انحرافات جنسی/ زیگموند فروید/ ترجمه‌ی آبذ

واقعیت نیاز جنسی در انسان و حیوان در زیست‌شناسی با فرض «تکانه‌ی جنسی»[1] بیان می‌شود. این تکانه با میل به غذا خوردن و گرسنگی قابل‌قیاس است. از آنجایی که بیان جنسی مربوط به گرسنگی یافت نمی‌شود، علم به طور عامیانه از عبارت زی[2] استفاده می‌کند.[3]

تصور رایج، فرضیاتی قطعی درباره‌ی ماهیت و ویژگی‌های این غریزه‌ی جنسی دارد. فرض بر این است که این غریزه در دوران کودکی وجود ندارد و تقریباً همزمان با فرآیند بلوغ و در ارتباط با بلوغ شروع می‌شود؛ فرض بر این است که این غریزه خود را در جاذبه‌های مقاومت‌ناپذیری که یک جنس به جنس دیگر اعمال می‌کند، نشان می‌دهد و هدف آن اتحاد جنسی یا حداقل اعمالی است که به اتحاد منجر می‌شود.

اما ما کاملاً حق داریم در این فرضیات، تصویری بسیار غیرقابل‌اعتماد از واقعیت ببینیم. با بررسی دقیق‌تر، مشخص می‌شود که این فرضیات مملو از خطاها، بی‌دقتی‌ها و نتیجه‌گیری‌های شتاب‌زده اند.

اگر دو اصطلاح را معرفی کنیم و شخصی را که جاذبه‌ی جنسی از او سرچشمه می‌گیرد، ابژه‌ی جنسی بنامیم و عملی را که این تحریک به‌سوی آن می‌رود، هدف جنسی بنامیم، آن‌گاه تجربه‌ی علمی بررسی‌شده، انحرافات زیادی را در نسبت با ابژه‌ی جنسی و هدف جنسی به ما نشان می‌دهد که ارتباط آنها با استاندارد پذیرفته‌شده محتاج بررسی کامل است.

 

۱‌.‌ انحراف در نسبت با ابژه‌ی جنسی

نظریه‌ی رایج درباره‌ی غریزه‌ی جنسی، ارتباط نزدیکی با افسانه‌ی شاعرانه‌ی تقسیم فرد به دو نیمه (مرد و زن) دارد که آن دو نیمه تلاش می‌کنند از طریق عشق دوباره به هم بپیوندند. بنابراین، شنیدن اینکه مردانی هستند که برایشان ابژه‌ی جنسی «زن نیست بلکه مرد است» و زنانی هستند که برایشان «مرد نیست بلکه زن است»، بسیار تعجب‌آور است. چنین افرادی را افراد به لحاظ جنسی معکوس[4] یا بهتر بگوییم، «وارونه»[5] می‌نامند؛ این وضعیت، وضعیت وارونگی[6] است. تعداد چنین افرادی قابل‌توجه است، اگرچه تعیین دقیق آن دشوار است.[7]

 

الف) وارونگی

 

رفتار وارونه‌ها: افراد فوق‌الذکر از بسیاری جهات کاملاً متفاوت رفتار می‌کنند.

۱.‌ آنها کاملاً وارونه هستند؛ یعنی، ابژه‌ی جنسی‌شان باید همیشه از جنس خودشان باشد، در حالی که جنس مخالف هرگز نمی‌تواند برایشان ابژه‌ی عطش[8] جنسی باشد، بلکه بی‌تفاوت‌شان می‌کند یا حتی ممکن است انزجار جنسی‌شان را برانگیزد. به عنوان مرد، آنها به دلیل این انزجار، قادر به انجام عمل جنسی عادی نیستند یا از انجامش لذت نمی‌برند.

۲‌.‌ آنها دوگانه‌زایانه[9] وارونه (از نظر روانی-جنسی هرمافرودیت) هستند؛ یعنی ابژه‌ی جنسی‌شان ممکن است علی‌السویه به جنس خود یا جنس دیگر تعلق داشته باشد. این وارونگی فاقد ویژگی انحصاری بودن است.

۳‌.‌ آنها گاهی وارونه می‌شوند؛ یعنی تحت شرایط بیرونی خاصی، که از جمله مهم‌ترین‌شان عدم‌دسترسی به ابژه‌ی جنسی عادی و شروع رابطه‌ی جنسی است، می‌توانند فردی از همجنس خود را به عنوان ابژه‌ی جنسی انتخاب کنند و از این طریق به ارضای جنسی دست یابند.

افراد وارونه همچنین در قضاوتشان درباره‌ی ویژگی‌های غرایز جنسی خود، رفتارهای متنوعی از خود نشان می‌دهند. برخی، این وارونه شدن را امری بدیهی می‌دانند، درست همانطور که یک فرد عادی در مورد زیّ جنسی‌اش چنین می‌کند و قاطعانه همان حقوق افراد عادی را مطالبه می‌کنند. با این حال، برخی دیگر در برابر واقعیت وارونه شدن‌شان مقاومت می‌کنند و آن را یک بی‌اختیاری[10] بیمارگونه می‌دانند.[11]

سایر دگرسانی‌ها[12] بستگی به زمان دارد. ویژگی‌های وارونگی در هر فرد ممکن است تا جایی که حافظه‌اش قد می‌دهد، قدمت داشته باشد، یا ممکن است در یک دوره‌ی مشخص قبل یا بعد از بلوغ برایش آشکار شود.[13] این شخصیت یا در طول زندگی حفظ می‌شود، یا گاهی اوقات فروکش می‌کند یا بازنمای یک دوره در مسیر رشد طبیعی است. نوسان دوره‌ای بین ابژه‌ی جنسی طبیعی و وارونه نیز مشاهده شده است. مواردی که در آنها زیّ تغییر می‌کند و پس از یک تجربه‌ی دردناک با ابژه‌ی جنسی طبیعی، شخصیت وارونه به خود می‌گیرد، مورد توجه ویژه هستند.

این دسته‌های مختلف از دگرسانی‌ها، عموماً مستقل از یکدیگر وجود دارند. در شدیدترین موارد، می‌توان مرتباً فرض کرد که وارونگی همیشه وجود داشته است و فرد از وضعیت خاص خود احساس رضایت می‌کند.

بسیاری از صاحب‌نظران در گردآوری تمام موارد برشمرده در اینجا در یک واحد تردید دارند و ترجیح می‌دهند به جای ویژگی‌های مشترک این گروه‌ها، بر تفاوت‌ها تأکید کنند؛ دیدگاهی که با قضاوت ترجیحی آنها درباره‌ی وارونگی‌ها مطابقت دارد. اما صرف‌نظر از آنکه چه تقسیم‌بندی‌هایی ممکن است انجام شود، نمی‌توان نادیده گرفت که همه‌ی گذارها به‌وفور دیده می‌شوند، به طوری که به نظر می‌رسد تشکیل یک سری، خودش را [به تقسیم‌بندی] تحمیل می‌کند.

 

مفهوم وارونگی: اولین توجهی که به وارونگی شد، این تصور را ایجاد کرد که این یک نشانه‌ی مادرزادی از فساد[14] عصبی است. این با این واقعیت هماهنگ بود که پزشکان ابتدا آن را در میان افراد عصبی یا در بین افرادی که چنین تأثیری از خود بروز می‌دادند، مشاهده کردند. در این تصور، دو عنصر وجود دارد که باید به طور مستقل در نظر گرفته شوند: مادرزادی بودن و فساد.

 

فساد: این اصطلاح فساد در معرض اعتراضاتی است که ممکن است علیه استفاده‌ی بی‌قاعده[15] از این کلمه به طور کلی مطرح شود. درواقع، مرسوم شده است که همه‌ی تظاهرات بیمارگونه‌ای را که منشأ آسیب‌زا یا عفونی ندارند، به عنوان فساد در نظر بگیرند. درواقع، طبقه‌بندی مگنان از فسادها این امکان را فراهم می‌کند که بالاترین پیکربندی کلی عملکرد عصبی نیازی به حذف کاربرد مفهوم فساد نداشته باشد. در این شرایط، این سؤال مطرح است که قضاوت درباره‌ی فساد هنوز چه کاربرد و چه محتوای جدیدی دارد. به نظر می‌رسد مناسب‌تر است که از فساد صحبت نکنیم: (1)جایی که انحرافات قابل‌توجهی از حالت عادی وجود ندارد؛ (2)جایی که ظرفیت کار و زندگی به طور کلی به طور قابل‌توجهی مختل نمی‌شود.[16]

این را که افراد وارونه به این معنای خاص، منحط نیستند می‌توان از حقایق زیر دریافت:

اولاً وارونگی در میان افرادی یافت می‌شود که در غیر این صورت هیچ انحراف قابل‌توجهی از حالت عادی نشان نمی‌دهند.

ثانیاً همچنین در میان افرادی یافت می‌شود که توانایی‌هایشان مختل نشده است، و برعکس، با رشد فکری و فرهنگ اخلاقی بسیار بالایی متمایز می‌شوند.[17]

ثالثاً اگر کسی بیماران مُراجع خود را نادیده بگیرد و تلاش کند تا حوزه‌ی وسیع‌تری از تجربه را درک کند، از دو جهت با حقایقی روبه‌رو خواهد شد که مانع از آن می‌شود که وارونگی‌ها را به عنوان یک نشانه‌ی فساد در نظر بگیرد.

(الف) باید در نظر داشت که وارونگی در اوج فرهنگ ملل باستان، نمودی مکرر بوده است. این نهادی با کارکردهای مهم بوده است. (ب) این پدیده به طور غیرمعمول در میان وحشیان و نژادهای ابتدایی شایع است، در حالی که اصطلاح فساد عموماً به تمدن بالاتر محدود می‌شود (آی. بلوخ). حتی در میان متمدن‌ترین ملل اروپا، آب‌وهوا و نژاد تأثیر بسیار زیادی بر توزیع و نگرش نسبت به وارونگی دارند.[18]

 

فطری بودن:[19] فقط برای اولین و افراطی‌ترین دسته از افراد وارونه، همانطور که می‌توان تصور کرد، ادعای فطری بودن شده است، و این از اطمینان خودشان استنتاج شده است که در هیچ زمانی از زندگی‌شان، غریزه‌ی جنسی‌شان مسیر متفاوتی را دنبال نکرده است. واقعیت وجود دو دسته‌ی دیگر، به‌ویژه دسته‌ی سوم، به‌سختی با فرض مادرزادی بودن وارونگی سازگار است. از این رو، تمایل کسانی که این دیدگاه را دارند تا گروه وارونه‌های مطلق را از سایرین جدا کنند، منجر به کنارگذاشتن مفهوم کلی وارونگی می‌شود. بر این اساس، در تعدادی از موارد، وارونگی دارای ویژگی مادرزادی است، در حالی که در موارد دیگر ممکن است از علل دیگری ناشی شود.

در تضاد با این برداشت، برداشتی قرار دارد که وارونگی را یک ویژگی اکتسابی از غریزه‌ی جنسی می‌داند. این برداشت بر اساس حقایق زیر است: (1) در بسیاری از وارونگی‌ها (حتی مطلق) می‌توان یک تأثیر جنسی عاطفی اولیه را نشان داد که در نتیجه‌ی آن تمایل به همجنس‌گرایی ایجاد شده است. (2) در بسیاری دیگر، می‌توان تأثیرات بیرونی با ماهیت تشویق‌کننده و بازدارنده را نشان داد که در اوایل یا اواخر زندگی منجر به تثبیت وارونگی شده است؛ ازجمله روابط انحصاری با همجنس، همراهی در جنگ، بازداشت در زندان، خطرات رابطه‌ی جنسی با جنس مخالف، تجرد، ضعف جنسی و غیره. (3) تلقین هیپنوتیزمی می‌تواند وارونگی را از بین ببرد، که در مورد وارونگی مادرزادی تعجب‌آور خواهد بود.

