یارو یک روز سرد زمستانی بعد از شستن دست و رو و خوردن صبحانه اش به پشت بام رفت تا سری به قفس فضیلتهایش بزند و تخم آنها را برای نا هار از زیرشان بردارد، اما دید در قفس باز است و فضیلت هایش فرار کرده اند. از آن بدتر این که دید یک ماده گربهی خپل خاکستری – که حسابی ژولیده پولیده و مریض است – دارد بچه گربه ای را که همین الساعه زاییده مثل آدامس میجود. یارو که عین برق گرفتهها شده بود روی دودکش نشست و به فکر فرو رفت. بعد از مدتی احساس داغی عجیبی وجودش را فراگرفت. این داغی را به فال نیک گرفت و احساس کرد که فکرش دارد به یک جاهایی میرسد. گربه بی اعتنا به یارو بچه اش را باد میکرد و بعد از آن که بچه میترکید آن را با زبان به دهان میبرد و دیگربار جویدن آغاز مینمود. کم کم یک قطره اشک از گوشهی چشم راست یارو بیرون آمد. بلند شد. قالب کوچک گچ را از لای موهایش بیرون آورد. همان طور که زل زده بود به گچ، دستی به پشتش کشید و زیر لب گفت : «هیچ بعید نیست. » و این نتیجهی مهم را با گچ کف پشت بام نوشت. درست وقتی که «هیچ بعیدنیست» گویان دمپاییهایش را خرت و خرت روی پشت بام میکشید تا به راه پله برسد، متوجه ماده گربهی خاکستری شد که داشت با یک نره گربهی سیاه جفت میگرفت و بچهاش را با بند رخت به دمش گره زده بود. یارو سرش را انداخت پایین و از پلهها سرازیر شد. زیر لب گفت :«کی خوشش میاد توی همچین وضعی تماشاش کنن؟» اما بدون این که بدونه ته دلش داشت میگفت : «من خوابم. آره، من خوابم.» (خوانندهی محترم به نویسنده گفت: «نمی فهمم…» نویسندهی محترم لپ خواننده را کشید و جواب داد : «منم همین طور» و بدین ترتیب بود که آن دو سالهای سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.)
یارو از پلهها پایین رفت و وقتی به آستانهی در رسید متوجه دمپایی هایش شد که لنگه به لنگه پوشیده بودشون. (همینجا تا پرانتز بسته نشده یه رازی رو راجع به دمپاییهای یارو بهتون بگم، چون ممکنه بعدا یادم بره. من یه شب یواشکی کف دمپاییهای یارو رو نیگا کردم: دیدم کف دمپاییش برعکسه. یعنی اون جایی که پنجهس زیرش پاشنهس. خلاصهش این که اگه توی برف یارو رو گم کردین به رد پاهاش هیچ اطمینانی نیس: ردش رو برعکس بگیرین. البته یارو خودش هم راز دمپایی هاشو نمیدونه ومنم چیزی بهش نگفتم چون فکر میکردم ممکنه قصهم خراب شه. شمام خدا وکیلی لااقل تا آخر قصه زبون به دهن بگیرین چیزی بهش نگین.) یارو پاشو که گذاشت توی خونه، متوجه اتفاق عجیبی شد. قوز بالا قوز! همهی خونه رو دود برداشته بود. از اون بدتر این که غذای ظهر یارو تا ذرهی آخر دود شده بود. هر چی با خودش فکر کرد که آخه قضیه چیه سر در نیاورد. یه لحظه صورتحساب نقاشی خونه که هفتهی پیش دستش رسیده بود اومد جلوی چشمش. اون از فضیلتا، اون از گربهه، اینم از این. اگر میخواست خانه را به همان شکل اول در بیاورد باید همه چیز را از دم میشست. باتوجه به این که این کار، کار سختیه، گوشی را برداشت و شمارهی کلانتری را گرفت.
کلانتری گفت: « پونصد و چهل و چهار، بفرمایین.»
یارو گفت: «سلام، من یارو هستم. فضیلتام دیشب فرار کردهن.»
کلانتری گفت: «دقیقا چه ساعتی؟»
یارو بعد از کمی من و من گفت: «راستشو بخواین دقیقا نمیدونم. شایدم پریشب فرار کرده باشن یا پس پریشب: درست یادم نیس. آخه چند شبی بود که سری بهشون نزده بودم.»
کلانتری گفت: «چند شب؟»
یارو گفت : «چند شب.»
کلانتری گفت : «چند شب؟»
یارو گفت : «چند شب.»
– اه! منظورم اینه که چند شب بود بهشون سر نزده بودین؟
– دقیقا… نمیدونم. فکر کنم آخرین بار قبل از اون ماه گرفتگی بزرگ.
– کدوم ماه گرفتگی؟
– شاید همون ماه گرفتگی که دو ساعت و سی پنج دقیقه قبل از تولد پدرم باعث شد من بمیرم.
– شما سابقهی بیخوابی هم داشتین؟
– نه خیر. من تقریبا همواره خوابم اما هر از گاهی به طور ناگهانی متوجه میشم که بیدار شدهم و این همون وقتیه که هیچ کاریش نمیشه کرد.
-پیش از این هیچ وقت دچار پیری زودرس یا جنون ادواری یا مزخرفاتی از این قبیل شدین؟
– نمیدونم.
– درسته، پس شما زمان دقیق اون ماه گرفتگی رو نمیدونین.
– دقیقا همین طوره که شما میفرمایین.
– به این ترتیب کار ما سخت میشه. مطمئنید که فضیلتها تون فرار کردهن؟
– منظورتون چیه ؟
– منظور من خیلی سادهس. ممکنه کسی اونا رو دزدیده باشه.
یارو پقی زد زیر خنده و گفت: «فضیلتهای منو؟ اونا به درد کسی نمیخوره.»
– شاید برای یه جور انتقامجویی.
– مگه من چی کار کردهم؟… ولی اجازه بدین، من امروز صبح یه چیز عجیبی دیدم…
– ببخشین عجیبو چه جوری مینویسن؟
-عین، جیم، یِ، بِ… آره، دیدم یه ماده گربهی خاکستری خپل و پشمالو توی قفس فضیلت هام نشسته و داره بچه شو باد میکنه.
– رسیدیم به اولین سر نخ: ماده گربهی خاکستری. الان اون کجاس؟… گفتم الان اون ماده گربهی خاکستری کجاس ؟…الو؟!
– همین الان از در اومد تو، نشست روی کاناپه کنار من… پسش پسش پسش…
– چی میگی یارو ؟ اصلا صدات نمیاد.
– آخه بلند بگم گربهه میشنوه.
– خیله خب بگو، همون طوری یواش بگو، من گوشمو تیز میکنم.
– اتفاقا یه گربهی دیگه رم خبر کرده بود داشتن با هم – خیلی ببخشین بی تربیتیه – عشقبازی میکردن.
کلانتری از کوره در رفت و نعره کشید که: « این کار، کار واقعا زشتیه! همین الان گوشی رو بده بهش ببینم. الو! …الو! …گربه! …گربه! …پیشی!… معو! معو!…»
– صحبت نمیکنه.
– اگه صحبت نکنه بی معطلی بازداشتش میکم.
– اگه حرفی نزنی آقای کلانتری بازداشتت میکنهها !
گربه کش و قوسی به خودش داد، طاق باز دراز کشید و دور لبش را لیسید. بعد با لحنی آرام و خونسرد گفت : «کلانتری! به اون حنجرهی بی سر و صاحابت زیادی فشار میآری چون صدای نکره ت داره گوشمو از کار بی کار میکنه. در ثانی، فکر نکن این که میتونی گوشی رو راحت بگیری دستت خیلی افتخاریه. الان این آقای …آقای … ببخشین، اسم شریفتون؟»
یارو گفت :«من یارو هستم.»
گربه ادامه داد : « بله، الان این آقای یارو اگه گوشی رو دم گوش من نگه نمیداشت نمیتونستم جواب ذهنیات کثیف تو رو بدم.»
آقای کلانتری که صرعش درد گرفته بود فریاد زد : «من همین الان آقای کاری آگاهان رو میفرستم اون جا تشکیل پرونده بده تا حساب کار دستت بیاد» و گوشی رو محکم کوبید و عرق پیشانیاش را با آستین چرب و چیلش پاک کرد.
یارو چشم هایش را بست و به سقف دودگرفته خیره شد. به تخم فضیلتها فکر کرد و این که چه کوکوهای خوشمزه ای با آنها درست میکرد. ماه را روی سقف دودگرفتهی پلک هایش دید که پلنگی از آن آویزان بود. پلنگ به او چشمکی زد و خواند : «یه توپ دارم قلقلیه!» اشک از گوشهی چشم یارو سرازیر شد، روی میز افتاد و به آسمان پاشید و آن را ستاره باران کرد. به پلنگ گفت : «حالا وقت شوخی کردنه؟» گربه با صدای بلند یارو را تکان داد و گفت : «احمق جون ! اون شوخی نمیکنه. اون سوپِر ایگوته.» یارو با نگاه بی حالتش به گربه گفت : «جون من؟»
ناگهان زنگ در به صدا در میآمد. بی آن که یارو از جایش بلند شود، در باز میشد. آقای کاری آگاهان با قد بلند و پاهای کشیده اش در مسیر حرکتش سقف را سفید میکرد. کسی را پشت سر خود کشان کشان میآورد. میگفت : « اینم از این! …سلام کن مجرم!»
مجرم بدون آن که چهره ای داشته باشد تنها پوزخندی میزد. یارو او را بر انداز میکرد و به کاری آگاهان میگفت : «پس فضیلتا کو؟»
کاری آگاهان میگفت : «به من گفت چون سنگین بودن وسط راه ولشون کرده. ما درست وقتی گرفتیمش که داشت از پلههای اضطرار بالا میرفت؛ روی طبقهی دویست و پنجاه و نهم. مگه نه بچه ها؟» و رو میکرد به گروه موزیکی که خیلی ملایم و آرام داشتند در را از جا در میآوردند تا پیانوشان را به داخل بیاورند. کاری آگاهان با لبخند توجیه گرانهای ادامه میداد: «حواسشون نیس بچه ها.»
یارو میگفت :« روی پلههای اضطرار پیداش کردین؟ چرا اونجا؟»
– داشت فرار میکرد اما…
– پس فضیلتها رو باید یه جایی همون جاها گذاشته باشه.
– نه، ما همه جا رو گشتیم. شما مجرم رو میشناسین؟… با شما هستم یارو!
گروه موزیک هلهله کنان پیانو را از پنجرههای بسته بیرون میانداختند. شیشهها میشکست و پیانو در تاریکی فرو میرفت. ساعتها بی پاسخ گذشت، بی آن که کسی حرفی بزند یا حتی تکانی بخورد. فقط گروه موزیک فضا را از غلغله میانباشتند. مجرم، یک مجسمهی یخی بود بدون خطوطی که اعضای بدنش را کاملا از هم تفکیک کند. من را به یاد فراعنهی مومیایی مصر میاندازد. اگر چه قد کوتاهی دارد اما بزرگ تر از ابوالهول به نظر میرسد و چشم هایی دارد که بی وقفه آب میشوند و قامتش را کوتاه میکنند.
بالاخره یارو جواب داد: «نه، نمیشناسمش.کی هست؟»
کاری آگاهان گفت: «یه مزدور سابقه دار اهل بولیوی. توی کار قاچاق فضیلته. دستگیریش برای تیم من پیروزی بزرگی بود.»
یارو بی آن که از مجرم چشم بردارد مبهوتانه پرسید: «اسم هم داره؟»
کاری آگاهان گفت : «آره، حتما باید اسمشو شنیده باشین. خورخه دو انزوا.»
رعشهای در بدن یارو افتاد و مهرههای پشتش سکوت پر هیاهوی تالار را شکست. یارو زمزمهوار گفت: «باد! باد فضیلتها رو برده»
ناگهان دهان انزوا باز میشد و در حالی که چشم هایش گردابی سهمگین پدید آورده بود زلزلهای از جنس کولاک به سرمای منجمد اقیانوس شمالی از دهانش خارج شد. لرزههای بی امان همه چیز را مانند یویو تکان میداد. یارو بی اختیار دست راستش را بلند کرد و تا آرنج در دهان انزوا فرو برد و آغاز به سخن کرد: «هرگز باد فضیلتها را نبرده است. مجرم من نیستم؛ باور کنید ! من میلیونها سال از پلههای اضطرار بالا و پایین رفته ام و تو خوب میدانی که چه کسی این ساختمان را با پلههای پولادینش ساخت. تو با من از کودکی از درون خود سخن گفتهای؛ از پیش از آن ماه گرفتگی بزرگ. من تو را به طبقهی سیصد و هشتاد آوردم و برای تو از جنس خود خانه ای ساختم. تو از درون من به ستارهها نگاه کردی و بالا آمدی. من را به پلههای اضطرار برسانید. من را…»
گرداب، زلزله و کولاک قطع شد. آخرین قطرات انزوا در پرزهای قالی فرو میرفت. دست راست یارو روی قالی نمناک مانده بود. ساختمان ویران شده بود و تنها طبقهی سیصدوهشتاد و پلهها باقی مانده بودند. گروه موزیک از لبهی پنجره آویزان بودند و شادمانه آواز میخواندند. کاری آگاهان از در خارج شد و همان طور که از پلههای معلق پایین میرفت با خود میگفت: «بااین ماموریتی که انجام دادم یه ترفیع حسابی میگیرم.» یارو همچون خیالی باریک کنار جنازه ماده گربهی خپل نشست و به خوابی عمیق فرورفت.
(و سایه از پشت غبار صبحگاهی سر بیرون کرد و رو به یارو گفت: «من آرزوی توام یارو!» یارو خواب آلوده دمر شد، بالش را روی سرش گذاشت و تختخواب را بلعید. آن گاه نابودی بود آن که از چشم یارو بیرون میزد و آهی میکشید و خمیازهای. کش و قوسی میرفت فریاد میزد: «عجیب آن که من تو را تا به حال نبوسیدهام.» برگها روی زمین میریخت و خورشید، ماه را در آغوش میگرفت به نشانهی خواهرخواندگی. ماه گفت: «من مرد این عرصه بودم اما…» خورشید بغض خود را ترکاند و جهان حادث شد.
جهان پشت پردهی اتاق خواب یارو بود هنگامی که حادث شد. خورشید جلوی ماه را گرفت و آن ماه گرفتگی بزرگ پدید آمد. اینها آیات مرگ نیست. هستی، مرا به ترانهگویی میخواند. کلاههای بزرگ مکزیکی است که از دوردست پیداست و رکوییم ماندولینهای اندوهگین. افسوس!
یارو کمرش را خم کرد و در خود فرورفت چنان که اژدهایی، دُم خود را آغاز شام خود میکند. نعرههای ناخواسته و بی صدا جهان پشت پردهی اتاق خواب را فرا میگرفت و خون از بُن گاه درختان فواره میکشید. «روز، تخیلی از سعادت نیست» این بود ورد یارو در آن دم که در خود فرو میرفت. کهکشان دامن دختران کولی به پا کرد و رقصید. دود از تبار نویسنده برخاست.
سایه، شب را صدازد و گفت: «خداحافظ!» و کسی ندانست که در آن شب تب آلودهی مختنق هیچ کس نبود که نویسند ه را از هذیان هایش تشخیص دهد.
آن گاه نویسنده فریاد کشید: «یارو! دروازهها زیر پای توست. همان جا که نباید باشد.» و دریچهها یارو را در خمیازهی خود فروبردند. یارو فروافتاد؛ از طبقهی سیصدوهشتاد تا زمین باشتاب 8/9؛ اما نویسنده او را در نزدیکی زمین نویسنده گرفت و در آغوشش کشید. یارو ترسیده سر روی شانهی نویسنده گذاشت و اسکلت ناتوانش به لرزه افتاد. نویسنده هرچه لالایی میدانست در گوش او نجوا کرد.
(آن شب تا اطلاع ثانوی یارو و نویسنده ناپدید شدند. از یابنده درخواست میشود صدایش را درنیاورد.)
ابوذر کریمی
تهران، دیماه ۱۳۸۱ هجریشمسی