تاریخ بی‌پی(۹)/ جِی. اچ. بامبرگ و رونالد دبلیو. فریِر/ ترجمه‌ی آبذ

ب

«گرامر کاروبار ایرانی»، ژوئن ۱۹۰۱-مه ۱۹۰۳

۱

همکارها و سندیکاها

اگرچه دارسی کاملاً از سرمایه‌گذاری جدیدش حمایت می‌کرد، اما خودش را چیزی بیش از کسی نمی‌دانست که در ابتدا لوکوموتیو را روشن می‌کند و پس از روشن شدن، سایر مسافران کرایه‌پرداز برای سوار شدن به قطار می‌آیند و در این لذت شریک می‌شوند. پس از امضای قرارداد امتیاز، ضروری شد که دارسی حقوق خودش را به صورت دایمی تثبیت کند و خودش را از مسئولیت کاملی که بر دوش داشت، خلاص کند. در ژوئن ۱۹۰۱ پیشنهاد شد که «سندیکای اکتشاف نفت ایران» با سرمایه‌ی ۳۰۰۰۰۰ پوند به صورت سهام‌های ۱ پوندی تشکیل شود که از این تعداد، ۲۷۰۰۰۰ سهم به طور کامل به دارسی به عنوان حقوق و مزایای امتیازی‌اش پرداخت شود. بقیه‌ی سهام منتشرشده به صورت نقدی، هزینه‌های اولیه‌ی لازم را تأمین می‌کرد. ردوود تخمین زد که هزینه‌ی تأسیسات حفر دو چاه، ۱۰۰۰۰۰ پوند خواهد بود و از همان ابتدا متوجه شد دارسی مایل است «صرفه‌جویی هرچه بیشتر» در این امر صورت گیرد. او همچنین جورج رینولدز را به عنوان مهندس با حقوق ۱۵۰۰ پوند در سال استخدام کرد. در ماه اوت، دارسی درباره‌ی ترتیبات جدید به کتابچی نامه نوشت. دارسی بار دیگر از او به‌خاطر نقشش در مذاکرات موفقیت‌آمیز تشکر کرد و اذعان داشت که متوجه شده این شرکت به حدی گسترش یافته است که در مدت کوتاهی از منابع شخصی دارسی پیشی خواهد گرفت. دارسی احساس می‌کرد این وضعیت خطرناکی است، زیرا اگر سلامتی‌اش رو به وخامت بگذارد، افراد مرتبط با امتیاز، به‌ویژه شاه، به خطر می‌افتند. بنابراین پیشنهاد داد که پیش از اولین شرکت بهره‌برداری که در امتیازنامه تصویب شده بود، یک سندیکا تشکیل شود که «تمام مسئولیت‌های من را بر عهده بگیرد و تعهدات من نسبت به اعلیحضرت شاهنشاه دست‌نخورده باقی بماند». دادن این پیشنهاد از انجام آن آسان‌تر بود. یک سال بعد، دارسی به جنکین گفت: «واقعیت این است که مشکلاتی که پیش‌بینی‌شان نمی‌کردم در مورد تشکیل چنین شرکتی حالا معلوم شده است.» او سپس به همکارانش اطلاع داد که «فعلاً اوضاع به‌هم‌ریخته است» اما تلاش‌هایش را بعداً از سر خواهد گرفت؛ زمانی که «تمام تلاشم را خواهم کرد تا همه را به کار بگیرم.» چه مشکلی پیش آمده بود؟ دارسی در گردابی از تعارض منافع و فشارهای مالی گرفتار شد که مانع تلاش‌هایش برای جمع‌آوری سرمایه شد و روابط او را با برخی از همکارانش، به‌ویژه ولف، که بخشی از منافع دارسی را واگذار کرده بود، تیره کرد. دارسی در 8 نوامبر 1901 نظر وکیل را جویا شد. سر اف. بی. پالمر اعلام کرد که دارسی حق ندارد امتیاز را بدون رضایت دولت ایران منتقل کند، اما مجاز است شرکتی تشکیل دهد که از طریق قرارداد با شخص دارسی، بدون هیچ‌گونه انتقالی از این امتیاز بهره‌مند شود و دارسی همچنان صاحب امتیاز باقی بماند.

کتابچی در ۲۱ نوامبر ۱۹۰۱، در حالی که به عنوان کمیسر امپراتوری تأیید شده بود و اجازه داشت به دارسی اجازه‌ی تشکیل یک سندیکا را بدهد، از تهران به لندن رسید. «کتابچی در طول سفرش به‌روشنی بیان کرد که انتظار دارد «رهبری همه‌ی امور مربوط به ایران را در دست داشته باشد، با این هدف که انگلیسی‌ها صرفاً به استثمار بپردازند». او پیش از این در تهران به رینولدز توصیه کرده بود «اغلب به خاطر چیزهای بی‌اهمیت است که بهترین کسب‌وکارها در ایران نابود شده‌اند» و به او توصیه کرده بود که نگذارد ایرانیان این تصور را داشته باشند که «شما به آنجا می‌روید تا کلاهشان را از سرشان بردارید». او در لندن، رینولدز را به‌خاطر نداشتن سخاوت، یا به قول خودش به‌خاطر «بخل»، محکوم کرد و درخواست کرد که مشاور پیشنهادی‌اش، شیخ‌الملک، همراهی‌اش کند. کتابچی، که از گزارش خوش‌بینانه‌ی ردوود، که رینولدز برایش فاش کرده بود، دلگرم شده بود و از جایگاه خودش در ایران مطمئن بود، برای بحث‌های مربوط به سندیکا کاملاً آماده بود تا «ببیند آقای دارسی تحت چه شرایطی قصد دارد سود نهایی خود را با دیگران سهیم شود». دارسی از بحث‌ها راضی به نظر می‌رسید و در دسامبر از کتابچی به‌خاطر «کمک‌های مهربانانه و ارزشمندش» تشکر کرد، اما هشدار داد که «آنچه همه‌ی ما باید انجام دهیم این است که به موفقیت این شرکت فکر کنیم نه سود، زیرا اگر آن را به موفقیت برسانیم، سود به طور حتم در پی آن خواهد آمد.» در ۱۸ ژانویه‌ی ۱۹۰۲، دارسی به کتابچی اطلاع داد که سخت تلاش می‌کند «تا سندیکای مادر[1] تشکیل شود».

کمتر از یک ماه بعد، در ۱۵ فوریه، شرکت کتابچی از دارسی درخواست پیش‌پرداخت ۲۵۰۰۰ پوندی برای امتیازنامه کرد «که مرا [=دارسی را] بسیار نگران کرده است، زیرا نمی‌دانم چگونه باید آن را مدیریت کرد». دارسی برای چنین شرایط اضطراری‌ای آماده نبود، زیرا خودش را متعهد کرده بود که فقط پس از دو سال یا پس از تشکیل اولین شرکت بهره‌برداری، هزینه را بپردازد و بر همین اساس بود که «متعهد شد یک سندیکای مادر با پول کافی فقط برای حفاری تشکیل دهد… اگر قرار باشد این پول حتماً فراهم شود موقعیتی بسیار جدی پیش می‌آید، به‌طوری که ادامه‌ی کار من با تشکیل سندیکای مادر بی‌فایده می‌شود… بنابراین، این اصرار باید کنار گذاشته شود و من بسیار بیم آن دارم که الزامات شما وسیله‌ای برای نابودی کامل کسب‌وکار باشد.» این درخواست رد شد. در ۲۴ مارس ۱۹۰۲، کتابچی رسماً تشکیل سندیکا را تأیید کرد و ادعای دیگری مطرح کرد که نادیده گرفتنش دشوار بود: «در تمام مذاکرات مربوط به اداره‌ی سندیکای مذکور مشارکت خواهم کرد و در تمام مسائل مربوط به دولت شاهنشاهی ایران و به طور کلی کشور ایران با من مشورت خواهد شد. اساسنامه‌ی سندیکا طبیعتاً باید به من ارائه و توسط من تأیید شود.» در ۲۷ مارس ۱۹۰۲، دارسی به کتابچی اطلاع داد که اعضای سندیکا، علاوه بر خودش، عبارت اند از: اولین اشلی، لرد برتون، سر آرتور الیس، آقای لینچ، لرد رمزی، سر هوراس رامبولد وولف، دیپلمات‌های برجسته، درباریان و بازرگانان. او با انتصاب‌های مختلف پسران کتابچی، پاول به عنوان نماینده در تهران، وینسنت در لندن و ادوارد به عنوان دستیار رینولدز، موافقت کرد. تا جایی که می‌شد، به کتابچی، که در آن زمان در ژنو اقامت داشت، اطلاع داده شد که «مشکل سندیکا اکنون عملاً حل‌وفصل شده است» و یک نسخه از اساسنامه به او داده شد که امید می‌رفت در ماه ژوئن «وقتی همه در لندن خواهند بود» آن را امضا کرده باشد.

بار دیگر خوش‌بینی دارسی زودهنگام از آب درآمد. کتابچی چنین برداشت کرده بود که اساسنامه‌های شرکت سندیکای مادر، آن‌گونه که نوشته شده‌اند، دیگر صرفاً ناظر بر ایجاد شرکتی از سوی مدعیان برای پر کردن خلأ موجود در امتیازنامه نیستند، بلکه «تشکیل نخستین شرکت برای بهره‌برداری از امتیازنامه» را در نظر دارند. احتمالاً ولف اطلاعات ناکافی یا نادرستی در اختیار کتابچی گذاشته بود. دارسی تلاش کرد این سوءتفاهم را برطرف کند، زیرا پیش‌شرط آن بود که «عملیات حفاری به پایان رسیده باشد و نفت کشف شده باشد و شواهدی از وجود آن در مقادیر کافی به دست آمده باشد». دارسی محتاط و عمل‌گرا بود، اما ولف به وینسنت کتابچی گفته بود که «آقای دارسی دوست دارد پول به دست آورد و نمی‌خواهد دیگران از این طریق سود ببرند.» ولف، دارسی را متهم می‌کرد که با پیش‌بردن طرح سندیکا می‌کوشد از مسئولیت مالی شانه خالی کند. دارسی به وینسنت کتابچی گفت «سر هنری چندان بازرگانی را خوب نمی‌فهمد؛ او دیپلماتی عالی است، اما مرد تجارت نیست.» بی‌اعتمادی حتی پیش از آغاز عملیات حفاری پدیدار شده بود. کتابچی در اواسط ژوئیه‌ی ۱۹۰۲، به دعوت و با هزینه‌ی دارسی، بار دیگر از ژنو به لندن سفر کرد، با ولف دیدار و گفت‌وگو کرد و توصیه‌های مربوط به سندیکا را نپذیرفت. کتابچی همچنان مدعی بود که سندیکای مادر همان نخستین شرکت بهره‌برداری است که در امتیازنامه به آن اشاره شده است؛ اما دارسی قاطعانه تأکید داشت که هدف آن صرفاً تأمین مالی عملیات مقدماتی و اختیاراتش محدودتر از آن است که کتابچی تصور می‌کند. دارسی، که در آغاز شخصاً خطرات اولیه را پذیرفته و هزینه‌هایش را تقبل کرده بود، از ادعاهای همکارانش ناخشنود بود؛ زیرا اقدامات آنان چشم‌انداز بلندمدت امتیازنامه را به خطر می‌انداخت. در مقابل، کتابچی و ولف نگران بودند که با چشم‌پوشی از انتظارات بلندمدت، تأمین مالی فوری را از دست بدهند. کتابچی پیشنهادهای متقابلی ارائه کرد، اما در چانه‌زنی زیاده‌روی کرد و دارسی تصمیم گرفت تا زمانی که ترتیبات دیگری فراهم نکرده است، کار را به‌تنهایی ادامه دهد.

شاید حتی در این مراحل اولیه، یافتن طول موج مشترکی که بتوان با آن با وضوح کافی بین منافع ایران و بریتانیا ارتباط برقرار کرد، دشوار بود. با این حال، دارسی، به رغم نومیدی‌اش، روابط دوستانه‌ی خود را با کتابچی حفظ کرد و به او نوشت که «تمام هزینه‌ها اکنون بر دوش من است و من تمام تلاشم را می‌کنم تا این هزینه‌ها را در جهت چیزهایی که کاملاً ضروری هستند، کنترل کنم. این هزینه‌ها مالیات بزرگی بر منابع من هستند.» با این حال، کتابچی پاسخ داد که مشکل واقعی، یافتن نفت یا جمع‌آوری پول نیست، بلکه «اگر خطری در میان باشد، در آشنا کردن عنصر ایرانی با تماس با اروپایی است.» با این‌همه، هنگامی که کتابچی ناگهان در 20 دسامبر در ایتالیا بر اثر ذات‌الریه درگذشت، دارسی ضمن ابراز همدردی با خانواده نوشت: «می‌دانم که یک دوست مهربان و صمیمی و یک همکار ارزشمند و توانمند را از دست داده‌ام.» وجود کتابچی برای اجرای امتیازنامه ضروری بود، اما اگر زنده می‌ماند، ممکن بود آن را در مراحل ابتدایی فلج کند.

تا پایان سال ۱۹۰۲، مشکل دارسی این بود که نتوانسته بود موافقت همکارانش را برای تأسیس یک سندیکا برای تضمین پشتوانه‌ی مالی امتیاز جلب کند، بنابراین بودجه‌ی لازم برای تأسیس یک شرکت برای بهره‌برداری از امتیاز را نداشت. زمانی او در نظر داشت که با تهیه‌ی یک امتیازنامه‌ی تکمیلی، مدت امتیازنامه را تمدید کند و در آن شرکتی را ثبت کند، اما این ایده را به دلیل هزینه‌ی احتمالی آن و مخالفت وولف که با بدتر شدن وضعیت مالی خود، مانع‌تراشی و تهدید می‌کرد و در نتیجه باعث هزینه‌های بیشتر بدون تعهد مالی مرتبط با آن هزینه‌ها می‌شد، رد کرد. ظاهراً تلاش برای جلب‌نظر سر ارنست کسل، بانکدار بین‌المللی و دوست ادوارد هفتم، شکست خورد و دارسی در اواسط آوریل به جنکین اذعان کرد که چاره‌ای جز تشکیل یک شرکت ندارد. بنابراین «تا زمانی که نفت پیدا نکنیم، به کاری که اکنون می‌کنیم ادامه خواهیم داد… وقتی نفت پیدا شود، اوضاع فرق خواهد کرد. شرکت به راه خود ادامه خواهد داد و من آن‌موقع کاری را که الآن می‌کنیم ادامه خواهم داد.» دارسی می‌خواست کشتی را به آب بیندازد، نه که آن را هدایت کند. تا اواسط ماه مارس، رینولدز حدود 900 فوت حفاری کرده بود، و این امر دارسی را تشویق کرد امیدوار باشد که خبر «به‌زودی با پیام دیگری مبنی بر اینکه واقعاً نفت به مقدار زیاد پیدا شده است» دنبال شود. سراب‌های بسیار بیشتری از این دست در بیابان دارسی وجود داشت.

در اوایل ماه مه ۱۹۰۳، دارسی از متخصص حقوق شرکت‌ها، ئی. تی. هارگریوز، مشاوره گرفت و با سر هاوارد الفینستون درباره‌ی سندیکاها و تشکیل شرکت مشورت کرد. در ۲۱ مه، اولین شرکت بهره‌برداری با مفاد اصلی زیر ثبت شد:

(۱) شرکت حق داشت ظرف یک سال، در هر نقطه از منطقه‌ی امتیاز، قطعات زمینی را که مجموعاً از یک مایل مربع تجاوز نمی‌کرد، انتخاب کند و صاحب امتیاز تمام حقوق و امتیازاتی را که تحت امتیاز خود نسبت به چنین قطعات زمینی به او واگذار شده بود، به شرکت منتقل کند.

(۲) در ازای اعطای این حقوق، صاحب امتیاز ۳۵۰۰۰۰ سهم ۱ پوندی را که هرکدام به طور کامل پرداخت شده بود، دریافت می‌کرد.

(۳) شرکت موظف بود 16 درصد از سود خالص سالانه‌ی خود را به دولت ایران بپردازد و در اعمال حقوق خود طبق قرارداد، کلیه‌ی الزامات امتیاز را رعایت کند و صاحب امتیاز را در قبال کلیه‌ی تعهدات مربوط به هرگونه اقدامی که ممکن است انجام دهد، مصون بدارد.

هدف و کارکرد شرکت موجب سردرگمی شد و سوءظن وُلف و وینسنت کتابچی را برانگیخت. آنان بر این باور بودند که نه‌تنها حقوقشان در معرض خطر قرار گرفته، بلکه تعهدات در برابر دولت ایران نیز نادیده گرفته می‌شود. نگرانی‌شان موجه بود؛ همان‌طور که اضطراب دارسی نیز کاملاً قابل‌درک بود. دارسی در حال تشکیل یک «شرکت بهره‌برداری» بود، نه «شرکت صاحب امتیاز»، زیرا در موقعیتی نبود که چنین شرکتی را تشکیل دهد؛ و چون قادر به این کار نبود، نمی‌توانست ترکیب آن شرکت را پیش‌بینی کند یا سیاست‌های آینده‌ی آن را، تا آنجا که به پایبندی‌اش به تعهدات دارسی و شرکایش مربوط می‌شد، از پیش مشخص سازد. او نمی‌دانست چه‌کسی سرمایه‌ی لازم را تأمین خواهد کرد. طنز ماجرا این بود که هرچه دارسی بیشتر از تأمین مالی بازداشته می‌شد، جلب علاقه‌ی یک سرمایه‌گذار دشوارتر می‌شد و احتمال اینکه در نهایت مجبور شود شرایط سنگین‌تر و نامساعدتری را بپذیرد، افزایش می‌یافت. حتی وُلف نیز پذیرفته بود که دارسی حق دارد «اولین شرکت بهره‌برداری» را تشکیل دهد. او الزامات مربوط به امتیاز را با تشکیل یک شرکت رعایت کرده بود. همچنین تعهدات رسمی خود را در قبال دولت ایران، یعنی پرداخت ۲۰٬۰۰۰ پوند و واگذاری ۲۰٬۰۰۰ سهم یک‌پوندی، و نیز بدهی‌های شخصیِ ناشی از تعهدات اخلاقی و شرافتی خود، یعنی پرداخت ۱۹٬۰۰۰ پوند و واگذاری ۳۰٬۰۰۰ سهم یک‌پوندی به کسانی که در به‌دست‌آوردن امتیاز نقش داشتند، ادا کرده بود. وینسنت کتابچی نیز با کمک برادرش، پل، تمام ترتیبات لازم را در تهران انجام داده بود. دولت ایران از طریق وینسنت کتابچی، که پس از پدرش به مقام «کمیسر امپراتوری» رسیده بود، در جریان قرار گرفته بود که شرایط امتیاز از این جهات رعایت شده است. در حالی که این ترتیبات حقوقی و مالی در لندن در حال تکمیل بود، نخستین گام‌های عملی برای بهره‌برداری از امتیاز نیز در ایران برداشته می‌شد.

 

۲

آماده‌سازی‌ها در ایران

 

جورج برنارد رینولدز، که دارسی او را به‌عنوان نخستین مهندس خود به کار گرفته بود، فردی کم‌حرف، پرانرژی و متکی‌به‌خود بود. او از کالج سلطنتی مهندسی هند فارغ‌التحصیل شده بود، در اداره‌ی فوایدعامه‌ی هند خدمت کرده و در میدان‌های نفتی سوماترا کار کرده بود. او زمین‌شناسی شایسته و عمدتاً خودآموخته، مهندسی عمل‌گرا، زبان‌دانی در حد قابل‌قبول و سوارکاری ماهر بود. رینولدز که به‌طرزی چشمگیر متکی‌به‌خود و سازگار با شرایط بود، فردی «گوشه‌گیر» به شمار می‌رفت؛ او کارمندان دفتری و «والاها» را تحقیر می‌کرد، اما نسبت به کسانی که در گرمای سوزان، شب‌های یخبندان و چشم‌اندازهای بیابانی سختی‌های کار را با او سهیم می‌شدند، سخاوتمند بود. از نظر ظاهری چندان چشمگیر نبود، جز سبیل سیاه و پرپشتش؛ اما از نظر جسمانی سرسخت و از نظر ذهنی هوشیار بود و می‌توانست سختی‌های زندگی در مناطق روستایی ایران را تحمل کند و آن‌ها را درک نماید. رینولدز در ۱۰ سپتامبر ۱۹۰۱ به تهران رسید. ژنرال کتابچی بلافاصله او را به مدت دو هفته تحت نظر و راهنمایی خود گرفت؛ زیرا درباره‌ی اینکه عملیات در کجا و چگونه باید آغاز شود، صرف‌نظر از دستورهای دکتر ردوود، دیدگاه‌های خاص خود را داشت. کتابچی بر دانش و تجربه‌ی شخصی خود برای رینولدز تأکید می‌کرد و به‌طور معناداری از او پرسید: «اکنون که شروع کرده‌اید با ظرایف امور ایران آشنا شوید، به من بگویید آیا می‌توان در ایران چنین طرحی را با تجربه‌ای که در لندن به دست آمده است، اداره کرد؟» رینولدز تحت تأثیر قرار گرفته و قدردان بود، اما مرعوب نشده بود. او به دارسی اطلاع داد: «توانستم با او گفت‌وگو کنم و درباره‌ی روش‌های عملی و انسانی رایج در ایران بسیار بیشتر بیاموزم؛ بسیار بیشتر از آنچه اگر با عجله آنجا را ترک می‌کردم، می‌توانستم بیاموزم.»

جی. بی رینولدز، کراش و ویلیانز، حوالی ۱۹۰۹

بااین‌حال، کتابچی عمیقاً از این امر نومید شده بود که نتوانسته رینولدز را متقاعد کند به شوشتر برود؛ جایی که به گفته‌ی او نفت فراوان بود. بر اساس بررسی زمین‌شناختی‌ای که اچ. تی. برلز در بهار ۱۹۰۱، هم‌زمان با ادامه‌ی مذاکرات مربوط به امتیاز در تهران، انجام داده بود، ردوود توصیه کرد منطقه‌ی اطراف ذهاب در ناحیه‌ی قصرشیرین مورد بررسی قرار گیرد. برلز در اوایل ژوئیه به لندن بازگشت و مشاهدات دو مورگان درباره‌ی چشم‌انداز نفتی منطقه را تأیید کرد؛ اما در عین حال توجه را به کمبود آب در قصرشیرین، کمیابی چوب، متروک و بی‌حاصل بودن منطقه، کمبود سوخت، دشواری ارتباطات، کمبود نیروی کار و -از همه مهم‌تر- مشکلات حمل‌ونقل و ناآرامی‌های قبایل جلب کرد. او همچنین از قلعه‌ی دارابی در حوالی اهواز دیدن کرد و در گزارش خود به‌اختصار به شوشتر و مسجدسلیمان اشاره کرد. ردوود از گزارش‌های برلز درباره‌ی این منطقه که «در مجموع سرزمینی با چشم‌اندازی بسیار امیدبخش است» هیجان‌زده بود. از رینولدز خواسته شد ترتیبات لازم را برای انتقال تجهیزات و ماشین‌آلات از بصره، از طریق بغداد و از فراز مرز ایران و عثمانی، به محل‌های حفاری فراهم کند. او در ۲۱ سپتامبر تهران را به مقصد کرمانشاه ترک کرد و در ۱۰ اکتبر به آنجا رسید؛ اما تا آن زمان «برداشت مساعد اولیه‌ای» را که کتابچی هنگام ورود از او پیدا کرده بود، از دست داده بود. کتابچی بعدها چنان به نظر می‌رسید که مصمم است اقتدار رینولدز را تضعیف کند و کنترل امور در ایران را خود به دست گیرد.

چرا کتابچی در ماه ژوئیه، حتی قبل از ورود رینولدز به تهران، تا این حد بر شوشتر اصرار داشت و منطقه‌ی قصرشیرین را نادیده می‌گرفت؟ دلیل آن بیشتر به امور سیاسی و مذهبی مربوط می‌شود تا مشاهدات زمین‌شناسی. در طول دوره‌ی قاجار، مراجع مذهبی و علما، قدرتمند بودند و در این زمان، با سرعت گرفتن جنبش اصلاحات مشروطه، نقش بسیار تأثیرگذاری در زندگی سیاسی ایران ایفا می‌کردند. کتابچی روابط نزدیکی با آقاسیدعلاءالدین، مجتهد اصلی و رهبر مذهبی شوشتر، که امین‌السلطان نیز او را می‌شناخت، داشت. کتابچی در ۸ ژوئیه در تهران به دیدار آقاسیدعلاءالدین رفت تا همکاری‌اش را جلب کند و پیشنهاد داد که نفتی که ایران به دست آورد، به منزله‌ی زیانی برای ترکیه خواهد بود. هنگامی که مجتهد سه روز بعد دیدار او را پس داد، قول داد برای تأمین منافع متقابل همکاری دوستانه‌ای داشته باشد و پذیرفت نامه‌ای حاکی از توصیه و حمایت برای مجتهد بزرگ شهر مقدس شیعی نجف، که اکنون در عراق قرار دارد، بنویسد. کتابچی وعده داد که «آقای دارسی را متقاعد کند تا او [مجتهد] را در موقعیتی قرار دهد که بتواند رضایت همه‌ی دوستانش را در آنجا جلب کند»؛ یعنی دوستانی که مالک و بهره‌بردار برخی تراوش‌های نفتی موجود بودند. کتابچی مجتهد را در بدو ورودش به سر آرتور هاردینگ و رینولدز معرفی کرد و به آنها از «وجود نفت فراوان در شوشتر و پذیرایی صمیمانه از آنها» اطمینان داد. رینولدز مؤدبانه علاقه‌ی خود را ابراز کرد، اما حاضر نبود برنامه‌هایش را تغییر دهد. کاملاً قابل‌توجه است که در این مرحله شواهد کمی از خصومت مذهبی وجود داشت، که تا حدودی به آن احترامی که کتابچی برای حساسیت‌های مذهبی و درنظرگرفتن آنها لحاظ کرده بود نسبت داده می‌شود. وقتی که بعداً [خصومت‌های مذهبی] ظاهر شد، خودجوش نبود، بلکه نتیجه‌ی دسیسه‌ی شخصی علیه رینولدز توسط یکی از شاگردانش بود. شیخ‌الملک، کتابچی، را همراه رینولدز فرستاد تا «بعضی مشکلات کوچک را که در همه‌ی آغازها اجتناب‌ناپذیر بود» و رینولدز باعث تشدیدشان می‌شد، برطرف کند.

رینولدز در تهران مقدمات کار خود را به سرانجام رسانده بود. او سپس به سرزمین‌های جدیدی در نزدیکی قصرشیرین رفت؛ جایی که از نشانه‌های وجود نفت بازدید کرد و با خصومت زیادی روبه‌رو شد. دو هفته‌ی بعد، در اواسط نوامبر، در بغداد بود و سپس در بصره، کشتی آفریکاندر را تخلیه کرد که نخستین تجهیزات و ماشین‌آلات، به ارزش ۱۲۵۰ پوند، را حمل کرده بود. در ماه دسامبر، چند حفار نیز زودتر از موعد مقرر رسیدند و ناچار شدند بازگردانده شوند. حمل‌ونقل آهسته و دشوار تجهیزات سنگین در مسیر دره‌های کوهستانی، از میان دشت‌های بین‌النهرین، با کمبود قاطر، گاری‌های ابتدایی و کارشکنی مأموران ترک آغاز شد. رینولدز به‌تدریج اعتماد رهبران قبایل و عشایر محلی را به دست آورد؛ ابتدا عزیزخان و سپس محمدکریم‌خان، که مالک تراوش‌های نفتی در سرپل بودند و نشانه‌های زمین‌شناختی در آنجا امیدوارکننده بود. بااین‌حال، بدون چانه‌زنی و مذاکره‌ی محلی، امکان آغاز حفاری وجود نداشت، زیرا «اقتدار شاه در نظر میزبان ما چندان اعتباری نداشت»؛ و مالکان زمین «هیچ تصوری از این نداشتند که حقوق معدنی مالک زمین [در این مورد] هیچ است»، بلکه خواستار پرداخت مبالغی «علاوه بر آنچه در امتیازنامه تعیین شده بود» بودند. آغاز عملیات برای رینولدز دوره‌ای فرساینده، دلسردکننده و پرمشقت بود: او در محیطی ناآشنا و در میان مردمی ناآشنا کار می‌کرد؛ با ماشین‌آلاتی که اغلب خراب می‌شدند یا قطعاتی از آنها مفقود بود، به‌طور بداهه کار را پیش می‌برد؛ میان رهبران عشایر و قبایلی که دایماً با یکدیگر درگیر بودند صلح و آرامش را حفظ می‌کرد؛ کارگرانی را که به اشتغال منظم و شیوه‌های کار صنعتی عادت نداشتند مدیریت می‌کرد؛ روابط خود را با مردم محلی با دقت حفظ می‌کرد؛ و حضور دستیارانی را که کتابچی منصوب کرده بود تحمل می‌کرد، دستیارانی که توصیه‌هایشان، اگرچه همیشه گمراه‌کننده نبود، اغلب بی‌ربط و نامرتبط با مسائل واقعی بود. دارسی از کندی پیشرفت نگران بود و در ۱۵ آوریل ۱۹۰۲ برای رینولدز تلگراف فرستاد: «احتمالاً چه زمانی حفاری را آغاز می‌کنید؟ تأخیر جدی است. لطفاً تسریع کنید.» رینولدز پاسخ داد که «امکان برآورد [زمان] وجود ندارد»، اما افزود که «هیچ تلاشی از سوی من فروگذار نخواهد شد».

چاه سرخ شماره‌ی ۱، دقیقاً ۱۹۰۳

عملیات حفاری در نوامبر ۱۹۰۲ آغاز شد؛ حدود شش ماه بعد، محل حفاری بر فراز فلات کوچکی در سرزمینی کوهستانی و ناهموار قرار داشت که جویباری در نزدیکی آن جاری بود و چادرها در اطراف آن برپا شده بودند. گروه حاضر در محل از حدود شش حفار لهستانی و کانادایی، سه یا چهار ماشینکار کارگاه و یکی دو آهنگر از اروپای مرکزی، شماری کارگر دکل حفاری (از جمله چند نفر که پیش‌تر در باکو در آذربایجان کار کرده بودند) یک پزشک هندی، یک نقشه‌بردار ترک، دو دستیار انگلیسی، تعداد زیادی نگهبان کرد و ایرانی، و مجموعه‌ای نامتجانس از همراهان اردوگاه، آشپزها و آتشکاران تشکیل می‌شد. در میان قبایلی که پیوسته با یکدیگر در ستیز بودند، بقا بیش از آنکه به حمایت شکننده‌ی احکام و فرمان‌های وزارتی صادرشده در تهران یا توصیه‌ها و دستورهای فرمانداران محلی بی‌تفاوت و ناتوان وابسته باشد، به استحکام شخصیت و قدرت نفوذ فردی متکی بود. آب، هم برای مصرف انسانی و هم برای دیگ بخار، آلوده و نامناسب بود و هجوم حشرات نیز بی‌وقفه ادامه داشت؛ بااین‌حال، کار با پشتکار و خستگی‌ناپذیری، هرچند با سرعتی اندک، پیش می‌رفت و پیوسته با وقفه‌هایی ناشی از شرایط اقلیمی، خرابی ماشین‌آلات، بیماری و انواع جشن‌ها و مناسبت‌های مذهبی روبه‌رو می‌شد. در تمام این مدت، رویکرد رینولدز عملی، مصالحه‌جویانه اما قاطع بود و، برخلاف اتهامات تند و افراطی کتابچی که «او بلد بوده است کاری کند که همه از او متنفر شوند»، رینولدز از احترام و حسن‌نظر اطرافیان برخوردار بود.

تصویری دقیق و نکته‌سنجانه از او در گزارشی از آقای (بعدها سِر) هنری دابز، از اعضای «خدمات کشوری هند»، دیده می‌شود که در فوریه‌ی ۱۹۰۳ از چاه‌سرخ عبور کرده بود. دابز به «سخاوت و مهربانی» او، آشنایی‌اش با امور قبایل و احترامی که نزد مردم داشت اشاره می‌کند. او همچنین به دسیسه‌های شیخ‌الملک اشاره کرد؛ همان کسی که کتابچی به رینولدز تحمیل کرده بود و «کوشید تمام پرداخت‌های مربوط به هدایا، حقوق و غیره را به دست خود بگیرد، با این قصد آشکار که دوستان و آشنایان خودش را ثروتمند کند». شیخ‌الملک مدعی بود که «رینولدز با خودداری از به‌کارگیری انحصاری ایرانیان و نیز با دست‌ودل‌باز نبودن کافی در پرداخت پول، در میان مردم منطقه دشمنی ایجاد می‌کند»؛ اتهاماتی که کتابچی نیز بارها و به‌طور مکرر مطرح کرده بود. دابز با دوراندیشی هشدار داد که: «صرف‌نظر از مسئله‌ی وجود نفت، این طرح قطعاً شکست خواهد خورد اگر امتیازگیرندگان در داخل [کشور] از اعتماد کردن به شخصی که در محل حضور دارد خودداری کنند و با گوش دادن به شایعات و سخن‌چینی‌های افراد ذی‌نفعی مانند شیخ‌الملک، اقتدار او را تضعیف کنند.» رینولدز آن‌قدر زنده ماند که سرانجام شاهد تأیید عملکرد و مدیریت خود از طریق کشف نفت باشد. اگر دستور زبان فارسی او همیشه درست و بی‌نقص نبود، واژگان و دایره‌ی لغاتش به‌خوبی قابل‌فهم بود.

تا زمان بازگشت او به انگلستان در اوایل آوریل ۱۹۰۲، چاه نخست به عمق بیش از ۹۰۰ فوت رسیده بود و مسیر احداث یک خط لوله از ذهاب تا محمّره نیز مورد نقشه‌برداری و بررسی قرار گرفته بود. رینولدز کار دشوار و طاقت‌فرسای برپاکردن اردوگاه، همراه با تمام تجهیزات و ملزومات حفاری آن، را به انجام رسانده بود؛ از جمله حتی چیزهایی مانند آبجو، کلاه‌های آفتابی، لباس‌های ضدآب و تقویم. او از هیچ تلاشی فروگذار نکرده بود، زیرا به‌خوبی از نگرانی دارسی، که پیش‌تر در اوت ۱۹۰۲ بیان شده بود، آگاه بود: «زمان ما دارد به پایان می‌رسد و من نمی‌توانم حتی یک روز مهلت اضافی از شاه بگیرم. بنابراین، این بدان معناست که یا باید به‌زودی نفت را به مقدار کافی پیدا کنید تا من بتوانم پیش از ماه مه آینده یک شرکت فرعی تشکیل دهم و سرمایه‌ی آن را به جریان بیندازم، یا اینکه باید مبلغی را که طبق امتیازنامه سررسید شده، از جیب خودم به شاه بپردازم، و یا اینکه از کل این کار دست بکشم.»

هم‌زمان با اینکه دارسی رینولدز را برای یافتن نفت تحت فشار قرار می‌داد، در فکر اعزام زمین‌شناس دیگری، یعنی دبلیو. اچ. دالتون، نیز بود؛ بخشی از این تصمیم برای آن بود که خودش اطمینان بیشتری پیدا کند و پشتوانه‌ی زمین‌شناختی بیشتری برای سندیکای مادر که انتظار داشت تشکیل دهد فراهم آورد، و بخشی نیز، به احتمال زیاد، برای متقاعد کردن کتابچی که بداند دارسی از موضوع شوشتر غافل نشده است. دارسی دریافته بود که بدون چنین گزارشی، متقاعد کردن افراد در اینجا برای خرید زمین یا «پذیرفتن سهام در هر شرکتی که ممکن بود برای بهره‌برداری از آن تشکیل شود» ناممکن خواهد بود. رِدوود قانع نشده بود که نیازی به رفتن به نقاط دیگر ایران وجود دارد. دالتون، با کمک کتابچی، بررسی‌های خود را هم در نواحی غربی و هم در نواحی جنوبی تکمیل کرد؛ هزینه‌ی این بررسی‌ها ۲۲۰۲ پوند بود و او در ۱۵ مه، پیش از آنکه مهلت تشکیل نخستین شرکت بهره‌برداری به پایان برسد، گزارش خود را ارائه کرد. نتایج کلی دارسی به‌طرزی مبهم و فاقد دقت لازم بیان شده بود: «تکرار پیوسته‌ی تجمعات نفتی که ارزش تجاری‌شان صرفاً از طریق حفاری آزمایشی در نقاطی که با دقت و تدبیر انتخاب شده باشند، قابل‌تعیین است.»

[1]. Parent syndicate

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها