۳۷۴
دستمایههای اولیهی من برای بحثی که اکنون در پی میآید، از مواردی گرفته شده است که در آنها شرایطی که در فصل قبل به عنوان هدف فوری ارائه شد، یعنی غلبه بر آنیما به عنوان یک عقدهی خودایستا و تبدیل آن به تابعی از رابطهی بین آگاه و نیاگاه، حاصل شده است. با دستیابی به این هدف، میتوان انا را از تمام پیوندهایش با اشتراکیّت و نیاگاه اشتراکی رها کرد. از طریق این فرآیند، آنیما قدرت شیطانی یک عقدهی خودایستا را از دست میدهد؛ او دیگر نمیتواند قدرت تسخیر را اعمال کند، زیرا از او سلب قدرت شده است. او دیگر نگهبان گنجینههای ناشناخته نیست؛ دیگر کوندری، پیامآور شیطانی جام مقدس، نیمی الهی و نیمی حیوانی نیست؛ دیگر نباید روح را «معشوقه»[1] نامید، بلکه باید آن را یک کارکرد روانشناختی با ماهیتی شهودی دانست، شبیه به آنچه بدویان وقتی میگویند «او به جنگل رفته تا با ارواح صحبت کند» یا «مار من با من صحبت کرد» یا به زبان اساطیری دوران نوزادی «پرندهای کوچک به من گفت» منظورشان است.
۳۷۵
آن دسته از خوانندگان من که توصیف رایدر هاگارد را از «زنی که باید از او اطاعت کرد» میدانند، مطمئناً قدرت جادویی این شخصیت را به یاد خواهند آورد. «آن زن» یک شخصیت مانا است، موجودی سرشار از نوعی ویژگی مرموز و مسحورکننده (مانا)، که از دانش و قدرت جادویی برخوردار است. همهی این ویژگیها طبیعتاً منشأ خود را در فرافکنی سادهلوحانهی خودآگاهی[2] نیاگاه دارند که اگر با عباراتی کمتر شاعرانه بیان شود، تا حدودی به شرح زیر است: «من تشخیص میدهم که نوعی عامل روانی در من فعال است که به باورنکردنیترین شکل از ارادهی آگاهانهام میگریزد. این عامل میتواند ایدههای خارقالعادهای در ذهنم ایجاد کند، حالات و احساسات ناخواسته و ناخوشایندی را در من القا کند، مرا به سمت اعمال شگفتانگیزی سوق دهد که نمیتوانم هیچ مسئولیتی برای آنها بپذیرم، روابطم را با دیگران به شیوهای بسیار آزاردهنده مختل کند و غیره. من در برابر این واقعیت احساس ناتوانی میکنم و بدتر از آن، عاشق آن هستم، بنابراین تنها کاری که میتوانم کنم شگفتزده شدن است.» (شاعران اغلب این را «مزاج هنری»[3] مینامند، و مردم غیرشاعر به روشهای دیگری خودشان را تبرئه میکنند.)
۳۷۶
حالا وقتی آنیما مانای خودش را از دست میدهد، چه اتفاقی میافتد؟ واضح است که مردی که بر آنیما تسلط یافته است، مطابق با این باور بدوی که وقتی مردی شخص مانا را میکشد، مانای او را در بدن خود جذب میکند، مانای آنیما را به چنگ میآورد.
۳۷۷
خوب، حالا: چهکسی آنیما را در خودش جای داده است؟ بدیهی است که انای آگاه، و بنابراین انا، مانا را در اختیار گرفته است. بنابراین انا به یک شخصیت مانا تبدیل میشود. اما شخصیت مانا، عنصر غالب نیاگاه اشتراکی است؛ کهنالگوی شناختهشدهی مرد قدرتمند در قالب قهرمان، رئیس، جادوگر، پزشک، قدیس، حاکم انسانها و ارواح، دوست خدا.
۳۷۸
این چهرهی اشتراکی مردانه که اکنون از پسزمینهی تاریک برمیخیزد و شخصیت آگاه را در اختیار میگیرد، خطر روانیِ نامحسوسی به دنبال دارد، زیرا با متورم کردن ذهن آگاه میتواند هرآنچه را با کنار آمدن با آنیما به دست آمده است، نابود کند. بنابراین، دانستن این نکته که در هیرارشی نیاگاه، آنیما پایینترین رتبه را اشغال میکند، تنها یکی از چهرههای ممکن، و اینکه انقیاد او، چهرهی اشتراکی دیگری شکل میدهد که اکنون مانای او را تصاحب میکند، از اهمیت عملی زیادی برخوردار است. درواقع، این چهرهی جادوگر[4]، همانطور که بهاختصار آن را مینامم، است که مانا را به خود جذب میکند، یعنی ظرفیت خودایستای آنیما. تنها تا جایی که من نیاگاه را با چهرهی او اینهمان کنم، میتوانم تصور کنم که خودم مانای آنیما را دارم. اما من تحت این شرایط، بیشک این کار را خواهم کرد.
۳۷۹
شخصیت جادوگر معادلی به همان اندازه خطرناک در زنان دارد: شخصیتی والا و مادرسالار، بزرگمادر، مهربان، که همهچیز را میفهمد، همهچیز را میبخشد، همیشه به بهترین وجه عمل میکند، فقط برای دیگران زندگی میکند و هرگز به دنبال منافع خودش نیست، کاشف عشق بزرگ است، همانطور که جادوگر سخنگوی حقیقت نهایی است. و همانطور که عشق بزرگ هرگز قدردانی نمیشود، خرد بزرگ نیز هرگز درک نمیشود. البته هیچکدام نمیتوانند دیگری را تحمل کنند.
۳۸۰
اینجا دلیلی برای سوءتفاهم جدی وجود دارد، زیرا بیشک مسئلهی تورم مطرح است. انا چیزی را تصاحب کرده است که به آن تعلق ندارد. اما چگونه مانا را تصاحب کرده است؟ اگر واقعاً انا بوده که آنیما را فتح کرده است، پس مانا واقعاً به آن تعلق دارد و میتوان نتیجه گرفت که فرد مهم شده است. اما چرا این اهمیت، مانا، بر دیگران تأثیر نمیگذارد؟ این مطمئناً یک معیار اساسی خواهد بود! این معیار کار نمیکند زیرا فرد درواقع مهم نشده است، بلکه صرفاً با یک کهنالگو، یک چهرهی نیاگاه دیگر، آلوده شده است. از این رو باید نتیجه بگیریم که انا هرگز آنیما را فتح نکرده و بنابراین مانا را به دست نیاورده است. تمام آنچه اتفاق افتاده است، یک شیادی[5] جدید است، این بار با چهرهای از همان جنس که مطابق با ایماگوِ پدر است و قدرت بیشتری دارد. از قدرتی که همهی موجودات را به بند میکشد، هیچکس آزاد نیست، مگر انسانی که بر خود مسلط میشود! بدین ترتیب او به یک ابرانسان تبدیل میشود، برتر از همهی قدرتها، حداقل یک نیمهخدا. «من و پدر یکی هستیم»؛ این اعتراف قدرتمند با تمام ابهام وحشتناکش، دقیقاً از چنین لحظهی روانشناختیای زاده میشود.
۳۸۱
در مواجهه با این رویداد، انای به طرز رقتانگیز محدودی که ما داریم، اگر حتی ذرهای از خودآگاهی داشته باشد، تنها میتواند عقبنشینی کند و بهسرعت تمام تظاهر به قدرت و اهمیت را کنار بگذارد. این یک توهم بود: ذهن آگاه بر نیاگاه مسلط نشده است و آنیما قدرت استبدادیاش را صرفاً تا حدی از دست داده است که انا توانسته با نیاگاه کنار بیاید. با این حال، این سازش، پیروزی آگاه بر نیاگاه نبود، بلکه ایجاد تعادل قدرت بین دو جهان بود.
۳۸۲
از این رو جادوگر تنها به این دلیل میتوانست بر انا تسلط یابد که انا رؤیای پیروزی بر آنیما را در سر میپروراند. آن رؤیا یک تجاوز بود و هر تجاوز انا با تجاوزی از نیاگاه دنبال میشود:
من ساعتبهساعت تغییرشکل میدهم
قدرت وحشی خود را به کار میگیرم.[6]
در نتیجه، اگر انا ادعای پیروزی خود را کنار بگذارد، تسلط جادوگر به طور خودکار متوقف میشود. اما چه اتفاقی برای مانا میافتد؟ وقتی که حتی جادوگر دیگر نمیتواند جادو کند چهکسی یا چهچیزی مانا میشود؟ تاکنون فقط میدانیم که نه آگاه و نه نیاگاه مانا ندارند، زیرا مسلم است که وقتی انا ادعای قدرت نمیکند، تسخیری وجود ندارد، یعنی نیاگاه نیز استقلالش را از دست میدهد. در این وضعیت، مانا باید به چیزی که هم آگاه و هم نیاگاه است، سقوط کرده باشد، وگرنه به چیزی از نوع هیچکدام. این چیز، «نقطهی میانی» مطلوب شخصیت است، آن چیز وصفناپذیر میان اضداد، یا چیزی که آنها را متحد میکند، یا نتیجهی تضاد، یا محصول تنش انرژی: تولد شخصیت، گامی عمیقاً فردی به پیش، مرحلهی بعدی.
۳۸۳
توقع ندارم خواننده این بررسی سریع از کل مسئله را در تمام بخشهایش دنبال کرده باشد. او حق دارد آن را نوعی بیانیهی مقدماتی بداند که به تحلیل دقیقتر و مستدلتری که اکنون در پی میآید، منجر میشود.
۳۸۴
نقطهی شروع مشکل ما شرایطی است که وقتی حاصل میشود که محتویات نیاگاه که علت مؤثر پدیدهی آنیموس و آنیما هستند، به اندازهی کافی در ذهن آگاه هضم میشوند. این را میتوان به بهترین شکل به صورت زیر نشان داد: محتویات نیاگاه، در وهلهی اول، چیزهایی متعلق به حوزهی شخصی هستند، شاید شبیه به خیالشگری بیمار مرد که فوقاً ذکر شد. متعاقباً، خیالشگریهایی از نیاگاه غیرشخصی رشد مییابند که اساساً حاوی نمادهای اشتراکی کموبیش مشابه رؤیای بیمار زن من هستند. این خیالشگریها چنان وحشی و بیقاعده نیستند که یک هوش سادهلوح[7] ممکن است تصور کند؛ آنها خطوط جهتگیری مشخص و نیاگاهی را دنبال میکنند که به سمت هدفی مشخص همگرا میشوند. بنابراین، میتوانیم به طور مناسبتری این سری بعدی خیالشگریها را به عنوان فرآیندهای آغاز توصیف کنیم، زیرا اینها نزدیکترین قیاس را به آن تشکیل میدهند. تمام گروهها و قبایل بدوی که به هر نحوی سازماندهی شدهاند، آیینهای تشرف[8] خود را دارند که اغلب بسیار رشدیافته هستند و نقش فوقالعاده مهمی در زندگی اجتماعی و مذهبیشان ایفا میکنند. از طریق این مراسمها، پسرانْ مرد و دخترانْ زن میشوند. کاویروندوها کسانی را که ختنه را انجام نمیدهند، به عنوان «حیوان» انگ میزنند. این نشان میدهد که مراسم تشرف وسیلهای جادویی برای هدایت انسان از حالت حیوانی به حالت انسانی است. آیینهای تشرف بهوضوح اسرار دگرگونی[9] با بیشترین اهمیت معنوی هستند. اغلب اوقات، تشرفجویان[10] تحت رفتارهای طاقتفرسا قرار میگیرند و در عین حال اسرار قبیلهای به آنها منتقل میشود، قوانین و سلسلهمراتب[11] قبیله از یک سو، و آموزههای کیهانزایی[12] و اسطورهای از سوی دیگر. تشرفها در میان همهی فرهنگها باقی ماندهاند. به نظر میرسد در یونان، اسرار باستانی الئوسی تا قرن هفتم میلادی حفظ شده است. روم غرق در ادیان اسرارآمیز بود. مسیحیت یکی از این ادیان بود و حتی در شکل فعلی خود، هنوز آیینهای قدیمیِ تشرف را که تا حدودی کمرنگ و روبهزوال شدهاند، در آیینهای غسل تعمید[13]، شهادت[14] و عشای ربانی[15] حفظ کرده است. از این رو، هیچکس نمیتواند اهمیت تاریخی عظیمِ آیینهای تشرف را انکار کند.
۳۸۵
انسانهای مدرن مطلقاً چیزی برای مقایسه با این ندارند. (شهادتهای گذشتگان دربارهی اسرار الئوسی را در نظر بگیرید.) فراماسونری، کلیسای گنوستیک فرانسه[16]، دلاوران افسانهای چلیپای گلگون[17]، تئوسوفی و غیره، همگی جایگزینهای ضعیفی برای چیزی هستند که بهتر بود با حروف قرمز در فهرست تلفات تاریخی مشخص شوند. واقعیت این است که کل نمادگراییِ تشرف، بهروشنی و بیتردید، در محتویات نیاگاه ظهور میکند. این اعتراض که این خرافات، منسوخ و کاملاً غیرعلمی است، تقریباً به همان اندازه هوشمندانه است که در حضور یک بیماری همهگیر وبا، اظهار کنیم که این صرفاً یک بیماری عفونی و بهشدت غیربهداشتی است. نکته این نیست (نمیتوانم خیلی در این مورد تأکید کنم) که آیا نمادهای تشرف حقایق ابژکتیو هستند یا خیر، بلکه این است که آیا این محتویات نیاگاه معادل اعمال تشرف هستند یا خیر، و اینکه آیا آنها بر روان انسان تأثیر میگذارند یا خیر. همچنین مسئله، مطلوب بودن یا نبودن آنها نیست. همین که هستند و کار میکنند کافی است.
۳۸۶
از آنجایی که در این موضوع نمیتوان توالیهای تصاویر را که گاه بسیار طولانی هستند بهتفصیل برای خواننده شرح داد، امیدوارم که او به چند مثال ذکرشده اکتفا کند و در بقیهی موارد، گفتهی من را بپذیرد که آنها توالیهای هدفمند و دارای ساختار منطقی هستند. باید اعتراف کنم که از کلمهی «هدفمند»[18] با کمی تردید استفاده میکنم. این کلمه باید با احتیاط به کار رود. زیرا در موارد روانی با «توالیهای رؤیا» و در افراد روانرنجور با توالیهای خیالِش مواجه میشویم که بدون هیچ هدف یا مقصود آشکاری بهخودیخود ادامه مییابند. مرد جوانی که خیالِشِ خودکشیاش را در بالا ارائه دادم، به طور قابلتوجهی رشتهای از خیالشگریهای بیهدف تولید میکرد، مگر که میتوانست یاد بگیرد نقش فعالی ایفا کند و آگاهانه در خیالشها مداخله کند. تنها از این طریق میتوان به سمت یک هدف جهتگیری کرد. از یک دیدگاه، نیاگاه فرآیندی کاملاً طبیعی و بدون طراحی است، اما از دیدگاه دیگر، آن «جهتگیری بالقوه» را دارد که مشخصهی همهی فرآیندهای انرژی است. وقتی ذهن آگاه به طور فعال مشارکت میکند و هر مرحله از فرآیند را تجربه میکند، یا حداقل آن را به طور شهودی درک میکند، تصویر بعدی همیشه از سطح بالاتری که به دست آمده است شروع میشود و هدفمندی رشد مییابد.
۳۸۷
بنابراین، هدف فوری تحلیل نیاگاه، رسیدن به حالتی است که در آن محتویات نیاگاه دیگر نیاگاه باقی نمانند و دیگر خود را به طور غیرمستقیم به عنوان پدیدههای آنیموس و آنیما ابراز نکنند؛ یعنی حالتی که در آن آنیموس و آنیما به توابعی از رابطه با نیاگاه تبدیل شوند. تا زمانی که آنها اینگونه نباشند، عقدههای خودایستا، عوامل مزاحمی اند که کنترل آگاهانه را در هم میشکنند و مانند «برهمزنندگان واقعی آرامش»[19] عمل میکنند. از آنجا که این یک فاکت کاملاً شناختهشده است، اصطلاح «عقده» که من به کار میبرم، به این معنا، وارد گفتار رایج شده است. هرچه یک مرد عقدهی بیشتری داشته باشد، بیشتر تسخیر شده است؛ و وقتی سعی میکنیم تصویری از شخصیتی که خود را از طریق عقدههایش ابراز میکند ترسیم کنیم، باید بپذیریم که به هیچچیز به اندازهی یک زن هیستریک (یعنی آنیما) شباهت ندارد! اما اگر چنین مردی خود را از محتویات نیاگاهش آگاه کند، همانطور که ابتدا در محتویات واقعی نیاگاه شخصی او و سپس در خیالشهای نیاگاه اشتراکی ظاهر میشوند، به ریشههای عقدههای خود دست مییابد و به این ترتیب خود را از شر آنیما خلاص میکند. با این کار، پدیدهی آنیما متوقف میشود.
۳۸۸
با این حال، آن قدرت برتر، که باعث این تسخیر شده است (زیرا آنچه را نمیتوانم از شرّش خلاص شوم، بهنوعی باید برتر از من باشد) باید منطقاً با ناپدید شدن آنیما از بین برود. پس فرد باید «عاری از عقده»[20] و از نظر روانی تمریندیده[21] باشد. هیچ چیز دیگری نباید اتفاق بیفتد که توسط انا تأیید نشده باشد، و وقتی انا چیزی را میخواهد، هیچچیز نباید قادر به دخالت باشد. بنابراین، انا از موقعیتی تسخیرناپذیر، استواری یک ابرانسان یا والایی یک فرزانهی کامل، اطمینان حاصل میکند. هر دو چهره، تصاویر ایدئالی هستند: ناپلئون از یک سو، لائوتسه از سوی دیگر. هردو با ایدهی «فوقالعاده قدرتمند» سازگار اند، اصطلاحی که لمان، در تکنگاری مشهورش، برای تعریف مانا به کار میبرد. بنابراین، من چنین شخصیتی را بهسادگی شخصیت مانا مینامم. این با یک عنصر غالب در نیاگاه اشتراکی، با یک کهنالگو که در روان انسان از طریق اعصار بیشماری از همین نوع تجربه شکل گرفته است، مطابقت دارد. انسان بدوی تجزیه و تحلیل نمیکند و نمیفهمد که چرا دیگری از او برتر است. اگر دیگری باهوشتر و قویتر از او باشد، پس مانا دارد، او از قدرت قویتری برخوردار است؛ و به همین ترتیب ممکن است این قدرت را از دست بدهد، شاید به این دلیل که کسی در خواب روی او قرار گرفته یا روی سایهاش پا گذاشته است.
۳۸۹
از نظر تاریخی، شخصیت مانا به قهرمان و موجود خداگونه تبدیل میشود، که شکل زمینی آن کشیش است. اینکه پزشک چقدر هنوز مانا است، تمام شکایت روانکاو است! اما تا جایی که ظاهراً انا قدرت متعلق به آنیما را در خود هضم میکند، انا به یک شخصیت مانا تبدیل میشود. این تحول تقریباً یک پدیدهی عادی است. من هرگز تحول نسبتاً پیشرفتهای از این نوع ندیدهام که در آن حداقل یک اینهمانی موقت با کهنالگوی شخصیت مانا رخ نداده باشد. طبیعیترین چیز در جهان این است که این اتفاق بیفتد، زیرا نهتنها خود فرد انتظار آن را دارد، بلکه دیگران نیز انتظار آن را دارند. بهسختی میتوان از تحسین خود بهخاطر عمیقتر از دیگران به چیزها نگریستن دست برداشت، و دیگران چنان اشتیاقی برای یافتن یک قهرمان ملموس در جایی، یا یک مرد خردمند برتر، یک رهبر و یک پدر، یک اقتدار بلامنازع دارند که با بیشترین سرعت معابدی برای خدایان کوچک حلبی میسازند و بر روی محرابها بخور میسوزانند. این فقط حماقت اسفناک بتپرستانی نیست که قادر به قضاوت شخصی نیستند، بلکه یک قانون روانشناختی طبیعی است که میگوید آنچه زمانی بوده است، همیشه در آینده نیز خواهد بود. و چنین خواهد شد، مگر که آگاهی به عینیتبخشی سادهلوحانهی تصاویر سرمدی پایان دهد. من نمیدانم که آیا مطلوب است که آگاهی قوانین ابدی را تغییر دهد یا خیر. فقط میدانم که گاهی اوقات آنها را تغییر میدهد، و این اقدام برای برخی افراد یک ضرورت حیاتی است؛ که با این حال، همیشه مانع از آن نمیشود که همین افراد خود را بر تخت پدر بنشانند و قانون قدیم را به واقعیت تبدیل کنند. واقعاً دشوار است ببینیم چگونه میتوان از قدرت مطلق تصاویر سرمدی گریخت.
۳۹۰
درواقع من باور ندارم که میتوان از آن فرار کرد. فقط میتوان نگرش خود را تغییر داد و بدین ترتیب خود را از سادهلوحانه درافتادن به دام یک کهنالگو و مجبور شدن به ایفای نقش به قیمت ازدستدادن انسانیت خود نجات داد. تسخیر شدن بهوسیلهی یک کهنالگو، انسان را به شخصیت اشتراکی مسطح تبدیل میکند، ماسکی که پشت آن دیگر نمیتواند به عنوان یک انسان رشد کند، بلکه به طور فزایندهای روزبهروز رشدش متوقف میشود. بنابراین باید از خطر قربانی شدن در سلطهی شخصیت مانا برحذر بود. خطر نهتنها در تبدیل شدن خود یک نفر به ماسک پدر است، بلکه در این هم است که وقتی دیگری این ماسک را به چهره میزند، مغلوب این ماسک شود. استاد و شاگرد از این نظر در یک وضعیت هستند.
۳۹۱
انحلال[22] آنیما به این معنی است که ما به نیروهای محرک نیاگاه بینش پیدا کردهایم، اما نه اینکه این نیروها را بیاثر کرده باشیم. آنها میتوانند در هر زمانی به شکلی جدید به ما حمله کنند. و اگر نگرش آگاهانه نقصی داشته باشد، بیشک این کار را خواهند کرد. این یک مسئلهی قدرت در برابر قدرت است. اگر انا به خودش اجازه دهد قدرتی بر نیاگاه اعمال کند، نیاگاه با حملهای ظریف واکنش نشان میدهد و شخصیت غالب مانا را به کار میگیرد، شخصیتی که اعتبار عظیمش بر انا سایه افکنده است. در برابر این، تنها دفاع، اعتراف کامل به ضعف خود در برابر قدرتهای نیاگاه است. با مخالفت نکردن با نیاگاه، آن را به حمله تحریک نمیکنیم.
۳۹۲
اگر از نیاگاه به این شکل شخصی صحبت کنم، ممکن است برای خواننده کمی خندهدار به نظر برسد. امیدوارم این تعصب را ایجاد نکنم که نیاگاه را چیزی شخصی میدانم. نیاگاه شامل فرآیندهای طبیعی است که خارج از حوزهی شخصیت انسان قرار دارند. فقط ذهن آگاه ما «شخصی» است. بنابراین وقتی از «برانگیختن» نیاگاه صحبت میکنم، منظورم این نیست که آزرده میشود و مانند خدایان قدیم برمیخیزد تا با خشم یا انتقام حسادتآمیز، مجرم را بزند. منظورم بیشتر شبیه به یک خطا در رژیم غذایی روانی است که تعادل گوارش مرا به هم میزند. نیاگاه به طور خودکار مانند معدهی من واکنش نشان میدهد که بهنوعی انتقام خود را از من میگیرد. وقتی من فرض میکنم که بر نیاگاه تسلط دارم، این مانند یک خودمحوری غذایی[23] است، یک نگرش ناشایست که به نفع رفاه خودl بهتر است از آن اجتناب ;kl. مقایسهی غیرشاعرانهی من، اگر نگوییم هیچ، با توجه به اثرات اخلاقی گسترده و ویرانگرِ یک نیاگاهِ آشفته، بیش از حد ملایم است. در این زمینه، مناسبتر است که از خشم خدایانِ رنجیده سخن بگوییم.
۳۹۳
در تمایز قایل شدن میان انا و کهنالگوی شخصیت مانا، اکنون دقیقاً مانند مورد آنیما، فرد مجبور است آن محتواهایی را که مختص شخصیت مانا هستند، آگاهانه کند. از نظر تاریخی، شخصیت مانا همیشه دارای اسم رمز یا دانش باطنی[24] است، یا امتیاز ویژهای برای شیوهی عمل خاص دارد. «آنچه برای مشتری مجاز است برای گاو نر مجاز نیست.»[25] در یک کلام، تمایز فردی دارد. تحقق آگاهانهی محتواهایی که آن را تشکیل میدهند، برای مرد به معنای رهایی دوم و واقعی از پدر و برای زن به معنای رهایی از مادر است و با آن اولین حس واقعی از فردیت واقعیاش حاصل میشود. این بخش از فرآیند دقیقاً با هدفِ آیین تشرف ابتداییِ ملموس تا غسل تعمید، یعنی جدایی از والدینِ «جسمانی» (یا حیوانی)، و تولد دوباره در نوزادیِ نو، به حالت جاودانگی و کودکی معنوی، آنگونه که توسط برخی از ادیان رمزآمیز جهان باستان، از جمله مسیحیت، تدوین شده است، مطابقت دارد.
۳۹۴
اکنون کاملاً ممکن است که به جای اینهمانی با شخصیت مانا، آن را به عنوان یک «پدر آسمانی» خارقالعاده، همراه با صفت مطلقیت، عینیت بخشیم؛ چیزی که به نظر میرسد بسیاری از مردم مستعد انجام آن هستند. این به منزلهی دادن برتری به نیاگاه است که به همان اندازه مطلق باشد (اگر ایمان فرد تا این حد تقویت شود!)، به طوری که تمام ارزشها به آن سمت سرازیر شوند. نتیجهی منطقی این است که تنها چیزی که در اینجا باقی میمانَد، یک تودهی کوچک بدبخت، پست، بیارزش و گناهکار از بشریت است. همانطور که میدانیم، این راهحل به یک جهانبینی تاریخی تبدیل شده است. از آنجایی که من اینجا فقط بر اساس مبانی روانشناختی حرکت میکنم و هیچ تمایلی به دیکته کردن حقایق ابدی خود به جهان ندارم، باید با انتقاد از این راهحل، توجه داشته باشم که اگر بالاترین خیر و صلاح[26] را به سمت نیاگاه منتقل کنم و در نتیجه آن را به یک خیر مطلق تبدیل کنم، در موقعیت ناگواری قرار میگیرم که باید شیطانی با وزن و ابعاد برابر پیدا کنم که بتواند به عنوان وزنهی تعادل روانشناختی خیر مطلق[27] من عمل کند. با این حال، تحت هیچ شرایطی، فروتنیام به من اجازه نمیدهد خودم را با شیطان یکی بدانم. این کاملاً گستاخانه خواهد بود و علاوه بر این، مرا به تضاد غیرقابلتحملی با ارزشهای والای خودم سوق میدهد. و با خسران اخلاقیام[28]، من نمیتوانم از عهدهی آن برآیم.
۳۹۵
بنابراین، از نظر روانشناسی، توصیه میکنم که هیچ خدایی از کهنالگوی شخصیت مانا ساخته نشود. به عبارت دیگر، شخصیت مانا نباید به صورت ابژکتیو و ملموس درآید، زیرا تنها از این طریق میتوانم از فرافکنی ارزشها و بیارزشهایم به خدا و شیطان اجتناب کنم، و تنها از این طریق میتوانم کرامت انسانیام، وزن مخصوصم را حفظ کنم، که اگر نخواهم به خسی در میقات نیروهای نیاگاه تبدیل شوم، بسیار به آن نیاز دارم. در برخورد با جهان مرئی، یک انسان قطعاً باید دیوانه باشد که تصور کند ارباب این جهان است. در اینجا، ما به طور طبیعی، از اصل عدممقاومت در برابر همهی نیروهای برتر، تا یک حد فردی خاص، پیروی میکنیم، که فراتر از آن، صلحآمیزترین شهروند به یک انقلابی خونین تبدیل میشود. تعظیم ما در برابر قانون و نظم، نمونهای ستودنی از نگرش کلی ما به نیاگاه اشتراکی است. («به سزار تقدیم کن…») تا اینجا، تعظیم ما خیلی دشوار نخواهد بود. اما عوامل دیگری در جهان هستند که وجدان ما آنها را بدون قید و شرط نمیپذیرد؛ و با این حال ما در برابرشان سر تعظیم فرود میآوریم. چرا؟ زیرا در عمل، این کار مصلحتآمیزتر از عکس آن است. به همین ترتیب، عواملی در نیاگاه هستند که باید دربارهشان خردمند دنیوی باشیم. («در برابر شر مقاومت نکنید.» «با ثروت بیعدالتی، دوستانی برای خود فراهم آورید.» «فرزندان این جهان در نسل خود خردمندتر از فرزندان بهشت هستند.» بنابراین[29]: «پس مانند مارها خردمند و مانند کبوتران بیضرر باشید.»)
۳۹۶
شخصیت مانا از یک سو موجودی با «خرد برتر» و از سوی دیگر موجودی با ارادهی برتر است. با بهآگاهرساندن محتویاتی که زیربنای این شخصیت را تشکیل میدهند، خود را مجبور به رویارویی با این واقعیت میبینیم که بیشتر از دیگران آموختهایم و بیشتر میخواهیم. این خویشاوندی ناخوشایند با خدایان، همانطور که میدانیم، چنان در اعماق استخوانهای آنجلوس سیلسیوس بیچاره نفوذ کرد که او را از پروتستانتیسم افراطیاش بیرون راند، از خانهی متزلزل لوتریها گذر داد و به «رحم مادر تاریک» بازگرداند؛ و متأسفانه بسیار به ضرر استعدادهای غنایی و سلامت اعصاب او شد.
۳۹۷
و با این حال، همانطور که تعدادی از سرنخها هنوز هم آشکار میکنند، مسیح و پس از او پولس، با همین مشکلات دست و پنجه نرم کردند. مایستر اکهارت، گوته در فاوست خود، نیچه در زرتشت خود، دوباره این مشکل را تا حدودی به ما نزدیکتر کردهاند. گوته و نیچه سعی میکنند آن را با ایدهی تسلط حل کنند، اولی از طریق شخصیت جادوگر و مرد بیرحم باارادهای که با شیطان پیمان میبندد، و دومی از طریق ارباب و حکیم متعالی که نه خدا را میشناسد نه شیطان را. نزد نیچه، انسان تنهاست، همانطور که خودش بود، روانرنجور، از نظر مالی وابسته، بیخدا و بیجهان. این برای یک مرد واقعی که خانوادهای برای حمایت و مالیاتی برای پرداخت دارد، ایدئال نیست. هیچچیز نمیتواند واقعیت جهان را از بین ببرد، هیچ راه معجزهآسایی برای دور زدن آن وجود ندارد. به همین ترتیب، هیچچیز نمیتواند اثرات نیاگاه را از بین ببرد. یا آیا فیلسوف روانرنجور میتواند به ما ثابت کند که روانرنجوری ندارد؟ او حتی نمیتواند این را به خودش ثابت کند. بنابراین ما با روح خودمان معلق بین تأثیرات سهمگین درونی و بیرونی ایستادهایم و بهنوعی باید نسبت به هر دو منصف باشیم. این کار را تنها پس از سنجش تواناییهای فردی خودمان میتوانیم کنیم. از این رو، نباید به آنچه «باید» کنیم، بلکه باید به آنچه میتوانیم و باید کنیم، فکر کنیم.
۳۹۸
بنابراین، انحلال شخصیت مانا از طریق هضم آگاهانهی محتویات آن، ما را از طریق یک مسیر طبیعی، به خودمان به عنوان یک چیز واقعی و زنده، که بین دو تصویر جهان و تواناییهای تاریک آنها قرار گرفته است، بازمیگرداند. این «چیز» برای ما ناآشنا است و در عین حال بسیار نزدیک، کاملاً خودمان و در عین حال ناشناخته است، یک مرکز مجازی با چنان ساختار مرموزی که میتواند هر چیزی را ادعا کند؛ خویشاوندی با حیوانات و خدایان، با کریستالها و با ستارگان، بی آنکه به تعجب واداردمان، بی آنکه حتی عدمتأیید ما را برانگیزد. این «چیز» همهی اینها و حتی بیشتر را ادعا میکند، و چون چیزی در دست نداریم که بتواند با این ادعاها مخالفت کند، مطمئناً عاقلانهتر است که به این صدا گوش فرادهیم.
۳۹۹
من این مرکز را «خود» نامیدهام. از نظر فکری، «خود» چیزی بیش از یک مفهوم روانشناختی نیست، ساختاری که برای بیان یک ذات ناشناخته که ما نمیتوانیم به این صورت درکش کنیم، عمل میکند، زیرا طبق تعریف، از قدرت درک ما فراتر میرود. به همین ترتیب میتوان آن را «خدای درون ما» نامید. به نظر میرسد که آغاز کل زندگی روانی ما به طور جداییناپذیری در این نقطه ریشه دارد و به نظر میرسد که تمام اهداف والا و نهایی ما در تلاش برای رسیدن به آن هستند. این ناسازه، مانند همیشه، هنگامی که سعی میکنیم چیزی را تعریف کنیم که فراتر از مرز درک ماست، اجتنابناپذیر است.
۴۰۰
امیدوارم برای خوانندهی دقیق به اندازهی کافی روشن شده باشد که «خود» به همان اندازه با انا مرتبط است که خورشید با زمین. آنها قابلتعویض نیستند. و همچنین به معنای الوهیت بخشیدن به انسان یا خلع خدا نیست. آنچه «فراتر از فهم ماست» در هر صورت، فراتر از دسترس «خود» است. بنابراین، وقتی از مفهوم خدا استفاده میکنیم، بهسادگی یک واقعیت روانشناختی قطعی را صورتبندی میکنیم، یعنی «استقلال و حاکمیت برخی از محتویات روانی که خودشان را با قدرتشان برای خنثی کردن ارادهی ما، مشغول کردن آگاهی ما و تأثیرگذاری بر خلقوخو و اعمال ما ابراز میکنند. ممکن است از ایدهی یک حالوهوای غیرقابلتوضیح، یک اختلال عصبی یا یک موجود شرور غیرقابلکنترل، بهاصطلاح، به عنوان تجلی خدا خشمگین شویم. اما اگر چنین چیزهایی، شاید حتی چیزهای شیطانی، به طور مصنوعی از مجموع محتویات روانی خودایستا جدا شوند، ضرری جبرانناپذیر برای تجربهی دینی خواهد بود. این یک حسن تعبیر بیاساس است که این چیزها را با توضیحی از نوع «هیچچیز جز» کنار بگذاریم. به این ترتیب آنها صرفاً سرکوب میشوند و معمولاً فقط یک مزیت ظاهری به دست میآید، پیچشی جدید به توهم داده میشود. شخصیت با آن غنی نمیشود، بلکه فقط فقیر و خفه میشود. آنچه برای تجربه و دانش معاصر شر یا حداقل بیمعنی و بیارزش به نظر میرسد، ممکن است در سطح بالاتری از تجربه و دانش به عنوان منبع بهترینها ظاهر شود؛ همهچیز طبیعتاً به استفادهای که فرد از هفت شیطان درون خودش میکند بستگی دارد. توضیح آنها به عنوان «بیمعنی»، شخصیت را از سایهی مناسب خودش محروم میکند و با این کار، شخصیت شکل خودش را از دست میدهد. شکل زنده اگر قرار باشد پلاستیکی به نظر برسد، به سایهی عمیق نیاز دارد. بدون سایه، یک شبح دوبعدی، یک کودک کموبیش تربیتشده باقی میماند.
۴۰۱
در اینجا به مسئلهای اشاره میکنم که بسیار مهمتر از آن چیزی است که این چند کلمه ساده به نظر میرسد: بشر، در اصل، از نظر روانی هنوز در حالت کودکی است؛ مرحلهای که نمیتوان از آن گذشت. اکثر قریب به اتفاق آدمیان به اقتدار، راهنمایی و قانون نیاز دارند. این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت. غلبهی پولس بر قانون تنها از عهدهی کسی برمیآید که میداند چگونه روح خود را در جایگاه وجدان قرار دهد. تعداد بسیار کمی قادر به این کار هستند («بسیاری فراخوانده میشوند، اما اندکی برگزیده میشوند»). و این تعداد اندک تنها از روی ضرورت درونی در این مسیر گام برمیدارند؛ اگر نگوییم از روی رنج، زیرا مانند لبهی تیغ تیز است.
۴۰۲
تصور[30] خدا به عنوان یک محتوای روانی خودایستا، خدا را به مشکل اخلاقی تبدیل میکند و این مسلماً بسیار ناراحتکننده است. اما اگر این مشکل وجود نداشته باشد، خدا واقعی نیست، زیرا او در هیچکجا نمیتواند زندگی ما را لمس کند. پس او یا یک هیولای تاریخی و فکری است یا یک احساسگرایی فلسفی.
۴۰۳
اگر ایدهی الوهیت[31] را کاملاً کنار بگذاریم و فقط از «محتوای خودایستا» صحبت کنیم، موضعی را حفظ میکنیم که از نظر فکری و تجربی درست است، اما نکتهای را که از نظر روانشناختی نباید از دست برود، مسکوت میگذاریم. با استفاده از مفهوم یک موجود الهی، بیان مناسبی از شیوهی خاص تجربهی عملکرد این محتواهای خودایستا ارائه میدهیم. همچنین میتوانیم از اصطلاح «شیطانی»[32] استفاده کنیم، مشروط بر اینکه این به معنای آن نباشد که ما هنوز در حال بالا بردن سرانگشتهایمان برای خدایی ملموس هستیم که دقیقاً با خواستهها و ایدههای ما مطابقت دارد. ترفندهای فکری ما به ما کمک نمیکنند تا خدایی را که میخواهیم به واقعیت تبدیل کنیم، همانطور که جهان خود را با توقعات ما وفق نمیدهد. بنابراین، با افزودن صفت «الهی» به عملکرد محتواهای خودایستا، نیروی نسبتاً برتر آنها را میپذیریم. و این نیروی برتر است که همواره انسانها را مجبور کرده است تا به امور غیرقابلتصور بیندیشند، و حتی بزرگترین رنجها را بر خود تحمیل کنند تا حق این کارها را ادا کنند. این نیرویی است به اندازهی گرسنگی و ترس از مرگ واقعی.
۴۰۴
میتوان «خود» را به عنوان نوعی جبران تعارض میان درون و بیرون توصیف کرد. این فرمولبندی نامناسب نخواهد بود، زیرا «خود» تا حدودی ویژگی یک نتیجه، یک هدف محققشده، چیزی که بسیار تدریجی به دست آمده و با رنج فراوان تجربه میشود دارد. «خود» نیز هدف زندگی ماست، زیرا کاملترین بیان آن ترکیب سرنوشتسازی است که ما آن را فردیت مینامیم، شکوفایی کامل نهتنها در فرد است، بلکه در گروه است، که در آن هرکس سهم خود را به کل اضافه میکند.
۴۰۵
حسکردن[33] «خود» به عنوان چیزی غیرعقلانی، به عنوان موجودی غیرقابلتعریف، که انا نه در تضاد با آن است و نه تابع آن، بلکه صرفاً به آن وابسته است و مانند زمین به دور خورشید، به دور آن میچرخد؛ بدین ترتیب به هدف فردیت میرسیم. من از کلمهی «حسکردن» برای نشان دادن ویژگی ادراکی رابطهی بین خود و انا استفاده میکنم. در این نسبت هیچچیز قابلشناخت نیست، زیرا ما نمیتوانیم چیزی در مورد محتویات «خود» بگوییم. انا تنها محتوای «خود» است که ما میشناسیم. انای فردیتیافته، خودش را به عنوان ابژهی یک سوژهی ناشناخته و مافوق احساس میکند. به نظر من، تحقیق روانشناختی ما باید در اینجا متوقف شود، زیرا ایدهی «خود»، فینفسه یک فرضیهی متعالی است که اگرچه از نظر روانشناختی قابلتوجیه است، امکان اثبات علمی را فراهم نمیکند. این گام فراتر از علم، یک الزام بیقیدوشرط برای توسعهی روانشناختی است که من در پی توصیف آن بودهام، زیرا بدون این فرضیه نمیتوانم هیچ فرمولبندی مناسبی از فرآیندهای روانی که به صورت تجربی رخ میدهند، ارائه دهم. بنابراین، حداقل، «خود» میتواند ارزش یک فرضیه را مشابه ساختار اتم داشته باشد. و حتی اگر ما دوباره در یک تصویر گرفتار شویم، با این حال، به طرز قدرتمندی زنده است و تفسیر آن کاملاً فراتر از تواناییهای من است. هیچ شکی ندارم که این یک تصویر است، اما تصویری که ما در آن قرار داریم.
۴۰۶
عمیقاً واقف هستم که در این مقاله هیچ خواستهی معمولیای از خوانندهام نداشتهام. اگرچه تمام تلاشم را کردهام تا مسیر درک را هموار کنم، یک مشکل بزرگ هست که نتوانستم آن را از بین ببرم، یعنی این واقعیت که تجربیاتی که اساس بحث من را تشکیل میدهند برای اکثر مردم ناشناخته اند و ناگزیر عجیب به نظر میرسند. در نتیجه، نمیتوانم توقع داشته باشم خوانندگانم از تمام نتیجهگیریهای من پیروی کنند. اگرچه هر نویسندهای طبیعتاً ترجیح میدهد که توسط عموم مردمش درک شود، اما تفسیر مشاهداتم برای من از افشای یک حوزهی وسیع از تجربه که در حال حاضر بهسختی بررسی شده است و هدف این کتاب قرار دادن آن در دسترس بسیاری است، اهمیت کمتری دارد. در این حوزه، که تاکنون بسیار تاریک بوده است، به نظر من پاسخ بسیاری از معماها وجود دارد که روانشناسی آگاهی هرگز به آنها نزدیک نشده است. وانمود نمیکنم که این پاسخها را با هیچ درجهای از قطعیت فرموله کردهام. بنابراین، اگر مقالهی من به عنوان تلاشی آزمایشی برای یافتن پاسخی در نظر گرفته شود، کاملاً راضی خواهم بود.
[1]. mistress
[2]. Self-knowledge
[3]. Artistic temprament
[4]. magician
[5]. adulteration
[6]. فاوست، بخش۲، پردهی ۵.
[7]. Naïve
[8]. rites of initiation
[9]. Transformation mysteries
[10]. initiands
[11]. hierarchy
[12]. cosmogonic
[13]. baptism
[14]. confirmation
[15]. communion
[16]. l’Église gnostique de la France
[17]. Rosicrucians
[18]. purposive
[19]. disturbers of the peace
[20]. Complex-free
[21]. House-trained
[22]. dissolution
[23]. dietary solecism
[24]. esoteric knowledge
[25]. quod licet Jovi, non licet bovi.
[26]. summum bonum
[27]. summum bonum
[28]. moral deficit
[29]. ergo
[30]. conception
[31]. divinity
[32]. daemonic
[33]. sensing