با توجه به همه‌ی این موارد، قطعاً می‌توان وجود وارونگی مادرزادی را زیر سؤال برد. می‌توان به آن ایراد گرفت که بررسی دقیق‌تر افرادی که ادعا می‌شود وارونگی مادرزادی دارند، احتمالاً نشان خواهد داد که جهت زیّ به‌وسیله‌ی یک تجربه‌ی قطعی از اوایل کودکی تعیین شده است که در حافظه‌ی آگاه فرد باقی نمانده است، اما می‌شود به‌واسطه‌ی تأثیرات مناسب (هاولاک الیس) به حافظه بازگردانده شود. به گفته‌ی این نویسنده، وارونگی را فقط می‌توان به عنوان یک تغییر مکرر در تکانه‌ی جنسی درنظرگرفت که ممکن است به‌وسیله‌ی تعدادی از شرایط خارجی زندگی تعیین شود.

با این حال، این پاسخ که آشکارا افراد زیادی هستند که حتی در اوایل جوانی‌شان همان تأثیرات جنسی، مانند اغوا و خودارضایی متقابل را تجربه کرده‌اند، بی آنکه به فرد وارونه تبدیل شوند یا دایماً در این حالت باقی بمانند، قطعیت ظاهری حاصل از این امر را رد می‌کند. از این رو، فرد مجبور می‌شود فرض کند که جایگزین‌های مادرزادی و اکتسابی، یا ناقص هستند یا شرایط موجود در وارونه‌ها را پوشش نمی‌دهند.

 

توضیح وارونگی: ماهیت وارونگی نه با فرض مادرزادی بودن و نه با فرض اکتسابی بودن آن توضیح داده نمی‌شود. در حالت اول، باید به ما گفته شود چه‌چیز در آن از نظر مادرزادی وجود دارد، مگر که با تقریبی‌ترین توضیح راضی شویم، یعنی اینکه یک فرد یک تکانه‌ی جنسی مادرزادی مرتبط با یک ابژه‌ی جنسی مشخص را به همراه می‌آورد. در حالت دوم، این سؤال مطرح است که آیا تأثیرات تصادفی متعدد برای توضیح اکتساب کافی هستند، مگر که چیزی در فرد باشد که آنها را تا حدی جبران کند. نفی این عامل آخر طبق نتیجه‌گیری‌های قبلی ما غیرقابل‌قبول است.

 

رابطه‌ی دوجنسگرایی: از زمان فرانک لیدستون، کیرنان و شوالیه، مجموعه‌ای جدید از ایده‌ها برای توضیح احتمال وارونگی جنسی ارائه شده است. این شامل یک تناقض جدید با باور رایج است که فرض می‌کند انسان یا مرد است یا زن. علم مواردی را نشان می‌دهد که در آنها ویژگی‌های جنسی مبهم به نظر می‌رسند و بنابراین تمایز جنسی، به‌ویژه از نظر کالبدین، دشوار می‌شود. اندام تناسلی چنین افرادی ویژگی‌های مردانه و زنانه را با هم ترکیب می‌کند (هرمافرودیتیسم). در موارد نادر، هر دو بخش دستگاه جنسی به‌خوبی رشد یافته‌اند (هرمافرودیتیسم واقعی)، اما معمولاً هر دو رشد ناقصی دارند.[20]

اهمیت این ناهنجاری‌ها در این واقعیت نهفته است که آنها به طرز غیرمنتظره‌ای درک شکل‌گیری طبیعی را تسهیل می‌کنند. درجه‌ی خاصی از هرمافرودیتیسم کالبدین واقعاً به شکل طبیعی تعلق دارد. در هیچ مرد یا زنی که به طور طبیعی شکل گرفته باشد، اثری از دستگاه جنس دیگر وجود ندارد؛ این دستگاه‌ها یا به عنوان اندام‌های ابتدایی بدون عملکرد باقی می‌مانند، یا برای به‌عهده‌گرفتن عملکردهای دیگر تغییرشکل می‌دهند.

برداشتی که ما از این واقعیت کالبدین که از مدت‌ها پیش شناخته شده است به دست می‌آوریم، استعداد اولیه به دوجنس‌گرایی است که در جریان رشد به تک‌جنس‌گرایی تغییر یافته و بقایای اندکی از جنسیت رشدنیافته را به جا گذاشته است.

طبیعی بود که این مفهوم به حوزه‌ی روانی منتقل شود و وارونگی در انحرافات آن به عنوان بیانی از هرمافرودیتیسم روانی در نظر گرفته شود. برای اینکه این سؤال به نتیجه برسد، فقط لازم بود یک شرط دیگر وجود داشته باشد، یعنی همزمانی منظم وارونگی با نشانه‌های روانی و جسمی هرمافرودیتیسم.

اما این توقع دوم محقق نشد. روابط بین دوجنسیتی بودن روانی مفروض و دوجنسیتی بودن کالبدین قابل‌اثبات هرگز نباید تا این حد نزدیک تصور شود. اغلب در دوجنسیتی وارونه، کاهش میل جنسی (اچ.الیس) و کوتاهی جزیی کالبدین اندام‌ها مشاهده می‌شود. با این حال، این مورد اغلب مشاهده می‌شود اما به‌هیچ‌وجه منظم یا غالب نیست. بنابراین، باید تشخیص دهیم که وارونگی و دوجنسیانگی جسمی کاملاً مستقل از یکدیگر اند.

همچنین به ویژگی‌های جنسی ثانویّه و ثالثیّه اهمیت زیادی داده شده، وقوع کلی آنها در جنس وارونه مورد تأکید قرار گرفته است (اچ.الیس). حقیقت زیادی در این باره وجود دارد، اما نباید فراموش کرد که ویژگی‌های جنسی ثانویّه و ثالثیّه غالباً خودشان را در جنس دیگر نشان می‌دهند، بنابراین نشان‌دهنده‌ی دوجنسیانگی است، بی آنکه شامل تغییراتی در ابژه‌ی جنسی به معنای وارونگی باشد.

اگر به موازات وارونگی ابژه‌ی جنسی، حداقل تغییری در سایر ویژگی‌های روانی، مانند تکانه‌ها و ویژگی‌های متمایزکننده‌ی جنس مخالف رخ دهد، هرمافرودیتیسم روانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. اما چنین وارونگی شخصیتی را می‌توان با کمی نظم فقط در زنان وارونه انتظار داشت؛ در مردان، کامل‌ترین مردانگی روانی ممکن است با وارونگی همراه باشد. اگر کسی قاطعانه به فرضیه‌ی هرمافرودیتیسم روانی پایبند باشد، باید اضافه کند که در برخی حوزه‌ها، بروزات آن تنها امکان تشخیص یک تضاد بسیار جزیی را فراهم می‌کند. همین امر درباره‌ی زَنامردزایی[21] جسمی نیز صادق است. به گفته‌ی هالبان، ظاهر اندام‌های ناقص فردی و ویژگی‌های جنسی ثانویّه کاملاً مستقل از یکدیگر هستند.[22]

سخنگوی وارونه‌گرایان مذکر، نظریه‌ی دوجنس‌گرایی را در خام‌ترین شکل خود با این کلمات بیان کرد: «این یک مغز زنانه در یک بدن مردانه است.» اما ما ویژگی‌های یک «مغز زنانه» را نمی‌دانیم. جایگزینی جنبه‌ی کالبدین به جای جنبه‌ی روانشناختی، به همان اندازه که بی‌اساس است، ناموجه نیز هست. توضیح آزمایشی وی.کرافت-اِبینگ به نظر می‌رسد دقیق‌تر از توضیح اولریش فرموله شده باشد، اما اساساً با آن تفاوتی ندارد. وی.کرافت-اِبینگ معتقد است تمایل دوجنس‌گرایی، مراکز مغزی مذکر و مؤنث و همچنین اندام‌های جنسی بدنی را به فرد می‌دهد. این مراکز ابتدا به سمت بلوغ، عمدتاً تحت تأثیر غدد جنسی مستقل، رشد می‌یابند. با این حال، می‌توانیم همین را در مورد «مراکز» مذکر و مؤنث مانند مغز مذکر و مؤنث بگوییم؛ و علاوه بر این، ما حتی نمی‌دانیم که آیا می‌توانیم برای عملکردهای جنسی، مکان‌های مغزی («مراکز») جداگانه‌ای مانند آنچه برای زبان فرض می‌کنیم، فرض کنیم یا خیر.

پس از این بحث، در هر صورت، دو مفهوم همچنان پابرجاست؛ اول اینکه یک گرایش دوجنسیتی برای وارونگی نیز فرض می‌شود، فقط ما نمی‌دانیم که فراتر از ساختارهای کالبدین، چه‌چیز را شامل می‌شود؛ و دوم اینکه ما با اختلالاتی سروکار داریم که به وسیله‌ی تکانه‌ی جنسی در طی رشد آن تجربه می‌شوند.[23]

 

ابژه‌ی جنسیِ وارونه‌ها: نظریه‌ی هرمافرودیتیسم روانی فرض را بر این می‌گذارد که ابژه‌ی جنسیِ وارونه، عکسِ حالت عادی است. مردِ وارونه، مانند زن، تسلیم جذابیت‌های ناشی از ویژگی‌های مردانه‌ی جسم و ذهن می‌شود؛ او خود را مانند یک زن احساس می‌کند و به دنبال یک مرد می‌گردد.

اما هرقدر هم که این موضوع برای تعداد زیادی از وارونه‌ها صادق باشد، به‌هیچ‌وجه نشان‌دهنده‌ی ویژگی کلی وارونه‌سازی نیست. شکی نیست که بخش بزرگی از وارونه‌های مرد، ویژگی روانی مردانگی را حفظ کرده‌اند، که به‌تناسب، تنها بخش کمی از ویژگی‌های ثانویه‌ی جنس دیگر را نشان می‌دهند، و واقعاً به دنبال ویژگی‌های روانی زنانه‌ی واقعی در ابژه‌ی جنسی خود هستند. اگر چنین نبود، غیرقابل‌درک می‌بود که چرا فحشای مردانه، با ارائه‌ی خود به وارونه‌ها، امروزه نیز مانند دوران باستان، تمام ظاهر بیرونی‌اش را از لباس و نگرش‌های زن کپی می‌کند. در غیر این صورت، این تقلید، توهینی به آرمان وارونه‌ها خواهد بود. در میان یونانیان، جایی که مردانه‌ترین مردان در میان وارونه‌ها یافت می‌شدند، کاملاً واضح است که این شخصیت مردانه‌ی پسر نبود که عشق به مرد را برمی‌انگیخت، بلکه شباهت جسمانی او به زن و همچنین ویژگی‌های روانی زنانه‌اش، مانند خجالتی بودن، وقار و نیاز به آموزش و کمک، بود. به محض آنکه پسر خود مرد می‌شد، دیگر یک ابژه‌ی جنسی برای مردان نبود و به نوبه‌ی خود عاشق پسران می‌شد. بنابراین، ابژه‌ی جنسی در این مورد، مانند بسیاری دیگر، از یک جنس نیست، بلکه هر دو شخصیت جنسی را متحد می‌کند، سازشی بین تکانه‌هایی که برای مرد و زن تلاش می‌کنند، اما کاملاً توسط مردانگی بدن (اندام تناسلی) مشروط شده است.[24]

شرایط در زن قطعی‌تر است؛ در اینجا وارونه‌های فعال، با فراوانی ویژه‌ای، ویژگی‌های جسمی و روانی مرد را نشان می‌دهند و زنانگی را در ابژه‌ی جنسی‌شان آرزو می‌کنند؛ اگرچه حتی در اینجا نیز با بررسی دقیق‌تر، تنوع بیشتری یافت خواهد شد.

 

هدف جنسی افراد وارونه: نکته‌ی مهمی که باید در نظر داشت این است که هیچ هدف جنسی یکسانی را نمی‌توان به وارونگی نسبت داد. آمیزش جنسی در مردان به‌هیچ‌وجه با وارونگی همراه نیست؛ خودارضایی نیز به همان اندازه هدف انحصاری است؛ و محدودیت هدف جنسی به فوران صرف احساسات در اینجا حتی بیشتر از عشق دگرجنس‌گرایانه است. در زنان نیز، اهداف جنسی افراد وارونه متعدد است، که در میانشان تماس با غشای مخاطی دهان به نظر ترجیح داده می‌شود.

 

نتیجه‌گیری: اگرچه از مطالب موجود به‌هیچ‌وجه در موقعیتی نیستیم که بتوانیم منشأ وارونگی را به طور رضایت‌بخشی توضیح دهیم، می‌توانیم بگوییم که از طریق این بررسی به بینشی دست یافته‌ایم که می‌تواند برای ما از حل مسئله‌ی فوق اهمیت بیشتری داشته باشد. توجه ما به این واقعیت جلب می‌شود که ما ارتباط بسیار نزدیکی بین تکانه‌ی جنسی و ابژه‌ی جنسی فرض کرده‌ایم. تجربه‌ی به‌دست‌آمده از موارد به‌اصطلاح غیرطبیعی به ما می‌آموزد که ارتباطی بین تکانه‌ی جنسی و ابژه‌ی جنسی هست که ما در معرض خطر نادیده گرفتن آن در یکنواختی حالت‌های عادی هستیم، جایی که به نظر می‌رسد تکانه، ابژه را با خود به همراه می‌آورد. بنابراین شیوه‌ی ما چنین حکم می‌کند که این ارتباط بین تکانه و ابژه را از هم جدا کنیم. تکانه‌ی جنسی احتمالاً کاملاً مستقل از ابژه‌ی خود است و از محرک‌های ناشی از ابژه ناشی نمی‌شود.

 

ب) بلوغ‌نایافتگی جنسی و حیوانات همچون ابژه‌های جنسی

در حالی که آن دسته از افراد وارونه‌ی جنسی که ابژه‌ی جنسی‌شان به جنس سازگار معمول تعلق ندارد، شاید درغیراین‌صورت برای ناظر به عنوان تعدادی افراد عادی به نظر می‌رسند، افرادی که نابالغ جنسی (کودکان) را برای ابژه‌ی جنسی‌شان انتخاب می‌کنند، ظاهراً از همان ابتدا دچار انحرافات پراکنده هستند. فقط در موارد استثنایی، کودکان ابژه‌های جنسی انحصاری هستند. آنها عمدتاً توسط فردی ضعیف و ناتوان که از چنین جایگزین‌هایی استفاده می‌کند، یا زمانی که یک طلب فوری و تکانشی نمی‌تواند در آن لحظه ابژه‌ی مناسب را تأمین کند، به این نقش کشیده می‌شوند. با این حال، این موضوع تا حدی ماهیت انگیزه‌ی جنسی را روشن می‌کند که باید چنین تغییر و کاهش بزرگی در ابژه‌ی خود متحمل شود؛ چیزی که گرسنگی، با پایبندی بیشتر به ابژه‌ی خود، تنها در موارد بسیار شدید اجازه می‌دهد. همین امر را می‌توان درباره‌ی روابط جنسی با حیوانات (چیزی که در میان کشاورزان هیچ نادر نیست) گفت که در آن جذابیت جنسی فراتر از محدوده‌ی گونه می‌رود.

به دلایل زیبایی‌شناختی، می‌توان این و سایر انحرافات مفرط غریزه‌ی جنسی را به دیوانگان نسبت داد، اما این کار امکان‌پذیر نیست. تجربه نشان می‌دهد که در میان موارد اخیر، اختلالات غریزه‌ی جنسی را می‌توان غیر از آنچه در میان افراد عاقل یا در میان کل نژادها و طبقات مشاهده می‌شود، یافت. بنابراین، ما با فراوانی وحشتناکی از سوءاستفاده‌ی جنسی از کودکان توسط معلمان و خدمتکاران مواجه می‌شویم، صرفاً به این دلیل که آنها بهترین فرصت‌ها را برای این کار دارند. دیوانگان، انحراف مذکور را فقط به شکلی نسبتاً تشدیدشده نشان می‌دهند؛ یا آنچه از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، این واقعیت است که این انحراف منحصربه‌فرد می‌شود و جای ارضای[25] جنسی عادی را می‌گیرد.

این نوع رابطه‌ی بسیار قابل‌توجه از حیث تنوعات جنسی، از حالت عادی تا جنون، زمینه‌ای برای تأمل فراهم می‌کند. به نظر من، واقعیتی که باید توضیح داده شود، نشان می‌دهد که تکانه‌های زندگی جنسی متعلق به آن‌هایی هستند که حتی در حالت عادی نیز به ضعیف‌ترین شکل توسط فعالیت‌های روانی بالاتر کنترل می‌شوند. کسی که به هر نحوی از نظر روانی غیرطبیعی است، چه در شرایط اجتماعی و چه اخلاقی، بنا به تجربه‌ی من، مرتباً در زندگی جنسی‌اش نیز چنین است. اما بسیاری از افراد در زندگی جنسی‌شان غیرطبیعی اند که از هر نظر دیگر با افراد عادی مطابقت دارند. آن‌ها از رشد فرهنگی بشر پیروی کرده‌اند، اما تمایلات جنسی همچنان نقطه‌ضعف‌شان باقی مانده است.

در نگاهی کلی به این بحث‌ها، به این نتیجه می‌رسیم که تحت شرایط متعدد و در میان تعداد شگفت‌آوری از افراد، ماهیت و ارزش ابژه‌ی جنسی به پس‌زمینه می‌رود. چیز دیگری در غریزه‌ی جنسی هست که اساسی و ثابت است.[26]

 

 

۲‌.‌ انحراف در ارجاع به هدف جنسی

اتحاد اندام‌های تناسلی در عمل مشخص آمیزش جنسی به عنوان هدف جنسی عادی در نظر گرفته می‌شود. این عمل به منظور کاهش تنش جنسی و فرونشاندن موقت طلب جنسی (ارضای جنسی مشابه ارضای گرسنگی) انجام می‌شود. با این حال، حتی در عادی‌ترین فرآیند جنسی، این اضافات قابل‌تشخیص اند که ایجادشان منجر به انحرافاتی می‌شود که به عنوان انحراف جنسی توصیف می‌شوند. بنابراین، برخی از روابط واسطه‌ای با ابژه‌ی جنسی مرتبط با آمیزش جنسی، مانند لمس کردن و نگاه کردن، به عنوان مقدمه‌ای برای هدف جنسی شناخته می‌شوند. این فعالیت‌ها از یک سو خود با لذت مرتبط اند و از سوی دیگر، هیجانی را که تا رسیدن به هدف جنسی مشخص ادامه می‌یابد، افزایش می‌دهند. یک نوع خاص از مجاورت، شامل نزدیکی متقابل غشاهای مخاطی لب‌ها به شکل بوسه، در میان متمدن‌ترین ملت‌ها دارای ارزش جنسی بوده است، اگرچه قسمت‌های بدن مربوطه متعلق به دستگاه جنسی نیستند، بلکه ورودی دستگاه گوارش را تشکیل می‌دهند. بنابراین، این امر عواملی را فراهم می‌کند که به ما امکان می‌دهد انحرافات را با زندگی جنسی عادی مرتبط کنیم و همچنین برای طبقه‌بندی‌شان در دسترس هستند. انحرافات یا (الف) تجاوزات کالبدین نواحی بدن اند که برای پیوند جنسی در نظر گرفته شده‌اند، یا (ب) در روابط واسطه‌ای با ابژه‌ی جنسی که معمولاً باید به‌سرعت در مسیر رسیدن به هدف جنسی مشخص منتقل شوند، باقی می‌مانند.

 

الف) تخطی[27] کالبدین

بیش‌ارزیابی[28] ابژه‌ی جنسی: ارزیابی روانی که در آن ابژه‌ی جنسی به عنوان هدف تکانه‌ی جنسی سهیم است، تنها در نادرترین موارد محدود به اندام تناسلی است. عموماً کل بدن را در بر می‌گیرد و تمایل دارد تمام احساسات ناشی از ابژه‌ی جنسی را در بر بگیرد. همین بیش‌ارزیابی در سراسر حوزه‌ی روانی گسترش می‌یابد و خود را به صورت کوری منطقی[29] (داوری تقلیل‌یافته[30]) در مواجهه با دستاوردها و کمالات روانی ابژه‌ی جنسی، و همچنین اطاعت کورکورانه از احکام صادره از آن، نشان می‌دهد. بنابراین، ایمان کامل به عشق، اگر نگوییم منبع اصلی اقتدار، اما [از حیث اقتدار] مهم می‌شود.[31]

همین بیش‌ارزش‌گذاری[32] جنسی، که با محدود کردن هدف جنسی به صِرف پیوند اندام‌های تناسلی به‌شدت مغایرت دارد، به سایر بخش‌های بدن کمک می‌کند تا به عنوان اهداف جنسی مشارکت کنند.[33] در رشد این اغراقِ کالبدین بسیار متنوع، میلی انکارناپذیر به تنوع وجود دارد، چیزی که هوخ آن را «هیجان-گرسنگی»[34] می‌نامد.[35]

 

استفاده‌ی جنسی از غشای مخاطی لب‌ها و دهان: اهمیت عامل اغراق جنسی را می‌توان به بهترین شکل در مرد بررسی کرد، که تنها در او زندگی جنسی قابل‌بررسی است، در حالی که در زن، این زندگی در تاریکی نفوذناپذیری پنهان است؛ قدری به جهت عقب‌ماندگی فرهنگی و قدری به جهت کم‌حرفی و بی‌صداقتی مرسوم زنان.

استفاده از دهان به عنوان یک اندام جنسی، در صورتی انحراف محسوب می‌شود که لب‌های (زبانِ) یکی با اندام تناسلی دیگری تماس پیدا کند، اما نه زمانی که غشای مخاطی لب‌های هردو به یکدیگر برخورد کند. در مورد استثنای اخیر، ارتباط با حالت عادی را می‌بینیم. کسی که از اولی به عنوان انحراف متنفر است، اگرچه این موارد از دوران باستان در بین بشر رایج بوده‌اند، اما به احساس مشخصی از انزجار تن می‌دهد که او را از اتخاذ چنین اهداف جنسی محافظت می‌کند. حد چنین انزجاری اغلب صرفاً قراردادی است. کسی که لب‌های یک دختر زیبا را با شور و شوق می‌بوسد، شاید بتواند فقط با احساس انزجار از مسواک او استفاده کند، اگرچه دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم حفره‌ی دهان خودش که هیچ انزجاری از آن ندارد، تمیزتر از حفره‌ی دهان آن دختر است. در اینجا توجه ما به عامل انزجار جلب می‌شود که مانع از اغراق شهوانی در هدف جنسی می‌شود، اما به نوبه‌ی خود ممکن است به‌وسیله‌ی زی مغلوب شود. در انزجار، ممکن است یکی از نیروهایی را مشاهده کنیم که محدودیت‌های هدف جنسی را ایجاد کرده‌اند. به عنوان یک قاعده، این نیروها در اندام تناسلی متوقف می‌شوند. با این حال، شکی نیست که حتی اندام تناسلی جنس دیگر نیز ممکن است موضوع انزجار باشد. چنین رفتاری مشخصه‌ی همه‌ی هیستریک‌ها، به‌ویژه زنان است. نیروی تکانه‌ی جنسی ترجیح می‌دهد خود را با غلبه بر این انزجار مشغول کند. (به ذیل مراجعه کنید.)

 

استفاده‌ی جنسی از دهانه‌ی دُبُر: حتی از مورد قبلی واضح‌تر است که این نفرت است که استفاده از دُبُر به عنوان یک هدف جنسی را به عنوان انحراف تلقی می‌کند. اما نباید آن را به عنوان حمایت از یک علت تفسیر کرد، زیرا مشاهده می‌کنم که اساس این نفرت (یعنی اینکه این قسمت از بدن برای دفع مدفوع استفاده می‌شود و با مدفوع نفرت‌انگیز در تماس است) قابل‌قبول‌تر از مبنایی نیست که دختران هیستریک برای انزجاری که از اندام تناسلی مردانه، به دلیل اینکه برای ادرار کردن استفاده می‌شود، دارند.

نقش جنسی غشای مخاطی دُبُر به‌هیچ‌وجه محدود به مقاربت بین مردان نیست؛ ترجیح آن هیچ ویژگی خاصی از احساس وارونه ندارد. برعکس، به نظر می‌رسد که تربیت مرد نقشش را مدیون قیاس با عمل در زن است، در حالی که در میان وارونه‌ها، خودارضایی متقابل رایج‌ترین هدف جنسی است.

 

اهمیت سایر قسمت‌های بدن: تجاوز جنسی به سایر قسمت‌های بدن، در تمام انواع آن، چیز جدیدی ارائه نمی‌دهد؛ چیزی به دانش ما از غریزه‌ی جنسی که در اینجا فقط قصد خود را برای تسلط بر ابژه‌ی جنسی از هر نظر اعلام می‌کند، نمی‌افزاید. علاوه بر بیش‌ارزش‌گذاری جنسی، می‌توان به یک عامل دوم و عموماً ناشناخته در میان تخلفات کالبدین اشاره کرد. قسمت‌های خاصی از بدن، مانند غشای مخاطی دهان و دُبُر، که بارها در چنین اعمالی ظاهر می‌شوند، ادعا می‌کنند که باید به عنوان اندام تناسلی در نظر گرفته و با آنها رفتار شود. خواهیم شنید که چگونه این ادعا با رشد غریزه‌ی جنسی توجیه می‌شود و چگونه در نموناشناسی[36] برخی از بیماری‌های روانی تحقق می‌یابد.

 

جایگزین‌های نامناسب برای ابژه‌ی جنسی؛  پرستانه‌گری: ما به‌ویژه تحت تأثیر مواردی قرار می‌گیریم که در آنها به جای ابژه‌ی جنسی عادی، ابژه‌ی دیگری جایگزین می‌شود که با آن مرتبط است اما کاملاً برای هدف جنسی عادی نامناسب است. طبق طرح مقدمه، بهتر بود این گروه بسیار جالب از انحرافات غریزه‌ی جنسی را در میان انحرافات مربوط به ابژه‌ی جنسی ذکر می‌کردیم، اما ذکر این موارد را تا زمانی که با عامل بیش‌ارزش‌گذاری جنسی آشنا شویم، به تعویق انداختیم، که این مظاهر، مرتبط با چشم‌پوشی از هدف جنسی، به آن وابسته هستند.

جانشین ابژه‌ی جنسی عموماً بخشی از بدن است؛ اما کمتر برای اهداف جنسی سازگار شده است، مانند پا، یا مو، یا یک ابژه‌ی بی‌جان که در ارتباط قابل‌اثبات با شخص جنسی و ترجیحاً با تمایلات جنسی همان شخص است (تکه‌های لباس، لباس‌زیر سفید). این جانشینی به‌ناحق با پرستانه‌ای که انسان بدوی تجسم خدای خود را در آن می‌بیند، مقایسه نمی‌شود.

گذار به موارد پرستانه‌گری، با چشم‌پوشی از یک هدف جنسی عادی یا منحرف، به‌وسیله‌ی مواردی شکل می‌گیرد که در آن‌ها برای دستیابی به هدف جنسی (رنگ مشخص مو، لباس، حتی نقص‌های جسمی)، یک عزم پرستانه‌گرانه در ابژه‌ی جنسی مطالبه می‌شود. هیچ گونه‌ی دیگری از تکانه‌ی جنسی که به حالت آسیب‌شناختی نزدیک می‌شود، به دلیل ویژگی ناشی از بروزات آن، به اندازه‌ی این مورد توجه ما را جلب نمی‌کند. در همه‌ی این موارد، می‌توان کاهش خاصی در تلاش برای هدف جنسی عادی را پیش‌فرض گرفت (ضعف اجرایی دستگاه جنسی).[37] ارتباط با امر عادی ناشی از بیش‌ارزیابی روان‌شناختی ضروری ابژه‌ی جنسی است که ناگزیر به هر چیزی که به طور تداعیگرانه به آن (ابژه‌ی جنسی) مرتبط است، تجاوز می‌کند. بنابراین، میزان مشخصی از چنین پرستانه‌گری‌ای معمولاً به حالت عادی تعلق دارد، به‌خصوص در مراحلی از معاشقه که هدف جنسی عادی دسترس‌ناپذیر به نظر می‌رسد یا تحقق آن به تعویق افتاده است. «یک دستمال از سینه‌اش برای من بیاور، یک نخ از عشق من.»(فاوست) این مورد تنها زمانی آسیب‌شناختی می‌شود که تلاش برای پرستانه، خودش را فراتر از چنین تعیین‌هایی تثبیت کند و جای هدف جنسی عادی را بگیرد؛ یا دوباره، زمانی که پرستانه، خودش را از فرد موردنظر جدا می‌کند و خودش به ابژه‌ی جنسی تبدیل می‌شود. اینها تعیین‌های کلی برای گذار از تغییرات صرف تکانه‌ی جنسی به انحرافات آسیب‌شناختی هستند.

اثر پایدار یک تأثیر جنسی که عمدتاً در اوایل کودکی دریافت می‌شود، غالباً خود را در انتخاب یک پرستانه نشان می‌دهد، همانطور که بینه ابتدا اظهار داشت و بعداً با مثال‌های بسیاری ثابت شد، چیزی که می‌توان آن را معادل دلبستگی مثل‌وار به عشق اول در حالت عادی قرار داد.«ما همیشه به عشق‌های اول‌مان بر می‌گردیم.»[38] چنین ارتباطی به‌ویژه در مواردی که فقط تعیین‌های پرستانه‌وار از ابژه‌ی جنسی وجود دارد دیده می‌شود. اهمیت تأثیرات جنسی اولیه در جاهای دیگر دوباره بررسی خواهد شد.

در موارد دیگر، این بیشتر یک تداعی نمادین فکری بود که نیاگاه برای فرد موردنظر، منجر به جانشینی برای ابژه با پرستانه می‌شد. مسیرهای این ارتباطات را نمی‌توان همیشه به طور قطعی نشان داد. پا یک نماد جنسی بسیار ابتدایی است که از دیرباز در اسطوره‌ها یافت می‌شود.[39] خز به عنوان پرستانه استفاده می‌شود، احتمالاً به دلیل ارتباط آن با پرمویی ناحیه‌ی تناسلی زنانه[40]. به نظر می‌رسد این‌گونه نمادگرایی غالباً به تجربیات جنسی در دوران کودکی بستگی دارد.[41]

 

ب) تثبیت اهداف جنسی پیش‌آغازین[42]

 

ظهور نیات جدید: تمام عوامل بیرونی و درونی که مانع دستیابی به هدف جنسی عادی می‌شوند یا آن را از دسترس دور نگه می‌دارند، مانند ناتوانی جنسی، پرهزینه بودن ابژه‌ی جنسی و خطرات عمل جنسی، به طور قابل‌تصوری تمایل به درنگ در اعمال مقدماتی را و تبدیلشان به اهداف جنسی جدید را که ممکن است جانشین اهداف عادی شوند، تقویت می‌کنند. با بررسی دقیق‌تر، همیشه مشاهده می‌شود که ظاهراً عجیب‌ترین این نیات جدید، پیشاپیش در عمل جنسی عادی نشان داده شده‌اند.

 

لمس کردن و نگاه کردن: حداقل مقدار مشخصی از لمس کردن برای رسیدن به هدف جنسی عادی برای فرد ضروری است. همچنین به طور کلی معلوم شده است که لمس پوست ابژه‌ی جنسی باعث لذت زیادی می‌شود و هیجان جدیدی ایجاد می‌کند. از این رو، اگر عمل جنسی ادامه یابد، به‌سختی می‌توان مکث در لمس کردن را انحراف جنسی دانست.

همین امر در نهایت درباره‌ی نگاه کردن که مشابه لمس کردن است نیز صادق است. شیوه‌ای که هیجان شهوانی اغلب بیدار می‌شود، از طریق تأثیر بصری است و انتخاب، این شرایط را در نظر می‌گیرد (اگر این شیوه‌ی غایت‌شناختی تفکر مجاز باشد) با تبدیل ابژه‌ی جنسی به چیزی زیبا. پوشش بدن، که همگام با تمدن پیش می‌رود، کنجکاوی جنسی را برمی‌انگیزد، که همیشه با آشکار کردن قسمت‌های پنهان، تلاش می‌کند تا ابژه‌ی جنسی را برای خود بازیابی کند. اگر علاقه از اندام تناسلی به شکل بدن معطوف شود، این می‌تواند به امر هنری (والایش) تبدیل شود.[43] تمایل به درنگ در این هدف جنسی واسطه‌ایِ نگاهِ برجسته‌ی جنسی تا حدی در اکثر افراد عادی یافت می‌شود. درواقع، این به آنها امکان می‌دهد تا مقدار مشخصی از زیِ خود را به هدف هنری بالاتری هدایت کنند. از سوی دیگر، علاقه به نگاه کردن (الف) وقتی کاملاً به اندام تناسلی محدود می‌شود؛ (ب) وقتی با غلبه بر انزجار (چشم‌چران‌ها و تماشاگران عملکردهای دفع) مرتبط می‌شود؛ و (ج) وقتی به جای آماده شدن برای هدف جنسی عادی، آن را سرکوب می‌کند، به یک انحراف تبدیل می‌شود. مورد دوم، اگر بتوانم از یک تحلیل واحد نتیجه‌گیری کنم، به بارزترین شکل در مورد بدن‌نمایانی صادق است که اندام تناسلی‌شان را در معرض نمایش می‌گذارند تا به نوبه‌ی خود اندام تناسلی دیگران را در معرض دید قرار دهند.

در انحرافی که شامل تلاش برای نگاه کردن و دیده شدن است، با ویژگی بسیار قابل‌توجهی روبه‌رو می‌شویم که در انحراف بعدی با شدت بیشتری به خودش مشغولمان خواهد کرد. هدف جنسی در اینجا به دو صورت، به صورت فعال و غیرفعال، وجود دارد.

نیرویی که در مقابل شیداییِ چشم‌چرانی قرار دارد و از طریق آن سرانجام از بین می‌رود، شرم است (مانند نفرت سابق).

 

سادیسم و ​​مازوخیسم: میل به ایجاد درد در ابژه‌ی جنسی و نقطه‌ی مقابل آن، که شایع‌ترین و مهم‌ترین انحراف جنسی است، توسط وی.کرافت-اِبینگ در دو شکل خود به عنوان سادیسم یا شکل فعال و مازوخیسم یا شکل غیرفعال مشخص شده است.

نویسندگان دیگر اصطلاح محدودتر آلگولاگنیا[44] را ترجیح می‌دهند که بر لذت بردن از درد و ظلم تأکید دارد، در حالی که اصطلاحات انتخاب‌شده از سوی وی.کرافت-ابینگ لذت حاصل از انواع فروتنی و تسلیم را در اولویت قرار می‌دهد.

ریشه‌های آلگولاگنیای فعال، یعنی سادیسم، را می‌توان به‌راحتی در حالت عادی نشان داد. تمایلات جنسی اکثر مردان رگه‌ای از پرخاشگری نشان می‌دهد، این تمایل به مطیع کردن است، که اهمیت زیست‌شناختی آن در ضرورت غلبه بر مقاومت ابژه‌ی جنسی با اعمالی غیر از معاشقه‌ی صرف نهفته است. بنابراین، سادیسم با یک مؤلفه‌ی پرخاشگرانه از تکانه‌ی جنسی مطابقت دارد که مستقل و اغراق‌آمیز شده، با جابه‌جایی به جلو رانده شده است.

مفهوم سادیسم در کاربرد زبان، از یک نگرش صرفاً فعال یا عجولانه نسبت به ابژه‌ی جنسی تا وابستگی انحصاری ارضا به انقیاد و بدرفتاری با ابژه، در نوسان است. به طور دقیق، تنها آخرین مورد افراطی می‌تواند ادعای نام انحراف[45] جنسی را داشته باشد.

به همین ترتیب، عنوان مازوخیسم شامل هرگونه نگرش منفعلانه به زندگی جنسی و به ابژه‌ی جنسی است؛ در شدیدترین شکل آن، ارضا با رنج بردن از درد جسمی یا روانی به دست ابژه‌ی جنسی مرتبط است. مازوخیسم به عنوان یک انحراف، با ایجاد تضاد با زندگی جنسی عادی، از آن دورتر به نظر می‌رسد؛ می‌توان در این باره که آیا هرگز به عنوان یک شکل اولیه ظاهر می‌شود یا به طور منظم‌تر از طریق دگرگونی از سادیسم سرچشمه نمی‌گیرد، تردید کرد. اغلب می‌توان تشخیص داد که مازوخیسم چیزی جز ادامه‌ی سادیسم علیه شخص خود نیست که در آن، در ابتدا، ابژه‌ی جنسی جای سوژه‌ی جنسی را می‌گیرد. تجزیه و تحلیل موارد شدید انحرافات مازوخیستی نشان می‌دهد که مجموعه‌ای از عوامل وجود دارند که نگرش جنسی منفعل اولیه (عقده‌ی اختگی، وجدان) را تشدید و تثبیت می‌کنند.

دردی که اینجا وجود دارد، بر نفرت و شرم که مقاومت‌هایی در برابر زی بودند، غلبه می‌کند.

سادیسم و ​​مازوخیسم جایگاه ویژه‌ای در میان انحرافات دارند، زیرا تضاد فعالیت و انفعالیت که در بنیان آنها نهفته است، به ویژگی‌های مشترک زندگی جنسی تعلق دارد.

اینکه سنگدلی[46] و غریزه‌ی جنسی ارتباط تنگاتنگی با هم دارند، بی‌شک از تاریخ تمدن آموخته شده است، اما در توضیح این ارتباط، هیچ‌کس فراتر از تأکید بر عوامل پرخاشگرانه‌ی زی نرفته است. پرخاشگری که با غریزه‌ی جنسی آمیخته است، به گفته‌ی برخی از نویسندگان، بقایای شهوت آدمخواری است، مشارکتی از سوی دستگاه سلطه[47]، که همچنین برای ارضای خواسته‌های بزرگ دیگری، از نظر تکوینی، غریزه‌ی قدیم‌تر، عمل می‌کرد.[48] همچنین ادعا شده است که هر دردی در خود، امکان یک احساس لذت‌بخش را دارد. بیایید با این تصور که توضیح این انحراف به‌هیچ‌وجه رضایت‌بخش نیست و این امکان هست که بسیاری از کوشش‌های روانی، خودشان را در یک اثر متحد کنند، راضی باشیم.

بارزترین ویژگی این انحراف در این واقعیت نهفته است که اشکال فعال و غیرفعال آن مرتباً در یک فرد با هم دیده می‌شوند. کسی که با ایجاد درد برای دیگران در روابط جنسی لذت را تجربه می‌کند، می‌تواند درد ناشی از روابط جنسی را نیز به عنوان لذت تجربه کند. یک سادیست همزمان یک مازوخیست است، اگرچه ممکن است جنبه‌ی فعال یا غیرفعال انحراف قوی‌تر باشد و بنابراین نمایانگر فعالیت جنسی غالب او باشد.[49]

بنابراین می‌بینیم که برخی از گرایش‌های منحرف مرتباً در جفت‌های متضاد ظاهر می‌شوند، چیزی که با توجه به یافته‌هایی که بعداً تولید خواهد شد، باید ارزش نظری بالایی داشته باشد. علاوه بر این، واضح است که وجود تضاد میان سادیسم و ​​مازوخیسم، را نمی‌توان به‌راحتی به آمیزه‌ی پرخاشگری نسبت داد. از سوی دیگر، ممکن است وسوسه شویم که چنین تضادهای همزمان موجود را با تضاد یکپارچه‌ی زن و مرد در دوجنسگرایی مرتبط کنیم، که اهمیت آن در روانکاوی به تضاد فعالیت و انفعال کاهش می‌یابد.

 

۳‌.‌ گزاره‌های کلی کاربست‌پذیر برای همه‌ی انحرافات

 

تنوع و بیماری: پزشکانی که در ابتدا انحرافات را در موارد شدید و تحت شرایط خاص مطالعه می‌کردند، طبیعتاً تمایل داشتند که به آنها ویژگی یک نشانه‌ی بیمارگونه یا فسادگونه مشابه وارونگی‌ها را نسبت دهند. با این حال، رد این دیدگاه در این مورد آسان‌تر از مورد قبلی است. تجربه‌ی روزمره نشان داده است که بیشتر این انحرافات، حداقل موارد خفیف‌ترشان، به‌ندرت به عنوان اجزایی در زندگی جنسی افراد عادی که به آنها مانند سایر صمیمیت‌ها نگاه می‌کنند، وجود دارند. هرجا که شرایط مساعد باشد، چنین انحرافی می‌تواند برای مدت طولانی توسط یک فرد عادی جانشین هدف جنسی عادی شود یا در نزدیکی آن قرار گیرد. در هیچ فرد عادی، هدف جنسی عادی فاقد یک عنصر انحرافی قابل‌تشخیص نیست و این جهان‌شمولی به‌خودی‌خود برای اثبات نامناسب بودن کاربرد توهین‌آمیز عنوان انحراف کافی است. در حوزه‌ی زندگی جنسی، اگر کسی بخواهد مرز دقیقی بین تغییرات صرف در محدوده‌ی تنکارشناختی و نموناهای بیماری‌زا ترسیم کند، مطمئناً با مشکلات استثنایی روبه‌رو خواهد شد که درحال‌حاضر واقعاً غیرقابل‌حل هستند.

با این‌همه، کیفیت هدف جنسی جدید در برخی از این انحرافات به گونه‌ای است که محتاج توجه ویژه است. برخی از انحرافات از نظر محتوا به قدری از حالت عادی فاصله دارند که نمی‌توانیم آنها را «بیمارگونه» ننامیم، به‌ویژه آنهایی که در آنها، تکانه‌ی جنسی، با غلبه بر مقاومت‌ها (شرم، انزجار، ترس و درد) نتایج شگفت‌انگیزی (لیسیدن مدفوع و تجاوز به اجساد) به همراه داشته است. با این حال، حتی در این موارد نیز نباید مطمئن بود که مرتباً در میان مرتکبین، افرادی با ناهنجاری‌های آشکار یا ذهن‌های دیوانه پیدا می‌شوند. نمی‌توانیم از این واقعیت غافل شویم که افرادی که در غیر این وضع به طور عادی رفتار می‌کنند، در قلمرو زندگی جنسی، جایی که تحت سلطه‌ی لجام‌گسیخته‌ترین تکانه‌ها هستند، به عنوان بیمار ثبت می‌شوند. از سوی دیگر، یک ناهنجاری آشکار در هر رابطه‌ی دیگری در زندگی، عموماً نشان‌دهنده‌ی یک جریان پنهان از رفتار جنسی غیرطبیعی است.

در اکثر موارد، می‌توانیم ویژگی بیمارگون انحراف را نه در محتوای هدف جنسی جدید، بلکه در رابطه‌ی آن با امر عادی بیابیم. اگر انحراف در کنار امر عادی (هدف جنسی و ابژه‌ی جنسی) ظاهر نشود، یعنی شرایط مساعد آن را تقویت کند و شرایط نامساعد مانع امر عادی شود، یا اگر تحت هر شرایطی امر عادی را سرکوب و جانشین آن کرده باشد، آن انحراف بیمارگون است؛ انحصاری بودن و تثبیت انحراف، ما را توجیه می‌کند که آن را یک نمونای بیمارگون بدانیم.

 

مشارکت روانی در انحرافات: شاید دقیقاً در نفرت‌انگیزترین انحرافات است که باید پربارترین مشارکت روانی را برای دگرگونی تکانه‌ی جنسی تشخیص دهیم. در این موارد، اثری روانی به انجام رسیده است که در آن، به رغم موفقیت وحشتناکش، ارزش ایدئال‌سازی تکانه قابل‌بحث نیست. قدرت مطلق عشق شاید در هیچ‌کجا به اندازه‌ی این یکی از انحرافات عشق خودش را نشان نمی‌دهد. بالاترین و پایین‌ترین در همه‌جا در تمایلات جنسی، بیشترین ارتباط را با هم دارند. («از بهشت ​​تا گیتی تا جهنم.»)

 

دو نتیجه: در مطالعه‌ی انحرافات، به این حقیقت پی برده‌ایم که تکانه‌ی جنسی باید با نیروهای روانی و مقاومت‌های خاصی مبارزه کند که در میان آنها شرم و انزجار برجسته‌ترین اند. می‌توانیم فرض کنیم که این نیروها برای محدود کردن تکانه در محدوده‌های طبیعی پذیرفته‌شده به کار گرفته می‌شوند و اگر قبل از آنکه تکانه‌ی جنسی به قدرت کامل خودش برسد، در فرد ایجاد شده باشند، درواقع همین نیروها هستند که آن را در مسیر رشد هدایت کرده‌اند.[50]

علاوه بر این، خاطرنشان کردیم که برخی از انحرافات بررسی‌شده را تنها می‌توان با فرض اتحاد انگیزه‌های متعدد درک کرد. اگر آنها قابل‌حلاجی باشند، باید ماهیتی مرکب داشته باشند. این می‌تواند به ما نشان دهد که خودِ تکانه‌ی جنسی ممکن است چیز ساده‌ای نباشد، بلکه برعکس، ممکن است از اجزای بسیاری تشکیل شده باشد که از هم جدا می‌شوند و انحرافات را تشکیل می‌دهند. بنابراین، مشاهدات بالینی ما توجهمان را به ادغام‌هایی جلب می‌کند که بیانشان را در رفتار عادی یکنواخت از دست داده‌اند.

 

۴‌.‌ تکانه‌ی جنسی در روان‌رنجوری

روانکاوی: سهم مناسب در شناخت تکانه‌ی جنسی در افرادی که حداقل با افراد عادی مرتبط هستند، تنها از یک منبع قابل‌دستیابی است و تنها از یک مسیر مشخص قابل‌دسترسی است. تنها یک راه برای دستیابی به راه‌حل کامل و بدون خطا برای مشکلات زندگی جنسی افراد به‌اصطلاح روان‌رنجور (هیستری، وسواس، نوراستنی که به‌اشتباه نامیده می‌شود، و مطمئناً زوال‌عقل زودرس و پارانویا) وجود دارد، و آن قرار دادن‌شان در معرض تحقیقات روانکاوی است که توسط جی.بروئر و من در ۱۸۹۳ مطرح شد، که ما آن را درمان تزکیه‌ای[51] نامیدیم.

باید آنچه را در اثر پیش‌تر منتشرشده‌ام گفته‌ام تکرار کنم، اینکه این روان‌رنجوری‌ها، تا آنجا که تجربه‌ی من می‌گوید، مبتنی بر نیروهای انگیزشی جنسی هستند. منظورم این نیست که انرژی تکانه‌ی جنسی صرفاً به نیروهایی که از بروزات (نموناهای) بیمارگونه پشتیبانی می‌کنند، کمک می‌کند، اما می‌خواهم قاطعانه بگویم که این تنها منبع ثابت و مهمترین انرژی در روان‌رنجوری است، به طوری که زندگی جنسی چنین افرادی یا منحصراً، عمدتاً یا جزیی در این نموناها بروز می‌یابد. همانطور که قبلاً در جاهای مختلف گفته‌ام، نموناها، فعالیت‌های جنسی بیمار هستند. من اثبات این ادعا را از روانکاوی هیستریک‌ها و سایر نوروتیک‌ها در طی بیست سال به دست آورده‌ام که امیدوارم نتایج آن را بعداً به‌تفصیل ارائه دهم.

روانکاوی، نموناهای هیستری را با این فرض حذف می‌کند که آنها جانشین‌هایی (به اصطلاح رونویسی‌هایی) برای مجموعه‌ای از فرآیندها، آرزوها و خواسته‌های روانیِ از نظر احساسی برجسته هستند که مسیری برای تخلیه‌شان از طریق فعالیت‌های روانیِ آگاهانه به‌وسیله‌ی فرآیندی خاص (سرکوب) قطع شده است. این ساختارهای فکری که در حالت نیاگاه مهار شده‌اند، برای بیان، یعنی برای تخلیه، مطابق با ارزش عاطفی‌شان تلاش می‌کنند و این را در هیستری از طریق فرآیندی از تبدیل به پدیده‌های جسمی (نموناهای هیستریک) می‌یابند. اگر به طور مصنوعی و با کمک یک تکنیک خاص، تبدیل‌های واپس‌روانه‌ی نموناها به افکار عاطفی و آگاهانه انجام شود، آن‌گاه می‌توان دقیق‌ترین اطلاعات را درباره‌ی ماهیت و منشأ این ساختارهای روانیِ قبلاً نیاگاه به دست آورد.

 

نتایج روانکاوی: به این ترتیب کشف شده است که نموناها، معادل تلاش‌هایی هستند که قدرتشان را از منبع تکانه‌ی جنسی دریافت کرده‌اند. این موضوع کاملاً با آنچه ما از شخصیت هیستریک می‌دانیم، که آن را به عنوان الگویی برای همه‌ی روان‌رنجورها، قبل از آنکه به بیماری تبدیل شوند، در نظر گرفته‌ایم، و با آنچه درباره‌ی علل بیماری می‌دانیم مطابقت دارد. شخصیت هیستریک بخشی از سرکوب جنسی را نشان می‌دهد که فراتر از حد طبیعی می‌رود؛ اغراقی در مقاومت‌ها در برابر تکانه‌ی جنسی که ما آن را به عنوان شرم و انزجار می‌شناسیم. این یک فرار غریزی از اشتغال فکری با مشکل جنسی است که پیامد آن در موارد شدید، جهل کامل جنسی است که تا رسیدن به سن بلوغ جنسی حفظ می‌شود.[52]

این ویژگی، که از ویژگی‌های بارز هیستری است، اغلب در مشاهدات خام، به دلیل وجود دومین عامل اساسی هیستری، یعنی رشد عظیم عطش جنسی، پنهان می‌ماند. اما تحلیل روانشناختی همیشه آن را آشکار می‌کند و با اثبات وجود جفت متضاد، یعنی یک میل جنسی عظیم و یک طرد جنسی بسیار اغراق‌آمیز، معمای بسیار متناقض هیستری را حل می‌کند.

تحریک بیماری در افراد مستعد هیستری زمانی رخ می‌دهد که در نتیجه‌ی بلوغ تدریجی یا شرایط بیرونی زندگی، آنها به طور جدی با تقاضای جنسی واقعی مواجه شوند. بین فشار هوس و مخالفت طرد جنسی، دریچه‌ای برای بیماری ایجاد می‌شود که تعارض را از بین نمی‌برد، بلکه با تبدیل تلاش‌های شهوانی به نموناها، سعی در فرار از آن دارد. این امر تنها در صورتی یک استثنای ظاهری است که یک فرد هیستریک، مثلاً یک مرد که دچار نوعی اختلال عاطفی پیش‌پاافتاده است، درگیر تعارضی شود که در مرکز آن هیچ علاقه‌ی جنسی وجود ندارد. روانکاوی مرتباً نشان می‌دهد که اجزای جنسی آن تعارض هستند که با خارج کردن فرآیندهای روانی از تنظیم طبیعی، بیماری را ممکن می‌سازند.

 

روان‌رنجوری و انحراف: بخش بزرگی از مخالفت با ادعای من با این واقعیت توضیح داده می‌شود که تمایلات جنسی‌ای که من نموناهای روان‌رنجوری را از آن استنتاج می‌کنم، با تکانه‌ی جنسی طبیعی منطبق دانسته می‌شود. اما روانکاوی به ما بهتر از این می‌آموزد. این نشان می‌دهد که نموناها به‌هیچ‌وجه فقط به قیمت ازبین‌رفتن تکانه‌ی جنسی به‌اصطلاح طبیعی تمام نمی‌شوند (حداقل نه منحصراً یا عمدتاً)، بلکه آنها بیانگر بیان تبدیل‌شده‌ی تکانه‌هایی هستند که در معنای وسیع‌تر، اگر می‌توانستند مستقیماً در خیالات و اعمال بدون انحراف از آگاهی، خود را نشان دهند، می‌توانستند به عنوان انحراف در نظر گرفته شوند. بنابراین، نموناها تا حدی به قیمت تمایلات جنسی غیرطبیعی شکل می‌گیرند. می‌توان گفت که روان‌رنجوری، جنبه‌ی منفی انحراف است.[53]

تکانه‌ی جنسی فرد روان‌رنجور، تمام انحرافاتی را که ما به عنوان گونه‌هایی از حالت عادی و به عنوان مظاهر زندگی جنسی بیمارگون مطالعه کرده‌ایم، نشان می‌دهد.

 

الف) در تمام افراد روان‌رنجور، بلااستثنا، احساس وارونگی در زندگی روانی نیاگاه، و تمرکز زی بر افراد همجنس را می‌بینیم. بدون بحث عمیق و موشکافانه، درک کافی از اهمیت این عامل برای شکل‌گیری تصویر بیماری غیرممکن است؛ من فقط می‌توانم ادعا کنم که گرایش نیاگاه به وارونگی هرگز کم نیست و به‌ویژه در توضیح هیستری مردانه بسیار مفید است.

ب) تمام تمایلات به تخطی از اصول کالبدین را می‌توان در روان‌رنجوری در نیاگاه و به عنوان نموناهای بیماری نشان داد. مواردی که به دهان و غشای مخاطی دُبُر نقش اندام تناسلی می‌دهند، از فراوانی و شدت ویژه‌ای برخوردارند.

ج) طلب‌های جزیی که معمولاً در جفت‌های متضاد ظاهر می‌شوند، نقش بسیار برجسته‌ای در میان ایجادکنندگان نموناها در روان‌رنجوری‌ها ایفا می‌کنند. ما آموخته‌ایم که آنها را به عنوان حاملان اهداف جنسی جدید، مانند شیدایی چشم‌چرانی، خودنمایی و تکانه‌های فعال و غیرفعال بی‌رحمی بشناسیم. سهم مورد آخر برای درک ماهیت بیمارگون نموناها ضروری است؛ تقریباً به طور منظم بخشی از رفتار اجتماعی بیمار را کنترل می‌کند. تبدیل عشق به نفرت، تبدیل لطافت به خصومت، که مشخصه‌ی تعداد زیادی از موارد نوروتیک و ظاهراً همه‌ی موارد پارانویا است، از طریق اتحاد بی‌رحمی با زی رخ می‌دهد.

 

علاقه به این استنتاج‌ها با ویژگی‌های خاص تشخیص حقایق، بیشتر می‌شود.

آلفا. هیچ‌چیزی در جریان‌های نیاگاه فکری روان‌رنجوری‌ها نیست که با تمایل به پرستانه‌گری مطابقت داشته باشد؛ شرایطی که ویژگی روانشناختی این انحراف شناخته‌شده را روشن می‌کند.

بتا. هرجا که چنین تکانه‌ای در نیاگاه یافت شود که بتواند با یک تکانه‌ی متضاد جفت شود، می‌توان مرتباً نشان داد که دومی نیز مؤثر است. هر انحراف فعالی در اینجا با همتای غیرفعال خود همراه است. کسی که در نیاگاه خودنما است، در عین حال یک تماشاگر است، کسی که در نتیجه‌ی سرکوب از احساسات سادیستی رنج می‌برد، تقویت دیگری از نموناها را از منبع تمایلات مازوخیستی نیز نشان خواهد داد. تطابق کامل با رفتار انحرافات مثبت مربوطه قطعاً بسیار قابل‌توجه است. با این حال، در تصویر بیماری، نقش غالب توسط یکی یا دیگری از تمایلات متضاد ایفا می‌شود.

گاما. در یک مورد شدید روان‌رنجوری، به‌ندرت شاهد رشد یک تکانه‌ی انحرافی واحد هستیم؛ معمولاً تعداد زیادی از آنها وجود دارد و مرتباً ردپایی از همه‌ی انحرافات دیده می‌شود. با این حال، تکانه‌ی فردی، به دلیل شدت آن، مستقل از رشد سایر تکانه‌ها است، اما مطالعه‌ی انحرافات مثبت، معادل دقیقی از آن را به ما می‌دهد.

 

تکانه‌های جزیی و نواحی شهوانی

با درنظرگرفتن آنچه از بررسی انحرافات مثبت و منفی آموخته‌ایم، کاملاً آشکار می‌شود که می‌توان آنها را به تعدادی از تکانه‌های جزیی ارجاع داد که با این حال، اصلی نیستند، اما نیاز به تحلیل بیشتر دارند. در وهله‌ی اول، منظور از تکانه چیزی جز بازنمای روانی یک منبع جسمانی درونی و پیوسته در حال جریان هیجان نیست، در تضاد با محرک که به‌وسیله‌ی هیجانات منفرد ناشی از بیرون تولید می‌شود. بنابراین، تکانه یکی از مفاهیمی است که مرزهای بین روانی و جسمانی را مشخص می‌کند. ساده‌ترین و بدیهی‌ترین فرض در مورد ماهیت تکانه‌ها این است که آنها به‌خودی‌خود هیچ کیفیتی ندارند، بلکه فقط به عنوان معیاری از نیاز به تلاش در زندگی روانی در نظر گرفته می‌شوند. آنچه تکانه‌ها را از یکدیگر متمایز می‌کند و به آنها ویژگی‌های خاصی می‌دهد، ارتباطشان با منابع جسمی و اهدافشان است. منبع این تکانه، یک فرآیند هیجانی در یک عضو است و هدف فوری این تکانه، حذف این محرک اندامین است.

یکی دیگر از فرض‌های اولیه در نظریه‌ی تکانه که نمی‌توانیم از آن صرف‌نظر کنیم، بیان می‌کند که اندام‌های بدن دو نوع هیجان ایجاد می‌کنند که با تفاوت‌هایی در ماهیت شیمیایی تعیین می‌شوند. یکی از این اشکال هیجان را ما به عنوان «به‌طور خاص جنسی» و اندام مربوطه را به عنوان ناحیه‌ی شهوت‌زا تعیین می‌کنیم، در حالی که عنصر جنسی ناشی از آن، تکانه‌ی جزیی است.[54]

در انحرافاتی که برای حفره‌ی دهان و دُبُر اهمیت جنسی قایل اند، نقشی که ناحیه‌ی شهوت‌زا ایفا می‌کند کاملاً آشکار است. این ناحیه از هر نظر مانند بخشی از دستگاه جنسی رفتار می‌کند. در هیستری، این قسمت‌های بدن، و همچنین مجاری غشای مخاطی ناشی از آنها، به محل احساسات جدید و تغییرات عصبی تبدیل می‌شوند، به شیوه‌ای مشابه اندام‌های تناسلی واقعی، زمانی که تحت هیجان فرآیندهای جنسی طبیعی هستند. اهمیت نواحی شهوت‌زا در روان‌رنجوری‌ها، به عنوان دستگاه اضافی و جایگزین اندام‌های تناسلی، در هیستری برجسته‌تر به نظر می‌رسد، هرچند این بدان معنا نیست که در سایر اشکال بیمارگون اعتبار کمتری دارد. این اهمیت در روان‌رنجوری بی‌اختیاری و پارانویا چندان قابل‌تشخیص نیست، زیرا در اینجا شکل‌گیری نموناها در مناطقی از دستگاه روانی رخ می‌دهد که در فاصله‌ی زیادی از مکان‌های مرکزی کنترل بدن قرار دارند. نکته‌ی قابل‌توجه‌تر در روان‌رنجوری بی‌اختیاری، اهمیت تکانه‌هایی است که اهداف جنسی جدیدی ایجاد می‌کنند و مستقل از مناطق شهوانی ظاهر می‌شوند. با این‌همه، چشم در شیدایی نگاه کردن و نمایش، با یک منطقه‌ی شهوانی مطابقت دارد، در حالی که پوست همان نقش را در اجزای درد و بی‌رحمی تکانه‌ی جنسی ایفا می‌کند. پوست، که در قسمت‌های خاصی از بدن به عنوان اندام‌های حسی متمایز می‌شود و به‌وسیله‌ی غشای مخاطی تغییر می‌یابد، منطقه‌ی شهوانی است. در یونانی اوکسوژن گفته می‌شود.[55]

 

توضیح غلبه‌ی آشکار انحرافات جنسی در روان‌رنجوری‌ها

شاید بحث‌های فوق، تمایلات جنسی روان‌رنجوری‌ها را در هاله‌ای از ابهام قرار داده باشد. به نظر می‌رسد رفتار جنسی روان‌رنجوری‌ها به سمت تمایل به انحراف گرایش دارد و از حالت عادی بسیار منحرف می‌شود. با این حال، بسیار محتمل است که خلق‌وخوی ذاتی این بیماران علاوه بر آنکه حاوی مقدار زیادی سرکوب جنسی و نیروی غالب تکانه‌ی جنسی است، تمایلی غیرمعمول به انحرافات به معنای وسیع کلمه نیز داشته باشد. با این حال، بررسی موارد خفیف‌تر نشان می‌دهد که فرض آخر یک شرط مطلق نیست، یا حداقل در قضاوت درباره‌ی اثرات بیمارگون باید تأثیر یکی از عوامل را نادیده گرفت.

در موارد فردی روان‌رنجوری، رفتار ممکن است متفاوت باشد؛ گاهی نیروی ذاتی تمایل به انحراف می‌تواند تعیین‌کننده‌تر باشد و گاه ممکن است تأثیر بیشتری از طریق افزایش جانبی آن از طریق انحراف زی از هدف و ابژه‌ی جنسی عادی اعمال شود. ناعادلانه است که در جایی که همکاری وجود دارد، تضاد را تفسیر کنیم. اگر مزاج و تجربه در یک جهت همکاری کنند بهترین نتایج همیشه به‌وسیله‌ی روان‌رنجوری به دست می‌آید. یک مزاج مشخص شاید بتواند با کمک برداشت‌های روزانه از بین برود، در حالی که یک اختلال عمیق در زندگی ممکن است حتی در یک مزاج متوسط ​​​​نیز باعث روان‌رنجوری شود. این دیدگاه‌ها به طور مشابه در اهمیت سبب‌شناختی تجربیات مادرزادی و تصادفی در حوزه‌های دیگر صادق است. در اکثر روان‌رنجوری‌ها، این بیماری ابتدا پس از بلوغ و به دنبال الزامات زندگی جنسی عادی ظاهر می‌شود. سرکوب بیش از همه، خودش را در برابر این عوامل نشان می‌دهد. یا این بیماری بعداً بروز می‌کند، به این دلیل که زی قادر به دستیابی به ارضای جنسی طبیعی نیست. در هر دو مورد، زی مانند جویباری رفتار می‌کند که بستر اصلی آن مسدود شده است؛ این جویبار، مسیرهای فرعی را که شاید تاکنون خالی بوده‌اند، پر می‌کند. بنابراین، تمایل آشکار (هرچند مطمئناً منفی) به انحراف در روان‌رنجورها ممکن است به طور جانبی شرطی شود؛ به هر حال، مطمئناً به طور جانبی افزایش می‌یابد. واقعیت امر این است که سرکوب جنسی باید به عنوان یک عامل درونی به عوامل بیرونی مانند محدودیت آزادی، عدم‌دسترسی به ابژه‌ی جنسی طبیعی، خطرات عمل جنسی طبیعی و غیره اضافه شود که باعث ایجاد انحرافات در افرادی می‌شوند که در غیر این صورت ممکن است به طور عادی باقی بمانند.

با این حال، اگر ترجیح داده شود که فرض شود گرایش به انحرافات به طور خاص شکل گرفته، مشخصه‌ی ساختار روان‌رنجور است، این احتمال هست که بتوان تنوعی از چنین ساختارهایی را مطابق با غلبه‌ی مادرزادی این یا آن ناحیه‌ی شهوت‌زا، یا این یا آن تکانه‌ی جزیی، تشخیص داد. اینکه آیا رابطه‌ی خاصی بین تمایل به انحرافات و انتخاب تصویر بیمارگون هست یا نه، مانند بسیاری از چیزهای دیگر در این حوزه، مورد بررسی قرار نگرفته است.

 

ارجاع به کودکانه بودن تمایلات جنسی

با نشان دادن احساسات منحرف به عنوان شکل‌گیری‌های نمونایی در روان‌رنجوری، تعداد افرادی را که می‌توانند به منحرفان اضافه شوند، به میزان زیادی افزایش داده‌ایم. این نه‌تنها به این دلیل است که روان‌رنجوری بخش بسیار بزرگی از بشریت را تشکیل می‌دهد، بلکه باید این را نیز در نظر بگیریم که روان‌رنجوری‌ها در تمام مراحل خود به صورت یک سری بی‌وقفه به سمت حالت عادی پیش می‌روند. موبیوس کاملاً حق داشت که بگوید همه‌ی ما تا حدودی هیستریک هستیم. از این رو، شیوع بسیار گسترده‌ی انحرافات، ما را بر آن داشت که فرض کنیم تمایل به انحرافات ویژگی نادری نیست، بلکه باید بخشی از ساختار طبیعی پذیرفته‌شده را تشکیل دهد.

شنیده‌ایم که این سؤال مطرح است که آیا انحرافات باید به عوامل مادرزادی نسبت داده شوند یا اینکه از تجربیات تصادفی سرچشمه می‌گیرند، همانطور که بینه در پرستانه‌گری نشان داد. اکنون ما مجبوریم این نتیجه را بگیریم که درواقع چیزی مادرزادی در اساس انحرافات هست، اما این چیزی است که در همه‌ی افراد مادرزادی است، که به عنوان یک استعداد ممکن است از نظر شدت نوسان داشته باشد و تحت تأثیر زندگی برجسته شود. ما در اینجا با ریشه‌های مادرزادی در تشکیل تکانه‌ی جنسی سروکار داریم که در یک سری موارد به حاملان واقعی فعالیت جنسی (منحرفان) تبدیل می‌شوند. در حالی که در موارد دیگر، آنها دچار سرکوب ناکافی می‌شوند، به طوری که به عنوان نموناهای بیماری‌زا، قادر به جذب بخش قابل‌توجهی از انرژی جنسی به طور غیرمستقیم می‌شوند. در حالی که دوباره در موارد مطلوب بین این دو حالت افراطی، آنها از طریق محدودیت‌های مؤثر و سایر جزییات، زندگی جنسی عادی را آغاز می‌کنند.

اما باید به خاطر داشته باشیم که سرشت مفروضی که ریشه‌های همه‌ی انحرافات را نشان می‌دهد، تنها در کودک اثبات‌پذیر خواهد بود، اگرچه همه‌ی تکانه‌ها فقط با شدت متوسط ​​می‌توانند در او آشکار شوند. اگر به این فرض سوق داده شویم که افراد روان‌رنجور، حالت کودکیِ تمایلات جنسی‌شان را حفظ می‌کنند یا به آن بازمی‌گردند، آن‌گاه توجه ما باید به زندگی جنسی کودک معطوف شود و آن‌گاه بازی تأثیراتی را که فرآیندهای رشد تمایلات جنسی کودکی را تا پایان آن در یک انحراف، یک روان‌رنجوری یا یک زندگی جنسی عادی کنترل می‌کنند، دنبال خواهیم کرد.

[1]. Sexual impulse

[2]. libido

[3]. برای استفاده‌ی عمومی، کلمه‌ی libido بهتر است به craving ترجمه شود. (پروفسور جیمز جی. پاتنم، مجله‌ی روانشناسی غیرطبیعی، جلد چهارم، ص۶.

[4]. contrary sexual

[5]. invert

[6]. inversion

[7]. برای دشواری‌های ناشی از تلاش برای تعیین تعداد متناسب وارونه‌ها، به کار ام. هیرشفلد در سالنامه‌ی مطالعات جنسی ۱۹۰۴ مراجعه کنید. همچنین رجوع کنید به بریل، «مفهوم همجنس‌گرایی»، مجله‌ی انجمن پزشکی آمریکا، ۲ اوت ۱۹۱۳.

[8]. longing

[9]. amphigenously

[10]. compulsion

[11]. چنین تلاشی علیه بی‌اختیاری نسبت به وارونگی، با پیشنهاد روانکاوی، درمان‌ها را تسهیل می‌کند.

[12]. variations

[13]. بسیاری به‌درستی بر این واقعیت تأکید کرده‌اند که اظهارات خودزندگی‌نامه‌ای افراد وارونه، درباره‌ی زمان ظهور تمایلشان به وارونگی، غیرقابل‌اعتماد است، زیرا ممکن است هرگونه شواهدی از احساسات دگرجنس‌گرایانه را از حافظه سرکوب کرده باشند. روانکاوی این گمان را در تمام موارد وارونگیِ قابل‌دسترس تأیید کرده است و با پر کردن فراموشی‌های دوران کودکی، خاطرات آنها را به نحو قاطع تغییر داده است.

[14]. degeneration

[15]. promiscuous

[16]. اینکه با چه درجه‌ای از احتیاط باید تشخیص فساد انجام شود و چه اهمیت عملی اندکی می‌توان به آن نسبت داد، از مباحث موبیوس (Ueber Entartung; Grenzfragen des Nerven– und Seelenlebens, No. III, 1900) قابل‌استنباط است. او می‌گوید: «اگر حوزه‌ی وسیع فساد را که در اینجا تا حدودی بر آن نور افکنده‌ایم، بررسی کنیم، می‌توانیم بدون هیچ مقدمه‌ای نتیجه بگیریم که تشخیص فساد واقعاً ارزش کمی دارد.»

[17]. ما باید با سخنگوی اورانیسم موافق باشیم که برخی از برجسته‌ترین مردان شناخته‌شده، وارونه و شاید وارونه‌های مطلق بوده‌اند.

[18]. در مفهوم وارونگی، ویژگی‌های آسیب‌شناختی از ویژگی‌های انسان‌شناختی جدا شده‌اند. زیرا این اعتبار مدیون آی. بلوخ (Beiträge zur Ätiologie der Psychopathia Sexualis, 2 Teile, 1902-1903)  است که وجود وارونگی را در ملل متمدن قدیم نیز برجسته کرده است.

[19]. innateness

[20]. آخرین بحث مفصل درباب هرمافرودیتیسم جسمی را مقایسه کنید با (Taruffi، Hermaphroditismus und Zeugungsunfähigkeit، ویرایش آلمانی.توسط  R. Teuscher، 1903)، و آثار Neugebauer در بسیاری از جلدهای  Jahrbuch für sexuelle Zwischenstufen.

[21]. androgyny

[22]. J. Halban, “Die Entstehung der Geschlechtscharaktere,” Arch. für Gynäkologie, Bd. 70, 1903. See also there the literature on the subject.

[23]. طبق گزارشی در جلد ۶ مجله‌ی سالنامه‌ی جنسی (Jahrbuch f. sexuelle Zwischenstufen)، ظاهراً ای.گلی اولین کسی بوده که از دوجنس‌گرایی به عنوان توضیحی برای وارونگی یاد کرده است. او در ژانویه‌ی ۱۸۸۴ مقاله‌ای (Les Abérrations de l’instinct Sexuel) در مجله‌ی Revue Philosophique منتشر کرد. علاوه بر این، شایان ذکر است که اکثر نویسندگانی که وارونگی را به دوجنس‌گرایی نسبت می‌دهند، این عامل را نه‌تنها برای وارونگی‌ها، بلکه برای کسانی که به طور طبیعی رشد کرده‌اند نیز در نظر می‌گیرند و به‌درستی وارونگی را نتیجه‌ی اختلال در رشد می‌دانند. از جمله این نویسندگان هستند شوالیه (Inversion Sexuelle، 1893) و در مقابل کرافت-ابینگ  (“Zur”) Erklärung der konträren Sexualempfindung” Jahrbücher f. روانپزشکی u. Nervenheilkunde، XIII) که بیان می‌کند که وجود دارد تعداد مشاهدات «از آن حداقل مجازی و ادامه‌ی وجود این مرکز دوم (از جنس زیربنایی) نتایج یک دکتر آردوین  (Die Frauenfrage und die sexuellen Zwischenstufen، جلد 2d. از Jahrbuch f. sexuelle Zwischenstufen، 1900) بیان می‌کند که «در هر مردی نر و ماده وجود دارد عناصر.» همچنین رجوع کنید به همان Jahrbuch, Bd. I، ۱۸۹۹ (تشخیص عینی همجنس‌گرایی، نوشته‌ی ام.هیرشفلد، صفحات ۸-۹). در تعیین جنسیت، تا آنجا که به افراد دگرجنس‌گرا مربوط می‌شود، برخی به طور نامتناسبی قوی‌تر از دیگران رشد یافته‌اند. جی.هرمان در این باور خود راسخ است که «در هر زنی ویژگی‌های مردانه هست و در هر مردی ویژگی‌های زنانه.» (Genesis, das Gesetz der Zeugung, 9 Bd., Libido und Manie, 1903).  اخیراً در ۱۹۰۶، دبلیو.فلیس (Der Ablauf des Lebens) ادعای حق‌تألیف ایده‌ی دوجنس‌گرایی (به معنای دوجنس‌زایی) را مطرح کرده است. تحقیقات روانکاوی به‌شدت با تلاش برای جداسازی همجنس‌گرایان از سایر افراد به عنوان گروهی با ماهیت خاص مخالف است. با مطالعه‌ی هیجانات جنسی غیر از هیجانات آشکار، مشخص می‌شود که همه‌ی مردان قادر به انتخاب ابژه‌ی همجنس‌گرایانه هستند و درواقع این کار را در نیاگاه می‌کنند. درواقع، وابستگی‌های احساسات شهوانی به افراد همجنس، نقش کوچکی به عنوان عواملی در زندگی روانی طبیعی ندارند و به عنوان عوامل ایجادکننده‌ی بیماری، نقش بیشتری نسبت به وابستگی‌های متعلق به جنس مخالف دارند. طبق روانکاوی، به نظر می‌رسد که استقلال ابژه، انتخاب جنسیت ابژه، و همان اختیار آزادانه بر ابژه‌های نر و ماده، همانطور که در کودکی، در حالت‌های ابتدایی و در دوران ماقبل‌تاریخ مشاهده شده است، منشأی را تشکیل می‌دهد که از آن انواع عادی و همچنین وارونگی، به دنبال محدودیت‌هایی در این یا آن جهت، رشد یافته‌اند. از نظر روانکاوی، علاقه‌ی جنسی انحصاری مرد به زن نیز مشکلی است که نیاز به توضیح دارد و چیزی نیست که بر اساس جاذبه‌ی شیمیایی بدیهی و قابل‌توضیح باشد. تعیین رفتار جنسی قطعی تا بعد از بلوغ اتفاق نمی‌افتد و نتیجه‌ی مجموعه‌ای از عوامل هنوز قابل‌مشاهده نیست که برخی از آنها ذاتی و برخی تصادفی هستند. مطمئناً برخی از این عوامل می‌توانند آنقدر عظیم باشند که به دلیل ماهیتشان بر نتیجه تأثیر بگذارند. با این حال، به طور کلی، تعدد عوامل تعیین‌کننده در تنوع نتایج در رفتار جنسی آشکار فرد منعکس می‌شود. در انواع وارونگی می‌توان دریافت که آنها در مجموع به‌وسیله‌ی یک ساختار باستانی و مکانیسم‌های روانی بدوی کنترل می‌شوند. به نظر می‌رسد اهمیت انتخاب ابژه‌ی خودشیفته و چسبیدن به اهمیت شهوانی ناحیه‌ی دُبُر، اساسی‌ترین ویژگی‌های آنها باشد. اما با جدا کردن شدیدترین انواع وارونگی از سایرین بر اساس چنین ویژگی‌های ساختاری، چیزی به دست نمی‌آید. آنچه در مورد دوم به عنوان عامل تعیین‌کننده‌ی کافی یافت می‌شود، می‌تواند تنها با قدرت کمتری در تشکیل انواع انتقالی و در افراد آشکارا عادی نیز نشان داده شود. تفاوت در نتایج ممکن است ماهیت کیفی داشته باشد، اما تجزیه و تحلیل نشان می‌دهد که تفاوت در عوامل تعیین‌کننده فقط کمّی هستند. به عنوان یک عامل قابل‌توجه در میان تأثیرات تصادفی انتخاب ابژه، ما طرد جنسی یا ارعاب جنسی اولیه را یافتیم و توجه ما نیز به این واقعیت جلب شد که وجود هر دو والد نقش مهمی در زندگی کودک ایفا می‌کند. ناپدید شدن یک پدر قوی در دوران کودکی اغلب به نفع وارونگی است. در نهایت، می‌توان درخواست کرد که وارونگی ابژه‌ی جنسی باید از نظر مفهومی کاملاً از اختلاط ویژگی‌های جنسی در سوژه جدا شود. در این باره، میزان مشخصی از استقلال نیز غیرقابل‌انکار است.

[24]. اگرچه روانکاوی هنوز توضیح کاملی درباره‌ی منشأ وارونگی به ما نداده است، اما مکانیسم روانی پیدایش آن را آشکار کرده و اساساً مسائل موردبحث را غنی‌تر کرده است. در تمام موارد بررسی‌شده، ما دریافته‌ایم که وارونگی‌های بعدی در کودکی خود مرحله‌ای از دلبستگی بسیار شدید اما کوتاه‌مدت به زن (معمولاً به مادر) را پشت‌سر می‌گذارند و پس از غلبه بر آن، خود را با زن یکی می‌دانند و خود را به عنوان ابژه‌ی جنسی در نظر می‌گیرند؛ یعنی، با ادامه دادن بر پایه‌ی خودشیفتگی، به دنبال مردان جوانی شبیه به خود در افرادی هستند که می‌خواهند آنها را همانطور که مادرشان آنها را دوست داشته است، دوست داشته باشند. علاوه بر این، ما اغلب دریافته‌ایم که افراد به‌اصطلاح وارونه به‌هیچ‌وجه نسبت به جذابیت‌های زنان بی‌تفاوت نیستند، اما هیجانی که توسط زن برانگیخته می‌شود، همیشه به یک ابژه‌ی مردانه منتقل می‌شود. بنابراین آنها در طول زندگی مکانیسمی را که منشأ وارونگی‌شان بوده است، تکرار می‌کنند. تلاش وسواس‌گونه‌ی آنها برای مرد با فرار سراسیمه‌شان از زن مشخص می‌شود.

[25]. gratification

[26]. بارزترین تفاوت میان زندگی جنسی (Liebesleben) دوران باستان و زندگی ما در این واقعیت نهفته است که پیشینیان بر خودِ غریزه‌ی جنسی تأکید داشتند، در حالی که ما آن را بر ابژه‌اش قرار می‌دهیم. پیشینیان غریزه‌ی جنسی را می‌ستودند و آماده بودند تا از طریق آن حتی یک ابژه‌ی پست را نیز ارج نهند، در حالی که ما فعالیت غریزه‌ی جنسی را به‌خودی‌خود بی‌ارزش می‌دانیم و تنها به دلیل شایستگی‌های آن ابژه، تأییدش می‌کنیم.

[27]. transgression

[28]. overestimation

[29]. Logical blinding

[30]. Diminished judgement

[31]. باید در اینجا اشاره کنم که اطاعت کورکورانه‌ای که سوژه‌ی هیپنوتیزم‌شده از هیپنوتیزور نشان می‌دهد، مرا به این فکر می‌اندازد که ماهیت هیپنوتیزور را باید در تثبیت نیاگاه زیّ بر شخص هیپنوتیزور (به‌وسیله‌ی مؤلفه‌ی مازوخیستیِ تکانه‌ی جنسی) یافت.

[32]. overvaluation

[33]. علاوه بر این، باید توجه داشت که بیش‌ارزش‌گذاری جنسی در همه‌ی مکانیسم‌های انتخاب ابژه آشکار نمی‌شود و ما بعداً توضیح دیگر و مستقیم‌تری برای نقش جنسی سایر قسمت‌های بدن خواهیم آموخت.

[34]. Reiz-hunger

[35]. تحقیقات بیشتر به این نتیجه منجر می‌شود که آی.بلوخ عامل هیجان-گرسنگی (Reiz-hunger) را بیش از حد تخمین زده است. مسیرهای مختلفی که زیّ در آنها حرکت می‌کند از همان ابتدا مانند لوله‌های ارتباطی با یکدیگر رفتار می‌کنند؛ عامل جریان موازی نیز باید در نظر گرفته شود.

[36]. symptomatology

[37]. این ضعف با استعداد ذاتی مطابقت دارد. ارعاب جنسی اولیه که فرد را از هدف جنسی عادی دور می‌کند و او را به جستجوی جانشینی ترغیب می‌کند، به‌وسیله‌ی روانکاوی به عنوان عامل تعیین‌کننده‌ی تصادفی نشان داده شده است.

[38]. On revient toujours à ses premiers amours

[39]. بر این اساس، کفش یا دمپایی نمادی از اندام تناسلی زنانه است.

[40]. mons veneris

[41]. روانکاوی با نشان دادن اینکه انتخاب پرستانه‌گری به یک زلب بویاییِ غایط‌دوستی بستگی دارد که به‌واسطه‌ی سرکوب از بین رفته است، شکاف موجود در درک پرستانه‌گری را پر کرده است. پاها و موها ابژه‌هایی با بوی قوی هستند که پس از کنار گذاشتن حس بویاییِ اکنون ناخوشایند به پرستانه‌گری تبدیل می‌شوند. بر این اساس، فقط پای کثیف و بدبو، ابژه‌ی جنسی در انحرافی است که با پرستانه‌گری پا مطابقت دارد. سهم دیگری در توضیح ترجیح پرستانه‌گرانه پا در نظریه‌های جنسی کودکانه یافت می‌شود (ذیلاً ببینید). پا جانشین ذَکَر می‌شود که در زن بسیار مورد توجه قرار نمی‌گیرد. در برخی موارد پرستانه‌گری پا می‌توان نشان داد که میل به نگاه کردن که در ابتدا به سمت اندام تناسلی هدایت می‌شد و می‌خواست از پایین به هدف خود برسد، در مسیر با ممنوعیت و سرکوب متوقف شده و بنابراین به پا یا کفش به عنوان پرستانه پایبند مانده است. مطابق با توقعات کودکانه، اندام تناسلی زنانه بدین ترتیب به عنوان اندام تناسلی مردانه تصور می‌شد.

[42]. Precursory

[43]. شکی ندارم که مفهوم «زیبا» ریشه در خاک هیجان جنسی دارد و در اصل به معنای محرک جنسی بوده است. بنابراین، نکته‌ی قابل‌توجه‌تر این است که اندام تناسلی، که نفس دیدن آن بیشترین هیجان جنسی را برمی‌انگیزد، هرگز نمی‌تواند واقعاً «زیبا» تلقی شود.

[44]. algolagnia

[45]. perversion

[46]. cruelty

[47]. Bemächtigungsapparatus

[48]. رجوع کنید به اینجا، ارتباط بعدی در مورد مراحل پیش‌تناسلی رشد جنسی، که در آن این دیدگاه تأیید می‌شود. زیلاً، به «دوگانگی» مراجعه کنید.

[49]. به جای اثبات این گفته با مثال‌های فراوان، صرفاً به اثر هاولاک الیس (انگیزه‌ی جنسی، ۱۹۰۳) استناد می‌کنم: «تمام موارد شناخته‌شده‌ی سادیسم و ​​مازوخیسم، حتی مواردی که توسط وی.کرافت-ابینگ ذکر شده‌اند، همیشه (همانطور که قبلاً توسط کالین، اسکات و فره نشان داده شده است) ردپایی از هر دو گروه از بروزات را در یک فرد نشان می‌دهند.»

[50]. از سوی دیگر، نیروهای محدودکننده‌ی تکامل جنسی (انزجار، شرم، اخلاق) را نیز باید به عنوان رسوبات تاریخیِ بازدارندگی‌های بیرونی که غریزه‌ی جنسی در روان‌زایی بشریت تجربه کرده است، در نظر گرفت. می‌توان مشاهده کرد که آنها در زمان خود در طی رشد فرد، تقریباً خودجوش و با فراخوان آموزش و تأثیرگذاری، ظاهر می‌شوند.

[51]. cathartic

[52]. جی. بروئر در کتاب مطالعه‌ی هیستری (۱۸۹۵)، درباره‌ی بیماری که برای اولین‌بار روش تخلیه‌ی هیجانی را روی او به کار برد، می‌گوید: «عامل جنسی به طرز شگفت‌آوری رشدنیافته بود.»

[53]. خیالش‌های شناخته‌شده‌ی منحرفان که در شرایط مساعد به حیله و نیرنگ تبدیل می‌شوند، ترس‌های وهم‌آلود افراد پارانویید که به شیوه‌ای خصمانه به دیگران فرافکنی می‌شوند، و خیالش‌های نیاگاه افراد هیستریک که در نموناهای آنها با روانکاوی کشف می‌شوند، در کوچک‌ترین جزییات از نظر محتوا با هم توافق دارند.

[54]. توجیه این فرض که از طبقه‌ی مشخصی از بیماری‌های عصبی گرفته شده است، در اینجا آسان نیست. از سوی دیگر، اگر زحمت ذکر این پیش‌فرض‌ها را به خود ندهیم، غیرممکن است که در مورد تکانه‌ها اظهارنظر قطعی کنیم.

[55]. در اینجا باید به ادعای مول فکر کرد که تکانه‌ی جنسی را به تکانه‌های انقباض و فروکش کردن تقسیم می‌کند. انقباض نشان‌دهنده‌ی تمایل به لمس پوست است.

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها