خیالشگری‌های نیاگاه/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

قلمرو خیالشگری‌های نیاگاهِ دوران کودکی به موضوع واقعی پژوهش‌های روانکاوانه تبدیل شده است، زیرا به نظر می‌رسد کلیدِ سبب‌شناسیِ روان‌رنجوری را در اختیار ما می‌گذارد. در اینجا، برخلاف آنچه در نظریه‌ی تروما مطرح می‌شود، همه‌ی دلایلی که پیش‌تر برشمردیم ما را ناگزیر می‌کند فرض کنیم که ریشه‌های وضعیت روانیِ کنونی را باید در تاریخچه‌ی خانوادگیِ بیمار جست‌وجو کرد.

نظام‌های خیالشگری‌ای که بیماران در پاسخ به پرسش‌ها عرضه می‌کنند، غالباً ماهیتی مرکب دارند و همچون یک رمان یا نمایشنامه بسط یافته‌اند. اما به رغم این بسط و تفصیل، برای بررسی نیاگاه ارزش نسبتاً اندکی دارند. درست به این دلیل که این خیالشگری‌ها آگاهانه اند، بیش از اندازه تابع مقتضیات آداب اجتماعی و اخلاق اجتماعی هستند. همه‌ی جزییات دردناک و شخصی، و نیز هر آنچه زشت و ناخوشایند است، از آنها زدوده شده و در نتیجه به شکلی قابل‌قبول از نظر اجتماعی درآمده‌اند و چیز چندانی آشکار نمی‌کنند. خیالشگری‌های ارزشمندتر و آشکارا مؤثرتر، به معنایی که پیش‌تر تعریف کردیم، آگاهانه نیستند و ازاین‌رو باید به‌وسیله‌ی تکنیک روانکاوانه از زیر لایه‌های ذهن بیرون کشیده شوند.

بدون آنکه بخواهم در اینجا به‌طور کامل وارد بحث تکنیک‌ها و روش‌های روانکاوی شوم، باید با اعتراضی روبه‌رو شوم که پیوسته شنیده می‌شود. گفته می‌شود که این خیالشگری‌های موسوم به نیاگاه صرفاً به بیمار القا می‌شوند و فقط در ذهن روانکاو وجود دارند. این اعتراض در همان سطح عامیانه‌ای قرار دارد که اعتراض‌هایی از این دست دارند که اشتباهات خامِ مبتدیان را به ما نسبت می‌دهند. تنها کسانی که هیچ تجربه‌ی روان‌شناختی و هیچ آشنایی‌ای با تاریخ روان‌شناسی ندارند، قادر اند چنین اتهام‌هایی را مطرح کنند.

هیچ‌کس که حتی اندکی با اسطوره‌شناسی آشنایی داشته باشد، نمی‌تواند از دیدن شباهت‌های شگفت‌آور میان خیالشگری‌های نیاگاهی که مکتب روانکاوی آشکار کرده است و اندیشه‌ها و مضامین اسطوره‌شناختی غافل بماند. این ایراد که آگاهی ما از اسطوره‌شناسی به بیمار القا شده است، بی‌اساس است؛ زیرا مکتب روانکاوی ابتدا این خیالشگری‌ها را کشف کرد و تنها پس از آن بود که با صورت‌های اسطوره‌شناختیِ آنها آشنا شد. همان‌طور که می‌دانیم، اسطوره‌شناسی چیزی است که اساساً خارج از حوزه‌ی شناخت و آگاهی پزشک قرار دارد.

از آنجا که این خیالشگری‌ها نیاگاه اند، بیمار طبیعتاً از وجودشان بی‌خبر است و پرسش مستقیم از او درباره‌ی آنها کاملاً بی‌فایده خواهد بود. بااین‌حال، این سخن بارها و بارها، نه فقط از زبان بیماران، بلکه از زبان کسانی که به‌اصطلاح «بهنجار» هستند نیز شنیده می‌شود: «اما اگر من چنین خیالش‌هایی داشتم، حتماً خودم از آنها باخبر می‌بودم!» اما آنچه نیاگاه است، در حقیقت چیزی است که ما از آن آگاهی نداریم. مخالفان ما نیز با قاطعیت معتقد اند که چنین چیزهایی اصلاً وجود ندارند. این داوریِ پیشینی صرفاً نوعی مکتب‌گرایی است و هیچ مبنایی برای پشتیبانی از آن وجود ندارد.

ما به‌هیچ‌وجه نمی‌توانیم بر این جزم تکیه کنیم که آگاهی تنها چیزی است که روان را تشکیل می‌دهد؛ زیرا هرروزه شواهدی در اختیار داریم که نشان می‌دهد آگاهی ما فقط بخشی از کارکرد روانی است. هنگامی که محتویات آگاهی ما پدیدار می‌شوند، این محتویات از پیش در حالتی بسیار پیچیده قرار گرفته‌اند؛ شکل‌گیری و آرایش افکار ما از دستمایه‌هایی که در حافظه‌مان ذخیره شده‌اند، عمدتاً فرآیندی نیاگاه است. بنابراین، چه بخواهیم و چه نخواهیم، ناچاریم وجود یک حوزه‌ی روانیِ غیرآگاه را مفروض بگیریم؛ حتی اگر صرفاً آن را یک «مفهوم مرزیِ سلبی»[1] بدانیم، مانند «شیء فی‌نفسه»[2] در فلسفه‌ی کانت. از آنجا که ما آثاری را ادراک می‌کنیم که منشأشان را نمی‌توان در آگاهی یافت، ناچاریم محتویات فرضی‌ای را به حوزه‌ی غیرآگاه نسبت دهیم؛ یعنی فرض کنیم منشأ این آثار در نیاگاه قرار دارد، دقیقاً به این دلیل که منشأ آنها در آگاهی نیست. به‌سختی می‌توان این تلقی از نیاگاه را به «عرفان‌گرایی» متهم کرد. ما ادعا نمی‌کنیم که از وضعیت عناصر روانی در نیاگاه اطلاع مثبتی داریم یا می‌توانیم درباره‌ی آن حکمی قطعی صادر کنیم. در عوض، مفاهیم نمادینی را به شیوه‌ای مشابه با نحوه‌ی صورت‌بندی مفاهیم آگاهانه تدوین کرده‌ایم، و این اصطلاحات در عمل کارآمدی خود را به اثبات رسانده‌اند.

این شیوه‌ی اندیشیدن، اگر این اصل موضوعه را بپذیریم که «اصول را بیش از آنچه ضرورت ایجاب می‌کند تکثیر نباید کرد»، تنها شیوه‌ی ممکن است. بنابراین، همان‌گونه که درباره‌ی پدیده‌های آگاهی سخن می‌گوییم، درباره‌ی آثار و نمودهای نیاگاه نیز سخن می‌گوییم. اعتراض شدیدی به سخن فروید وارد شد که می‌گفت: «نیاگاه فقط می‌تواند آرزو کند.» این سخن را ادعایی مابعدالطبیعی و بی‌سابقه تلقی کردند، چیزی شبیه به یک اصل اعتقادی برگرفته از کتاب فلسفه‌ی نیاگاه اثر فون هارتمان. خشم و اعتراض آنان صرفاً از اینجا ناشی می‌شد که این منتقدان، بی‌آنکه خود بدانند، آشکارا از تصوری مابعدالطبیعی از نیاگاه به‌عنوان «یک موجودیت قائم‌به‌خود»[3] آغاز می‌کردند و سپس، به‌نحوی ساده‌لوحانه، تصورات معرفت‌شناختیِ روشن‌نشده‌ی خود را به ما نسبت می‌دادند. برای ما، نیاگاه به این معنا یک موجودیت[4] نیست، بلکه صرفاً یک اصطلاح است؛ اصطلاحی که درباره‌ی ماهیت مابعدالطبیعی آن به خود اجازه نمی‌دهیم هیچ تصور یا نظریه‌ای شکل دهیم. در این زمینه، ما با آن دسته از روان‌شناسانِ نظریه‌پردازِ پشت‌میزنشین تفاوت داریم که نه‌تنها مدعی اند از محل استقرار روان در مغز و همبسته‌های تنکارشناسانه‌ی فرآیندهای ذهنی کاملاً آگاه اند، بلکه با قطعیت نیز اظهار می‌کنند که در ورای آگاهی، چیزی جز «فرایندهای تنکارشناختی در قشر مغز» وجود ندارد.

چنین ساده‌لوحی‌هایی را نباید به ما نسبت داد. هنگامی که فروید می‌گوید «نیاگاه فقط می‌تواند آرزو کند»، او درواقع آثاری را به زبان نمادین توصیف می‌کند که منشأشان آگاهانه نیست، اما از دیدگاه تفکر آگاهانه تنها می‌توان آنها را با آرزوها قیاس کرد. افزون بر این، مکتب روانکاوی آگاه است که بحث درباره‌ی اینکه آیا «آرزو کردن» قیاس مناسبی هست یا نه، هر زمان که لازم باشد می‌تواند دوباره گشوده شود. هرکس تعبیر یا قیاس بهتری سراغ دارد، از آن استقبال خواهد شد. در عوض، مخالفان ما به انکار وجود این پدیده‌ها بسنده می‌کنند؛ یا اگر ناچار شوند که وجود برخی از آنها را بپذیرند، از هرگونه فرمول‌بندی نظری درباره‌ی آنها خودداری می‌کنند. این نکته کاملاً قابل‌فهم است، زیرا نظریه‌پردازی وظیفه‌ی همه نیست.

هنگامی که انسان موفق شود خود را از این جزم که «روان با آگاهی یکسان است» رها کند و بدین‌ترتیب امکان وجود فرآیندهای روانیِ خارج از آگاهی را بپذیرد، دیگر نمی‌تواند از پیش، نه چیزی را درباره‌ی توانایی‌های بالقوه‌ی نیاگاه اثبات کند و نه آن را انکار نماید. مکتب روانکاوی متهم شده است که بدون دلایل کافی دست به اظهار نظر می‌زند. از نظر ما، انبوهی (و شاید هم بیش از انبوهی) موارد بالینی که در آثار و ادبیات این حوزه گرد آمده‌اند، دلایلی بیش از اندازه‌ی کافی در اختیار می‌گذارند؛ اما به نظر می‌رسد برای مخالفان ما این مقدار کافی نیست. ظاهراً میان ما و آنان درباره‌ی معنای واژه‌ی «کافی» در ارتباط با اعتبار این دلایل، اختلاف بسیار زیادی وجود دارد. بنابراین باید بپرسیم: چرا ظاهراً مکتب روانکاوی برای فرمول‌بندی‌های خود به شواهدی بسیار کم‌تر سخت‌گیرانه نسبت به آنچه مخالفانش مطالبه می‌کنند، رضایت می‌دهد؟ پاسخ ساده است. مهندسی که پلی ساخته و ظرفیت تحمل بار آن را محاسبه کرده است، دیگر به دلیل و اثباتی برای ظرفیت تحمل آن نیاز ندارد. اما یک فرد غیرمتخصصِ شکاک، که هیچ تصوری از نحوه‌ی ساخت پل یا استحکام مصالح به‌کاررفته در آن ندارد، برای ظرفیت تحمل پل شواهدی کاملاً متفاوت تقاضا خواهد کرد، زیرا نمی‌تواند به آن اعتماد کند. این عمدتاً ناآگاهی عمیق مخالفان ما از کاری است که انجام می‌دهیم که سطح مطالبات آنان را تا چنین حدی بالا می‌برد.

در مرتبه‌ی دوم، با انبوهی از سوءتفاهم‌های نظری روبه‌رو هستیم که اساساً نمی‌توانیم همه‌ی آنها را بشناسیم و برطرف کنیم. همان‌گونه که در بیماران خود با برداشت‌های نادرستِ تازه و روزبه‌روز شگفت‌انگیزتری درباره‌ی روش‌ها و اهداف روانکاوی مواجه می‌شویم، منتقدان ما نیز در سوءبرداشت کردن از روانکاوی نبوغی پایان‌ناپذیر از خود نشان می‌دهند. از بحث ما درباره‌ی مفهوم نیاگاه می‌توانید دریابید که چه نوع پیش‌فرض‌های فلسفیِ نادرستی ممکن است فهم اصطلاحات ما را مختل کنند. بدیهی است کسی که نیاگاه را همچون یک موجودیت مطلق تصور می‌کند، ناگزیر به دنبال نوع کاملاً متفاوتی از شواهد خواهد بود؛ شواهدی که ارائه‌ی آنها اساساً خارج از توان ماست و مخالفان ما نیز دقیقاً چنین شواهدی را تقاضا می‌کنند. اگر قرار بود ما برای جاودانگی دلیل و برهان ارائه کنیم، می‌بایست کوهی از شواهد، با سنگین‌ترین و قاطع‌ترین ماهیت ممکن، فراهم آوریم؛ شواهدی کاملاً متفاوت از آنچه برای اثبات وجود پلاسمودیوم‌ها در بدن یک بیمار مبتلا به مالاریا لازم است. انتظارات مابعدالطبیعی هنوز بیش از اندازه بر تفکر علمی سایه افکنده‌اند و همین امر مانع از آن می‌شود که مسائل روانکاوی در چارچوب و با معیارهای خاص خودشان دیده و فهمیده شوند.

اما برای رعایت انصاف در حق منتقدانمان، باید بپذیرم که خودِ مکتب روانکاوی نیز، هرچند کاملاً ناخواسته و از سر بی‌توجهی، زمینه‌ی سوءتفاهم‌های فراوانی را فراهم کرده است. یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های این سوءتفاهم، آشفتگی حاکم بر حوزه‌ی نظری است. تأسفبار است، اما باید اذعان کنیم که در حال حاضر نظریه‌ای منسجم و قابل‌ارائه در اختیار نداریم. اگر می‌توانستید در موارد عینی و مشخص ببینید که با چه دشواری‌های عظیمی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، این موضوع را درک می‌کردید. برخلاف نظر تقریباً همه‌ی منتقدان، فروید هر چیز دیگری است مگر نظریه‌پرداز. او یک تجربی‌گرا است؛ و هرکس که حاضر باشد با اندکی ژرف‌تر شدن در نوشته‌های فروید و کوششی برای دیدنِ موارد بالینی از همان زاویه‌ای که خود او آنها را می‌بیند، به آثارش بپردازد، ناگزیر باید این را بپذیرد. متأسفانه منتقدان ما حاضر به چنین کاری نیستند. بارها به ما گفته‌اند که دیدنِ این موارد از منظر فروید «زننده و نفرت‌انگیز» است. اما چگونه ممکن است کسی ماهیت روش فروید را بیاموزد، در حالی که اجازه می‌دهد احساس انزجار او را از ادامه‌ی کار بازدارد؟ دقیقاً به این دلیل که افراد هیچ تلاشی نمی‌کنند خود را با دیدگاه فروید (دیدگاهی که شاید بتوان آن را یک فرضیه‌ی کارآمد ضروری دانست) هماهنگ کنند، به این نتیجه‌ی پوچ می‌رسند که او نظریه‌پرداز است. آنان به‌سهولت فرض می‌کنند که کتاب سه رساله درباره‌ی نظریه‌ی جنسی صرفاً یک نظریه است که ذهنی خیال‌پرداز و نظریه‌پرداز آن را ابداع کرده، و اینکه تمام این مطالب از طریق تلقین به ذهن بیمار وارد می‌شوند. اما این کار، وارونه جلوه دادنِ ترتیب واقعی امور است. چنین برداشتی کار را برای منتقدان آسان می‌کند، و این دقیقاً چیزی است که آن‌ها می‌خواهند. آنان به‌کلی به آن «چند شرح‌حال بالینی» که روانکاو با دقت و احساس مسئولیت برای مستند کردن اظهارات نظری خود ارائه می‌کند، بی‌اعتنا می‌مانند و تنها به خودِ نظریه و فرمول‌بندیِ تکنیک‌ها و روش‌های روانکاوی توجه می‌کنند. نقاط ضعف روانکاوی را نباید در اینجا جست‌وجو کرد زیرا روانکاوی اساساً تجربی‌گرا است؛ هرچند بی‌تردید، اینجا حوزه‌ای گسترده و هنوز به اندازه‌ی کافی پرورده‌نشده وجود دارد که منتقدان می‌توانند در آن هرقدر دلشان می‌خواهد جولان دهند. در حوزه‌ی نظری، ابهام‌ها و عدم‌قطعیت‌های فراوان و نیز تناقض‌های کم‌شماری وجود دارد. ما خودمان مدت‌ها پیش از آنکه منتقدان دانشمندمان لطف کنند و ما را مورد توجه قرار دهند، از این واقعیت آگاه بودیم.

 

رؤیا: پس از این گریز، بار دیگر به مسئله‌ی خیالشگری‌های نیاگاه بازمی‌گردیم؛ همان موضوعی که قبلاً به آن پرداخته بودیم. همان‌گونه که دیدیم، هیچ‌کس حق ندارد وجود این خیالشگری‌ها را اثبات‌شده تلقی کند یا برایشان ویژگی‌هایی تعیین کند، مگر که آثاری با منشأ نیاگاه مشاهده شوند که بتوان آنها را در قالب نمادهای آگاهانه بیان کرد. تنها پرسش این است که آیا واقعاً می‌توان آثاری یافت که با این انتظار مطابقت داشته باشند یا نه. مکتب روانکاوی معتقد است که چنین آثاری را کشف کرده است. من در همان ابتدا به مهم‌ترینِ آنها اشاره می‌کنم: رؤیا.

درباره‌ی رؤیا می‌توان گفت که به‌صورت ساختاری پیچیده وارد آگاهی می‌شود؛ ساختاری متشکل از عناصری که ارتباطشان با یکدیگر آگاهانه نیست. تنها بعدتر، هنگامی که مجموعه‌ای از تداعی‌ها را به تصاویر منفرد رؤیا می‌افزاییم، می‌توانیم نشان دهیم که این تصاویر ریشه در برخی خاطرات گذشته‌ی نزدیک داشته‌اند. از خود می‌پرسیم: «این را کجا دیده‌ام یا شنیده‌ام؟» و سپس، از طریق فرآیند معمول تداعی، به یاد می‌آوریم که بخش‌هایی از رؤیا را در حالت بیداری تجربه کرده‌ایم؛ برخی را روز پیش و برخی را در زمانی زودتر.

تا اینجا توافق عمومی وجود خواهد داشت، زیرا این امور از مدت‌ها پیش شناخته شده‌اند. از این حیث، رؤیا همچون درهم‌ریختگیِ کم‌وبیش نامفهومی از عناصری ظاهر می‌شود که در ابتدا آگاهانه نیستند و تنها بعداً، از طریق تداعی‌هایشان، شناسایی می‌شوند. باید اضافه کرد که همه‌ی بخش‌های رؤیا دارای کیفیتی قابل‌شناسایی نیستند که بتوان از آن آگاهانه بودنشان را استنباط کرد؛ بلکه این بخش‌ها اغلب، و درواقع بیشتر اوقات، در وهله‌ی نخست قابل‌شناسایی نیستند. تنها بعداً به ذهنمان خطور می‌کند که فلان بخش یا بهمان بخش از رؤیا را پیش‌تر به‌صورت آگاهانه تجربه کرده‌ایم. صرفاً از همین دیدگاه می‌توان رؤیا را محصولی با منشأ نیاگاه دانست.

تکنیکی که برای بررسی منشأ نیاگاه به کار می‌رود، همان روشی است که همین چند لحظه پیش به آن اشاره کردم؛ روشی که مدت‌ها پیش از فروید نیز هر پژوهشگر رؤیا، به‌طور طبیعی، از آن استفاده می‌کرد. ما به‌سادگی می‌کوشیم به یاد آوریم که بخش‌های مختلف رؤیا از کجا آمده‌اند. تکنیک روانکاوانه‌ی تعبیر و تبیین رؤیا نیز بر همین اصل بسیار ساده استوار است. این واقعیتی است که برخی بخش‌های رؤیا از زندگی بیداری ما سرچشمه می‌گیرند؛ از رویدادهایی که به دلیل بی‌اهمیت بودن آشکارشان، به دست فراموشی سپرده شده بودند و از پیش در مسیر تبدیل شدن به محتویاتی کاملاً نیاگاه قرار داشتند. دقیقاً همین بخش‌ها هستند که آثارِ «اندیشه‌های نیاگاه» به شمار می‌روند.

به این تعبیر نیز ایراد گرفته شده است. البته ما هرگز امور را به آن معنای کاملاً تحت‌اللفظی و سنگینی که منتقدانمان در نظر می‌گیرند، تلقی نمی‌کنیم. بی‌تردید، این تعبیر چیزی بیش از نمادپردازیِ آگاهانه نیست؛ و ما هرگز در این باره تردیدی نداشته‌ایم. اما کاملاً روشن است که این تعبیر، نشانه‌ای روشن و بسیار کارآمد برای اشاره به یک واقعیت روانیِ ناشناخته است. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، چاره‌ای نداریم جز اینکه نیاگاه را با قیاس با آگاهی تصور کنیم. ما ادعا نمی‌کنیم که صرفاً به این دلیل که برای چیزی نامی پرطمطراق و تقریباً نامفهوم ساخته‌ایم، آن چیز را واقعاً فهمیده‌ایم.

 

روش تحلیل رؤیا: بنابراین، اصلِ تبیین روانکاوانه به‌طرزی شگفت‌انگیز ساده است و درواقع مدت‌ها است که شناخته شده است. مراحل بعدی نیز به‌طور منطقی در امتداد همین خطوط پیش می‌روند. اگر واقعاً خود را در یک رؤیا غرق کنیم -که البته خارج از فرایند تحلیل هرگز چنین چیزی رخ نمی‌دهد- موفق خواهیم شد خاطرات و یادآوری‌های بیشتری را درباره‌ی بخش‌های مختلف آن رؤیا کشف کنیم. اما همیشه نمی‌توانیم برای برخی از آنها خاطره‌ای بیابیم. این بخش‌ها را فعلاً باید کنار بگذاریم. (وقتی می‌گویم «خاطرات» یا «یادآوری‌ها»، منظورم فقط خاطراتِ مربوط به تجربه‌های واقعی نیست؛ بلکه بازتولیدِ تداعی‌ها و پیوندهای معنادار را نیز دربرمی‌گیرد.) مجموعه‌ی این یادآوری‌ها را «دستمایه‌های رؤیا» می‌نامیم. این مواد را مطابق با یک اصل علمیِ عموماً پذیرفته‌شده بررسی می‌کنیم. اگر برای بررسی و تحلیل، دستمایه‌های تجربی در اختیار داشته باشید، اجزای منفرد آن را با یکدیگر مقایسه و بر اساس شباهت‌هایشان طبقه‌بندی می‌کنید. در مورد دستمایه‌های رؤیا نیز دقیقاً به همین شیوه عمل می‌کنید؛ به دنبال ویژگی‌های مشترک می‌گردید، خواه این ویژگی‌ها در صورت و شکل باشند و خواه در محتوا.

در انجام این کار باید تا حد امکان خود را از برخی پیش‌داوری‌ها رها کرد. مشاهده کرده‌ام که فرد تازه‌کار همیشه در جست‌وجوی یک ویژگی خاص است و سپس می‌کوشد دستمایه‌ها و داده‌های خود را وادار کند با انتظاراتش مطابقت داشته باشند. این مسئله را به‌ویژه درباره‌ی همکارانی دیده‌ام که به سبب پیش‌داوری‌ها و سوءتفاهم‌های شناخته‌شده، زمانی از مخالفان سرسخت روانکاوی بوده‌اند. اگر تقدیر چنین می‌بود که آنها را تحلیل کنم و سرانجام به درک واقعیِ روش روانکاوی دست یابند، نخستین اشتباهی که معمولاً در کار روانکاوانه‌ی خود مرتکب می‌شدند این بود که عقاید ازپیش‌ساخته‌ی خود را به دستمایه‌ها و داده‌ها تحمیل می‌کردند. یعنی اکنون همان نگرش پیشین خود نسبت به روانکاوی را بر دستمایه‌های مورد بررسی‌شان اعمال می‌کردند؛ دستمایه‌هایی که دیگر نمی‌توانستند آنها را به‌طور عینی ارزیابی کنند، بلکه فقط بر اساس خیالشگری‌های ذهنیِ خود با آنها برخورد می‌کردند.

هنگامی که کار بررسی دستمایه‌های رؤیا را آغاز کردید، نباید از هیچ مقایسه‌ای رو گردانید. این دستمایه‌ها معمولاً از تصاویری بسیار متفاوت و ناهمگون تشکیل شده‌اند و گاهی استخراج وجه مشترکِ مقایسه[5] از میان آنها بسیار دشوار است. ناچارم از ارائه‌ی نمونه‌های مفصل خودداری کنم، زیرا بررسی چنین حجم عظیمی از دستمایه‌ها در قالب یک سخنرانی عملاً ناممکن است. بااین‌حال، مایلم توجه شما را به مقاله‌ای از رَنک درباره‌ی «رؤیایی که خود را تعبیر می‌کند» جلب کنم. در آنجا خواهید دید که برای انجام مقایسه، چه حجم گسترده‌ای از دستمایه‌ها باید مورد توجه قرار گیرد.

بنابراین، هنگامی که به بررسی نیاگاه می‌پردازیم، همان شیوه‌ی معمول را دنبال می‌کنیم که هرگاه قرار باشد با روش مقایسه‌ای به نتیجه‌گیری برسیم، از آن استفاده می‌کنیم. بارها این اعتراض مطرح شده است: «چرا اصلاً باید رؤیا محتوایی نیاگاه داشته باشد؟» به نظر من، این اعتراض به‌غایت غیرعلمی است. هر عنصر روان‌شناختی تاریخچه‌ی خاص خود را دارد. هر جمله‌ای که من بر زبان می‌آورم، علاوه بر معنایی که آگاهانه قصد انتقال آن را دارم، دارای یک معنای شرح‌حال‌شناختی نیز هست که ممکن است کاملاً متفاوت از معنای آگاهانه‌ی آن باشد. عمداً به شیوه‌ای اندکی ناسازه‌نما سخن می‌گویم: منظورم این نیست که می‌توانم معنای شرح‌حال‌شناختی تک‌تک جمله‌ها را توضیح دهم. این کار درباره‌ی ساختارهای بزرگ‌تر و پیچیده‌تر آسان‌تر است. بنابراین برای هرکس روشن خواهد بود که، جدا از محتوای آشکار یک شعر، خودِ شعر از حیث شکل، محتوا و شیوه‌ی پیدایش، به‌ویژه ویژگی‌های شاعر را آشکار می‌کند. شاعر در شعر خود صرفاً حال‌وهوای لحظه‌ای خویش را بیان کرده است؛ اما تاریخ‌نگار ادبی در آن و در پسِ آن چیزهایی خواهد دید که خود شاعر هرگز گمان نمی‌کرده است. تحلیلی که تاریخ‌نگار ادبی از دستمایه‌ها و آثار شاعر انجام می‌دهد، دقیقاً با روش روانکاوی قابل‌مقایسه است؛ و این مقایسه شامل خطاهایی نیز می‌شود که ممکن است در هر دو نوع تحلیل راه پیدا کنند.

روش روانکاوی را می‌توان با تحلیل و ترکیب تاریخی به طور کلی مقایسه کرد. برای مثال، فرض کنید ما معنای آیین غسل تعمیدی را ​​که امروزه در کلیساهایمان اجرا می‌شود نمی‌فهمیدیم. کشیش به ما می‌گوید غسل تعمید به معنای ورود کودک به جامعه‌ی مسیحی است. اما این ما را راضی نمی‌کند. چرا کودک را با آب مسح می‌کنند؟ برای درک این مراسم، باید از کل تاریخ آیین، یعنی از خاطرات بشر از سنت‌های مربوط به آن، مجموعه‌ای از مطالب تطبیقی ​​را که از متنوع‌ترین منابع گلچین شده‌اند، جمع‌آوری کنیم:

  1. غسل تعمید به‌وضوح یک آیین تشرف و یک تقدیس است. بنابراین باید تمام خاطراتی را که در آنها هرگونه آیین تشرف حفظ شده است، جمع‌آوری کنیم.
  2. عمل غسل تعمید با آب انجام می‌شود. برای این شکل خاص، باید مجموعه‌ی دیگری از خاطرات، یعنی آیین‌هایی که در آنها از آب استفاده می‌شود، جمع‌آوری شود.
  3. فردی که قرار است غسل تعمید داده شود، با آب مسح می‌شود. در اینجا ما باید تمام آیین‌هایی را که در آنها نوآموز با آب مسح می‌شود، در آب فرو می‌رود و غیره جمع‌آوری کنیم.

۴. تمام خاطرات اساطیر، فرهنگ‌عامه و همچنین اعمال خرافی و غیره، تا جایی که به نحوی با نمادگرایی عمل غسل تعمید موازی هستند، باید به خاطر آورده شوند.

به این ترتیب، ما یک مطالعه‌ی تطبیقی ​​از عمل غسل تعمید انجام می‌دهیم. ما عناصری را که عمل غسل تعمید از آنها شکل گرفته است، کشف می‌کنیم؛ علاوه بر این، معنای اصلی آن را مشخص می‌کنیم و در عین حال با دنیای غنی اسطوره‌هایی که پایه و اساس ادیان را بنا نهاده و به ما در درک معانی متنوع و عمیق غسل تعمید کمک می‌کنند، آشنا می‌شویم. تحلیلگر در برخورد با یک رؤیا نیز به همین روش پیش می‌رود. او شباهت‌های شرح‌حال‌شناختی را با هر بخش از رؤیا، حتی بعیدترین آن شباهت‌ها، جمع‌آوری می‌کند و سعی می‌کند شح‌حال روانشناختی رؤیا و معانی اساسی آن را بازسازی کند. از طریق این شرح و بسط تک‌نگارانه، درست مانند تحلیل غسل تعمید، به بینشی عمیق در مورد آن شبکه‌ی به طرزی شگفت‌انگیز ظریف و معنادارِ اراده‌ی نیاگاه دست می‌یابیم؛ بینشی که به‌حق می‌توان آن را با درک تاریخی عملی که تاکنون به شیوه‌ای بسیار سطحی و یکجانبه در نظر گرفته بودیم، مقایسه کرد.

این بحث اضافی به نظرم اجتناب‌ناپذیر می‌آمد. با توجه به سوءتفاهم‌های بی‌شمار همه‌ی کسانی که دایماً در پی بی‌اعتبار کردن روش روانکاوی اند، احساس وظیفه کردم شرحی بسیار کلی از این روش و جایگاه آن در روش‌شناسی علمی به شما ارائه دهم. شک ندارم کاربردهای سطحی و نادرستی از این روش وجود دارد. اما یک منتقد هوشمند نباید اجازه دهد که این امر از خود روش بکاهد، همانطور که نباید از ارجاع به یک جراح بد برای بی‌اعتبار کردن ارزش جراحی به طور کلی استفاده شود. همچنین شک ندارم همه‌ی توضیحات روانکاوان درباره‌ی روانشناسی رؤیا کاملاً عاری از سوءتفاهم و تحریف نیست. اما بخش زیادی از این امر، به آن دلیل است که دقیقاً به دلیل آموزش پزشک در علوم طبیعی، برای پزشک دشوار است که درک عقلانی از یک روش روانشناختی بسیار ظریف داشته باشد، حتی اگر به طور غریزی آن را به‌درستی انجام دهد.

روشی که شرح دادم، روشی است که من اتخاذ می‌کنم و خود را از نظر علمی مسئول آن می‌دانم. به نظر من، ارائه‌ی توصیه درباره‌ی رؤیاها و تلاش مستقیم برای تعبیر آنها کاملاً اشتباه و از نظر علمی غیرقابل‌قبول است. این یک رویّه‌ی روش‌شناختی نیست، بلکه یک رویّه‌ی کاملاً خودسرانه است که مانند هر روش نادرست دیگری، سرانجام از طریق عقیم بودن نتایجش، خود را شکست می‌دهد.

اگر تلاش کرده‌ام اصول روش روانکاوی را از طریق تحلیل رؤیا نشان دهم، به این دلیل است که رؤیا یکی از واضح‌ترین نمونه‌های محتویات روانی است که ترکیبات آن از درک مستقیم می‌گریزد. وقتی کسی با چکش به میخی می‌کوبد تا چیزی را به میخ آویزان کند، می‌توانیم تمام جزییات عمل را درک کنیم؛ این عمل بلافاصله آشکار می‌شود. درباره‌ی عمل غسل تعمید، که هر مرحله‌ی آن پرسش‌برانگیز است، اوضاع فرق می‌کند. ما این اعمال را که معنا و هدف‌شان بلافاصله آشکار نیست، اعمال نمادین یا نماد می‌نامیم. بر اساس این استدلال، رؤیا را نمادین می‌نامیم، زیرا محصولی روانشناختی است که منشأ، معنا و هدف آن مبهم است و بنابراین یکی از خالص‌ترین محصولات مجموعه‌ی نیاگاه است. همانطور که فروید به‌درستی می‌گوید، رؤیا راه رسیدن به نیاگاه است.

 

آزمایش تداعی: علاوه بر رؤیاها، فرآورده‌های زیادی از منظومه‌های[6] نیاگاه پدید می‌آید. در آزمایش تداعی، ابزاری برای تعیین دقیق تأثیر نیاگاه داریم. ما این اثرات را در اختلالاتی می‌بینیم که من آنها را «شاخص‌های پیچیده»[7] نامیده‌ام. وظیفه‌ای که آزمایش تداعی برای موضوع آزمایش تعیین می‌کند، چنان وحشتناک ساده است که حتی کودکان نیز می‌توانند آن را بدون مشکل انجام دهند. جای تعجب است که با وجود این، این همه اختلال در عمل موردنظر باید ثبت شود. تنها چیزهایی که می‌توان به طور منظم نشان داد که علل این اختلالات هستند، منظومه‌هایی اند که تا حدی آگاهانه و تا حدی نیاگاه ناشی از عقده‌ها هستند. در اکثر موارد، ارتباط این اختلالات با عقده‌های عاطفی را می‌توان بدون مشکل نشان داد. اما اغلب اوقات، برای توضیح این ارتباط باید به روش روانکاوی متوسل شویم؛ یعنی باید از بیمار بپرسیم چه تداعی‌هایی را می‌تواند به واکنش‌های آشفته‌ی خود ربط دهد.

به این ترتیب، ما به دستمایه‌های شرح‌حال‌شناختی‌ای دست می‌یابیم که قضاوتمان را بر اساس آن‌ها بنا کنیم. اعتراض شده است که بیمار می‌تواند هرچه دلش می‌خواهد بگوید (به تعبیر قدیمی، هر مزخرفی). به اعتقاد من، این اعتراض بر اساس این فرض نیاگاه مطرح می‌شود که شرح‌حال‌نگاری که برای تک‌نگاری خود دستمایه جمع‌آوری می‌کند، فردی کودن است که قادر به تشخیص تشابهات واقعی از تشابهات ظاهری و گزارش‌های معتبر از تحریفات خام نیست. این متخصص ابزارهایی در اختیار دارد تا با اطمینان از اشتباهات ناشیانه و با کمی احتمال از اشتباهات ظریف‌تر اجتناب کند. برای هرکسی که کار روانکاوی را درک می‌کند، این یک واقعیت شناخته‌شده است که تشخیص اینکه کجا انسجام وجود دارد و کجا انسجام وجود ندارد، چندان دشوار نیست. علاوه بر این، اظهارات جعلی در وهله‌ی اول بسیار مهم هستند و در وهله‌ی دوم، به‌راحتی می‌توان جعلی بودن آنها را تشخیص داد.

(با این حال، ایراد دیگری هم وجود دارد که باید بررسی شود، که ارزش بیشتری برای اشاره دارد. می‌توان از خود پرسید آیا خاطراتی که متعاقباً ایجاد شده‌اند، واقعاً اساس یک رؤیا بوده‌اند یا خیر. اگر عصر، روایت جالبی از یک نبرد بخوانم، و شب خواب جنگ بالکان را ببینم، و سپس در حین تحلیل، جزییات خاصی را در روایت نبرد به خاطر بیاورم، حتی سخت‌گیرترین منتقد هم به طور منصفانه فرض می‌کند که تداعی گذشته‌نگر من درست و واقعی است. همانطور که قبلاً اشاره کردم، این یکی از محکم‌ترین فرضیه‌ها درباره‌ی منشأ رؤیاها است. تنها کاری که ما کرده‌ایم این است که این فرضیه‌ی عملی را به طور مداوم درباره‌ی تمام تداعی‌های باقی‌مانده‌ی مربوط به سایر بخش‌های رؤیا به کار ببریم. در نهایت، ما چیزی بیش از این نمی‌گوییم که این عنصر رؤیا با این تداعی مرتبط است، که بنابراین ارتباطی با آن دارد، که ارتباطی بین این دو چیز وجود دارد. وقتی یک منتقد برجسته زمانی اظهار داشت که از طریق تفاسیر روانکاوانه، حتی می‌توان یک خیار را با یک فیل مرتبط کرد، این شخصِ شایسته، با ربط دادن «خیار» به «فیل»، به ما نشان داد که این دو چیز به نحوی در ذهن او یک ارتباط تداعیگر دارند. باید جسارت و قضاوت آمرانه‌ی زیادی داشت تا اعلام کرد که ذهن انسان تداعی‌های کاملاً بی‌معنی تولید می‌کند. در این باره، فقط کمی تأمل برای درک معنای این تداعی لازم است.)

در آزمایش تداعی می‌توانیم اثرات فوق‌العاده شدیدی را که از نیاگاه سرچشمه می‌گیرند، دقیقاً از طریق تداخل عقده‌ها مشخص کنیم. لغزش‌ها و اشتباهات در این آزمایش چیزی جز نمونه‌های اولیه‌ی اشتباهاتی نیستند که ما در زندگی روزمره مرتکب می‌شویم، که اکثر آنها را باید ناشی از تداخل عقده‌ها دانست. فروید این مطالب را در کتاب خود با عنوان آسیب‌شناسی روانی زندگی روزمره گردآوری کرده است. این کتاب شامل به‌اصطلاح کنش‌های نموناوار -که از دیدگاهی دیگر می‌توان آنها را «کنش‌های نمادین» نامید- و لغزش‌های واقعی مانند فراموشی حافظه، لغزش‌های زبانی و غیره است. همه‌ی این پدیده‌ها اثرات منظومه‌های نیاگاه هستند و بنابراین دروازه‌های زیادی به قلمرو نیاگاه می‌گشایند. وقتی آنها حالت انباشته پیدا می‌کنند، باید روان‌رنجوری بنامیمشان که از این دیدگاه مانند یک اختلال به نظر می‌رسد و باید به عنوان اثر یک منظومه‌ی نیاگاه درک شود.

بنابراین، آزمایش تداعی، نه به‌ندرت، وسیله‌ای برای گشودن قفل نیاگاه به طور مستقیم است، اگرچه اغلب صرفاً تکنیکی برای به‌دست‌آوردن طیف گسترده‌ای از واکنش‌های معیوب است که می‌توانند برای کاوش نیاگاه به‌وسیله‌ی روانکاوی مورد استفاده قرار گیرند. حداقل، این قابل‌اعتمادترین شکل کاربرد آن در حال حاضر است. با این حال، این امکان هست که حقایق دیگری، به‌ویژه ارزشمند، را ارائه دهد که به ما یک نگاه اجمالی مستقیم به نیاگاه می‌دهد، اما من هنوز این سؤال را به اندازه‌ی کافی پخته نمی‌یابم که بتوانیم درباره‌اش صحبت کنیم.

حوالی ۱۹۱۰

[1]. Negative borderline concept

[2]. Ding an sich

[3]. ens per se

[4]. entity

[5]. tertium comparationis

[6]. constellation

[7]. Complex indicators

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها