بخش۱: رهایی هنرها (۱۸۵۰–۱۸۸۹)
مقدمهای بر بخش اول
در چهار دهه پس از مرگ تزار نیکلای اول در ۱۸۵۵، نیروهای فرهنگیِ دیرزمانی سرکوبشده در سراسر روسیهی امپراتوری رهایی یافتند. «اصلاحات بزرگ» الکساندر دوم، که در ۱۸۶۱ با رهایی سرفهای روسیه آغاز شد، تغییراتی تحولآفرین در قانون، سیاست، جامعه، اقتصاد و ارتش پدید آورد. فعالیت خلاقانه نیز به جنبوجوش درآمد. هنرمندان و نویسندگان محتواها و قالبهای تازهای برای بیان پدید آوردند و کنترل بیشتری بر زندگی خلاقانهی خود به دست گرفتند. تا پایان قرن، ادبیات و هنرها الگوی یکپارچهی حمایت مالیِ دولتی را کنار گذاشته و به حرفههایی آزاد تبدیل شده بودند، هرچند حمایت مالی دولت و کلیسا همچنان اهمیت داشت. همزمان، فرهنگ چاپ به سوی مخاطبانی گستردهتر گسترش یافت؛ بسیار فراتر از مصرفکنندگان پیشین چاپهای مصور ارزانقیمتی که به نام «لوبوک»[1] شناخته میشدند و داستانهای همراه آنها، یعنی «ادبیات لوبوچنایا»[2].
این دگرگونیهای میانهی قرن، پس از دورهای طولانی از سرسختی امپراتوری و مقاومت در برابر تغییر، روی دادند. نیکلای اول در سی سال سلطنت خود (۱۸۲۵–۱۸۵۵) به ترویج قدرت سلطنتی شهرت داشت. او امپراتوری تزاریای را به ارث برده بود که آنقدر قدرتمند بود که توانسته بود در برابر تهاجم ناپلئون در ۱۸۱۲ مقاومت کند و در کنگرهی وین در سالهای ۱۸۱۴–۱۸۱۵ به دستاوردهای سرزمینی دست یابد. خود او نیز در برابر انقلابهای ۱۸۴۸ که سراسر دیگر کشورهای اروپا را فراگرفته بودند، از مشروعیت نظام سلطنتی دفاع کرد. در داخل کشور، گرچه روسیه از نظر توسعهی صنعتی از اروپای غربی عقبتر بود، میتوانست به گسترهی امپراتوری و سرزمینهای کشاورزی پهناور خود -که منبع مهم صادرات بودند- ببالد. از ۱۸۳۷، نظامی از اصلاحات که بهآرامی در حال گسترش بود و به «اصلاحات کیسلیوف»[3] معروف شد، به دهقانانی که تحت مالکیت دولت تزاری بودند (در مقابل سرفهایی که در مالکیت اشراف قرار داشتند) میزان محدودی از اختیار و امکان کنش بخشید و به مرکز امپراتوری کمک کرد سلطهی خود را حفظ کند؛ همانگونه که ارتش امپراتوری روسیهی نیکلای نیز چنین میکرد؛ ارتشی که تا ۱۸۵۰ بزرگترین ارتش دایمی جهان بود.
با این حال، نیکلای بر دورهای ریاست کرد که در آن جایگاه روسیه در امور خارجی و اقتصاد رو به افول گذاشت؛ همزمان بریتانیا رهبری انقلاب صنعتی را در دست گرفته بود. هنگامی که نیکلای در ۱۸۲۵ جانشین برادرش شد، این کار را در شرایطی انجام داد که با «شورش دکابریستها» روبهرو بود؛ قیامی از سوی افسران نظامی که بهویژه از آن جهت نگرانکننده بود که برخی از حامیانش را اشرافِ متمایل به غرب تشکیل میدادند؛ کسانی که نه صرفاً خواهان تغییر تزار، بلکه خواستار پایان دادن به خود نظام سلطنتی بودند. دکابریستها شکست خوردند. اما نیکلای محافظهکار که از گسترش چنین اندیشههایی بیمناک بود، سرانجام بهجای اصلاحات، تحکیم و تثبیت وضع موجود را برگزید. سهگانهی بنیادی او عبارت بود از خودکامگی، ارتدوکسی و نارودنوست[4]، یعنی «ملیبودن» یا برخورداری از خصلت ملی. دو مفهوم نخست، خودتعریفگری نهادی حکومت تزاری را بهعنوان نظامی هم سیاسی و هم دینی بیان میکردند؛ و سومی، یعنی نارودنوست، بر ماهیت مشخصاً روسیِ سلطنت و نهادهای آن، در تمایز با نهادهای غرب، دلالت داشت.
بدین ترتیب، حتی در زمانی که اروپای غربی برای پاسخگویی به تغییرات اقتصادی و اجتماعی ساختارهای تازهای ایجاد میکرد، روسیهی نیکلای اول عمدتاً در مسیرهای قدیمی باقی ماند. نظام حقوقیِ مبتنی بر لایههای اجتماعیِ بهدقت تعریفشده («طبقات موروثی» یا سوسلوویا[5]، که هریک مالیاتها، تعهدات قانونی و امتیازات خاص خود را داشتند، همچنان تحرک اجتماعی و اقتصادی را محدود میکرد، هرچند فشار بر این نظام روزبهروز بیشتر میشد. اکثریت عظیم روسها را سرفها، دهقانانِ تحت مالکیت دولت یا اشراف، تشکیل میدادند. سربازگیری اجباریِ سختگیرانه، ارتش عظیم امپراتوری را حفظ میکرد. اقلیتهای دینی و قومی از تبعیض رنج میبردند؛ یهودیان، که عمدتاً به غرب امپراتوری محدود شده بودند، بهویژه با این تبعیض مواجه بودند. در همین حال، دستگاه بوروکراسی امپراتوری که برای اعمال کنترل تزاری طراحی شده بود، بدون رهبری مؤثر از بالا، دچار سردرگمی و ناکارآمدی میشد.
سپس در میانهی قرن، ضربهای خردکننده بر غرور ملی وارد شد: شکست در جنگ کریمه (۱۸۵۳–۱۸۵۶) در برابر بریتانیای کبیر، فرانسه و رقیب دیرینهی جنوبی روسیه، یعنی امپراتوری مسلمان عثمانی. از نظر بسیاری از روسها و نیز ناظران خارجی، نظام تزاری و قدرتی که در تصور عمومی به آن نسبت داده میشد، بهشدت بیاعتبار شده بود.
نیکلای اول پیش از پایان جنگ کریمه درگذشت و پسرش، الکساندر دوم، ناگزیر شد شرایط تحقیرآمیز «پیمان پاریس» در ۱۸۵۶ را بپذیرد. تزار جدید همچنین دست به کارِ مقابله با ناکارآمدیهای داخلی امپراتوری شد. مسیری که برگزید، اصلاحات بود؛ البته اصلاحاتی که قرار نبود قدرت مرکزی سلطنت را به چالش بکشد. مجموعهای از اقدامات قانونی و مقرراتی آغاز شد که به نیاز برای تقویت اقتصاد و تشویق فعالیتهای مولد میپرداخت. این اقدامات شامل بزرگترین پروژه مهندسی اجتماعی در اروپای قرن نوزدهم نیز میشد: رهایی سرفهای متعلق به اشراف. از ۱۸۶۱ (دو سال پیش از «اعلامیهی رهایی بردگان» در آمریکا)، حدود بیستوسه میلیون روس دیگر ملک شخصی افراد دیگر محسوب نمیشدند و تا اندازهای توانایی ادارهی زندگی خود و سرمایهگذاری برای آیندهشان را به دست آوردند. یکی از پیامدهای این تحول، مهاجرت گسترده به شهرها در جستوجوی زندگی بهتر بود. روسیه شروع کرد به تجربهی آمیزهای که تا آن زمان تصورناپذیر بود از تماسها و تعاملات تازه میان افرادی از طبقات موروثی، خاستگاههای محلی، سنین، قومیتها و ادیان متفاوت.
اصلاحات دیگری نیز در پی آمدند. «اصلاحات قضایی» ۱۸۶۴ محاکمه با هیئت منصفه را معرفی کرد. بر اساس «اصلاحات زِمستوو» در ۱۸۶۴، خدمات عمومی مانند آموزش ابتدایی و مراقبتهای بهداشتی بر عهدهی نهادهای محلی و استانیِ تازهای قرار گرفت که نمایندهی همهی طبقات موروثی بودند. اصلاح خودگردانی شهری نیز در ۱۸۷۰ صورت گرفت و در آن نیز نمایندگی به شیوهای مشابه فراگیر بود. «اصلاحات ارتش» در ۱۸۷۴ نیز فشارها را، بهویژه در مناطق روستایی روسیه، کاهش داد؛ زیرا سربازگیری طولانی و طاقتفرسا را با دورهای بسیار کوتاهتر در چارچوب سربازگیری عمومی جایگزین کرد. در دورهی نیکلای اول، سربازان وظیفه پس از بیست سال یا بیشتر خدمت اجباری در ارتش، پیر و فقیر، بهتدریج به روستاهای خود بازمیگشتند؛ اما در دورهی الکساندر دوم، سربازان دهقان میتوانستند پس از چهار یا شش سال، در حالی که از سلامت خوبی برخوردار بودند، به خانه بازگردند. این جوانانِ بازگشته، داستانهایی دربارهی آنچه در بیرون از روستا میگذشت و مهارتهایی که در جهانی گستردهتر آموخته بودند، با خود میآوردند. افزون بر این، قانونی که بر اساس آن افراد تحصیلکرده دورهی خدمت کوتاهتری داشتند (برای مثال، مردانی که گواهی مدرسه داشتند بهجای شش سال چهار سال خدمت میکردند) خانوادههایی را که پسران خود را در مدرسه نگه میداشتند تشویق میکرد و به باسوادان در جوامع محلیشان نفوذ بیشتری میبخشید.
اصلاحات بزرگ، جز کاهش سانسور، مستقیماً با بیان فرهنگی سروکار چندانی نداشتند؛ با این حال، تأثیری تحولآفرین بر توسعهی فرهنگی روسیه گذاشتند. در واقع، سلطنت الکساندر دوم با دورهای از گشایش آغاز شد که حتی پیش از اجراییشدن اصلاحات، امکان بحث دربارهی آنها را فراهم کرد. با اجراییشدن قوانین جدید، سانسور خفهکنندهی پیش از انتشار در روسیه کاهش یافت. بر اساس مقررات «آهنین» پیشین (که در ۱۸۲۶ و در واکنش به شورش نافرجام دکابریستها وضع شده بودند)، همهی دستنوشتهها مشمول بررسی پیش از انتشار بودند و اگر سانسورچیها پس از چاپ هرگونه تخلفی مییافتند، نویسندگان و ناشران مسئول شناخته میشدند. بر اساس مقررات جدیدِ ۱۸۶۵، که بیش از چهل سال پابرجا ماندند، آثار اصیلِ بیش از ده «فرم چاپخانه» و آثار ترجمهشدهی بیش از بیست فرم چاپخانه از سانسور پیش از انتشار معاف میشدند. این مقررات به نویسندگان روس و خارجی امکان میداد آسانتر به خوانندگان رو به افزایش روسی دسترسی پیدا کنند؛ هرچند رژیم همچنان میتوانست دستور جمعآوری کتابهایی را که نامطلوب تشخیص میداد از چرخهی توزیع صادر کند. نشریات هفتگی و ماهانهای که دولت آنها را تأیید کرده بود نیز از سانسور پیش از انتشار معاف بودند؛ این نکته اهمیت داشت، زیرا نویسندگان آن عصر اغلب آثار خود را بهصورت دنبالهدار منتشر میکردند. حتی پیشینهی اجتماعی سانسورچیها نیز شروع به بازتاب تغییرات عصر کرد: در نیمهی نخست قرن نوزدهم، بیشتر سانسورچیها از اشراف بودند؛ در نیمهی دوم، بیشتر آنان به دیگر طبقات حقوقی تعلق داشتند.
هدف اصلی الکساندر در پیگیری همهی این اصلاحات، حفظ حکومت خودکامه و بازگرداندن روسیه به جایگاه یک قدرت بزرگ سیاسی و نظامی بود. برنامهی اصلاحی او در کوتاهمدت به موفقیتهایی محدود دست یافت، اما ترور او در ۱۸۸۱ امکان تحکیم این اصلاحات را از میان برد. پسر و جانشین او، الکساندر سوم، کوشید با لغو اصلاحات، سرکوب آزادیهای مرتبط با آنها و حفظ نظم سختگیرانهی خودکامه به گذشته بازگردد. اما در این کار ناکام ماند. اصلاحات بزرگ، همراه با تغییرات اقتصادی و فناورانه، حرکتی توقفناپذیر به سوی شهرنشینی و صنعتیشدن آغاز کرده بودند. تحرک اجتماعی و کاهش سانسور موجی از بیان خلاقانه را آزاد کرد که گسترش فرهنگی نیمقرن پایانی حکومت تزاری را شکل داد. این تحولات فرهنگی و دیگر دگرگونیها، در سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۸۸۹، تصور از جامعهی روسی و از «عموم» را گسترش دادند.
پنج فصلی که در ادامه میآیند، نویسندگان و هنرمندان را در همهی سطوح بررسی میکنند؛ آثاری که در این دوره بر آزادی و هویت مدنی تمرکز داشتند، مضامینی که مخاطبان روبهرشد میتوانستند با آنها ارتباط برقرار کنند. آنان آثار خود را از شخصیتهایی بیرون از نظم موجود پر میکردند؛ کسانی که در حاشیهی آن نظم قرار داشتند. خودِ آفرینندگان نیز هنجارها را برهم میزدند و در جستوجوی نقشهای تازهای بودند که بازتابدهندهی گسترش مخاطبان فرهنگی روسیه باشد؛ مخاطبانی که اکنون خوانندگان و بینندگان بسیار بیشتری خارج از اشرافیت را نیز دربرمیگرفتند. در آغاز دورهی مورد بررسی، مردم عادی عمدتاً مخاطبانی خیالی بودند؛ اما بهتدریج و با گسترش سواد، این مخاطب خیالی به مخاطبی واقعی تبدیل شد.
نویسندگان و هنرمندان عصر رهایی، اسطورهشناسیهای برگرفته از گذشتهی سکولار و مقدس روسیه را بازسازی کردند تا ایدههای تازهای دربارهی آزادی و نظم، شورش و میل را بررسی کنند و در آثار فرهنگ والا و عامهپسند، نوآوریهای خود را با عناصر نیرومند فرهنگ سنتی درآمیختند. با این حال، آفرینندگان فرهنگی این دوره همزمان به پیرامون خود نیز مینگریستند. آنان در داستان و هنر میکوشیدند عناصر برگزیدهای از جهانی را که مشاهده میکردند بازنمایی و تفسیر کنند. لئو تولستوی و فئودور داستایفسکی از خوانندگان عادیِ تازهصاحباختیارشده الهام گرفتند تا قالبهای جدیدی از داستان بیافرینند که ارزشهای عامه را بررسی میکردند. آنتون چخوف، پزشک و نوهی یک سرف سابق، به سوی مخاطبان روبهرشدِ «طبقهی متوسط» از معلمان مدارس محلی، کشیشان و مردم شهر روی آورد. نخستین نسل هنرمندان پس از رهایی، یعنی «سیارگان واقعیگرا» یا پردویژنیکی[6]، نیز در آثاری که هویت ملت را بررسی میکردند، نگاه خود را به جهان پیرامون معطوف ساختند. مجلات مصور و طنز جدیدی پدید آمدند و چنین هنر و نوشتههایی را به مخاطبانی گسترده و روبهرشد رساندند. حتی چاپهای ارزان لوبوک (لیتوگرافیهای عامهپسند و اغلب دسترنگشدهای که تودهی عظیمِ بیسوادِ دهقانان و طبقات فقیر روسیه آنها را میخریدند) نیز هم در تصویر و هم در مضمون واقعیگرایانهتر شدند. این چاپها اغلب در فرهنگ تصویری عامهپسند نقشی مشابه شمایلهای مذهبی داشتند و در سراسر عصر پس از رهایی همهجا دیده میشدند؛ از دیوار کلبههای دهقانی گرفته تا دکهها و حتی کیوسکهای روزنامهفروشی.
هنگامی که نویسندگان و هنرمندان به افزایش توان کنشگری مخاطبان خود پی بردند، خود نیز به توان کنشگری بیشتری دست یافتند. آفرینندگان فرهنگی نظام قدیمی حمایت دولتی را به چالش کشیدند و در جستوجوی منزلتی تازه بهعنوان اعضای یک حرفه برآمدند. چهرههای برجستهای چون تورگنیف، تولستوی، داستایفسکی و چخوف به شهرت و جایگاهی دست یافتند که با نوعی تقدیس سکولار برابری میکرد؛ آنان به قهرمانان فرهنگی و مدنیِ هویتی جمعی، اخلاقی و مدنیِ تازهای بدل شدند که فراتر از کلیسا و خودکامگی شکل میگرفت. اما درک کامل این دوره و آثار شناختهشدهی آن بدون بررسی نویسندگان و هنرمندان دیگر و کمشهرتتری که همزمان فعالیت میکردند، کامل نیست. درست مانند نویسندگان و هنرمندان بزرگ، تصویرگران و نویسندگان عامهپسند نیز در جستوجوی بهرسمیتشناختهشدن از سوی مخاطبانی رو به گسترش از مردمِ طبقهی متوسط بودند؛ اشراف بیبضاعت، روحانیان، بازرگانان، کارمندان و افراد دارای رتبههای گوناگون[7]. این افراد حتی پیش از الغای سرفداری نیز نیرویی فرهنگی محسوب میشدند؛ اما با افزایش شمارشان بر اثر آزادی سرفها، به مصرفکنندگان مهم بازار فرهنگی تبدیل شدند.
فعالان همهی عرصههای هنری، در کنار یکدیگر، به چیزی جان بخشیدند که قرار بود دهههای آغازین عصر بزرگ تخیل و آفرینش باشد. با تحول فرهنگ عامه در بازار و تعامل آن با فرهنگ والا، تأثیرات در هر دو جهت جریان یافتند. مردم عادی از طریق مدارس ابتداییِ حکومتهای محلی جدید، قرائتهای عمومی و مدارس یکشنبه با آثاری مانند داستانهای تورگنیف ارتباط پیدا کردند. هنرمندان و نویسندگان پس از رهایی، در همهی سطوح، بیش از پیش در بازنمایی توان کنشگری و تحرک مردم عادی پیش رفتند. در میانهی قرن، تورگنیف تصویری از دهقان روس بهعنوان شخصیتی فعال در زندگی روسیه و تصویری از چشمانداز روسیه بهعنوان منبعی الهامبخش به سبب زیباییاش ارائه کرد. اکنون، در سراسر طیف فرهنگی، روسیه بیش از پیش نهفقط بهعنوان «تزار و کلیسا»، بلکه بهعنوان «سرزمین و مردم» نیز بازنمایی میشد.
در نیمهی دوم قرن نوزدهم، ثروت و پول شروع کرده بودند بر دستهبندیهای حقوقیِ طبقات موروثی غلبه کنند یا دستکم اهمیت آنها را تضعیف سازند. یک سرمایهدار ثروتمندِ بازرگان ممکن بود نفوذی بیشتر از کارمند فقیر دولتیای داشته باشد که رتبهی اشرافی داشت. آموزش نیز گرایش داشت تمایزهای حقوقی طبقاتی را فرسوده کند. کنترل خودکامگی و کلیسای ارتدوکس بر سلسلهمراتب اجتماعی بهتدریج تضعیف شد و همزمان استقلال در همهی سطوح افزایش یافت؛ این روند از درون خانواده آغاز شد و به بیرون و به سطوح بالاتر گسترش پیدا کرد. بنابراین، الغای سرفداری، گرچه در ظاهر مشخصاً به نظام سرفداری مربوط میشد، همراه با کاهش گستردهترِ مجموعهی محدودیتهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگیای رخ داد و تا اندازهای خود نیز به آن دامن زد؛ محدودیتهایی که روسیه را تا میانهی قرن نوزدهم تعریف و مقید کرده بودند.
بخش اول، فرامضمون آزادی و نظم را با بررسی نقشهای سنتی «ابلهان» و قهرمانان شورشی و نیز چگونگی مدرنشدن و بهکارگیری این شخصیتها در خدمت مسائل روز بررسی میکند. مضمون دربرگیری و مرزها، با محو شدن خطوط میان طبقات حقوقی و اجتماعی و ظهور مفاهیم جدید مشارکت مدنی، به کانون توجه آمد. نمود فرهنگی این تحولات عمومیتر را میتوان در دگرگونی کاملِ عموم و مخاطبان هنر مشاهده کرد. نقش هنرمند و انتظارات مربوط به رسالت اجتماعی هنر نیز متناسب با آن تغییر کرد. تا ۱۸۸۹، اگر مسافری از سال ۱۸۵۰ در زمان سفر میکرد، برای یافتن راه خود در صحنهی فرهنگی روسیه به یک راهنما نیاز داشت؛ و سرعت تغییر نیز هیچ نشانهای از کاهش نشان نمیداد.
[1]. lubok؛ مفردِ lubki
[2]. lubochnaia literatura
[3]. Kiselev Reforms
[4]. narodnost’
[5]. sosloviia
[6]. Peredvizhniki
[7]. raznochintsy