ساختار نیاگاه/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

۱

تمایز میان نیاگاه شخصی و غیرشخصی

 

۴۴۲

از زمانی که ما در مورد مسئله‌ی اصل تفسیر در روانکاوی، یعنی اینکه آیا این اصل، جنسیانه است یا صرفاً مربوط به انرژی، از مکتب وین جدا شدیم، مفاهیم ما پیشرفت قابل‌توجهی کرده‌اند. به محض آنکه تعصب در مورد علت توضیحی با پذیرش یک علت مطلقاً انتزاعی که ماهیتش پیشاپیش فرض نشده بود برطرف شد، علاقه‌ی ما به مفهوم نیاگاه معطوف شد.

 

۴۴۳

از نظر فروید، همانطور که اکثر مردم می‌دانند، محتویات نیاگاه به تمایلات کودکانه‌ای که به دلیل ماهیت ناسازگارشان سرکوب می‌شوند، قابل‌تقلیل هستند. سرکوب فرآیندی است که از اوایل کودکی تحت تأثیر اخلاقی محیط آغاز می‌شود و در طی زندگی ادامه می‌یابد. از طریق روانکاوی، سرکوب‌ها برطرف می‌شوند و آرزوهای سرکوب‌شده دوباره به آگاه بازمی‌گردند. از نظر تئوری، نیاگاه بدین ترتیب خالی و به‌اصطلاح از بین می‌رود؛ اما در واقعیت، تولید خیالشگری‌های جنسی کودکانه تا پیری ادامه می‌یابد.

 

۴۴۴

بر اساس این نظریه، نیاگاه فقط شامل آن دسته از عناصر شخصیت است که می‌توانند به همان خوبی آگاه باشند و درواقع فقط از طریق فرآیند آموزش سرکوب شده‌اند. از این رو، محتوای اساسی نیاگاه، ماهیتی شخصی خواهد داشت. اگرچه از یک دیدگاه، تمایلات کودکانه‌ی نیاگاه آشکارترین هستند، اما تعریف یا ارزیابی کامل نیاگاه با این اصطلاحات، اشتباه خواهد بود. نیاگاه جنبه‌ی دیگری نیز دارد: نه‌تنها شامل محتویات سرکوب‌شده می‌شود، بلکه شامل تمام مواد روانی‌ای نیز است که در زیرآستانه‌ی آگاهی قرار دارند. توضیح ماهیت نیاگاه همه‌ی این مواد بر اساس اصل سرکوب غیرممکن است، زیرا در آن صورت، حذف سرکوب باید به فرد حافظه‌ای شگفت‌انگیز بدهد که از آن پس هیچ‌چیز را فراموش نکند. بی‌شک سرکوب نقش دارد، اما تنها عامل نیست. اگر آنچه ما حافظه‌ی بد می‌نامیم همیشه فقط نتیجه‌ی سرکوب باشد، کسانی که از حافظه‌ی عالی برخوردار اند هرگز نباید از سرکوب رنج ببرند و در نتیجه روان‌رنجور شوند. اما تجربه نشان می‌دهد که اصلاً اینطور نیست. مطمئناً مواردی از حافظه‌ی به طرزی غیرطبیعی بد هم وجود دارد که واضح است سهم عمده‌ی آن باید به سرکوب نسبت داده شود، اما این موارد نسبتاً نادر هستند.

 

۴۴۵

بنابراین، ما تأیید می‌کنیم که علاوه بر دستمایه‌های سرکوب‌شده، نیاگاه شامل تمام اجزای روانی است که به زیرآستانه رسیده‌اند، و همچنین شامل تمام ادراکات حسی زیرآستانه‌ای. علاوه بر این، ما به کمک تجربیات فراوان و همچنین به کمک دلایل نظری می‌دانیم که جز این، نیاگاه شامل تمام دستمایه‌هایی است که هنوز به آستانه‌ی آگاهی نرسیده‌اند. اینها بذرهای محتویات آگاهی آینده اند. به همین ترتیب، ما دلایل زیادی داریم که فرض کنیم نیاگاه هرگز به معنای غیرفعال بودن، ساکن نیست، بلکه احتمالاً بی‌وقفه درگیر گروه‌بندی و بازگروه‌بندی خیالش‌های به‌اصطلاح نیاگاه است. این فعالیت فقط در موارد آسیب‌شناختی باید نسبتاً خودایستا در نظر گرفته شود. معمولاً در یک رابطه‌ی جبرانی[1] با آگاهی در هماهنگی قرار دارد.

 

۴۴۶

باید فرض کرد که همه‌ی این محتواها تا جایی که در طول زندگی فرد کسب می‌شوند، ماهیت شخصی دارند. از آنجا که این زندگی محدود است، تعداد محتواهای اکتسابی در نیاگاه نیز باید محدود باشد. با این اوصاف، می‌توان تصور کرد که می‌توان نیاگاه را یا از طریق تحلیل یا با تهیه‌ی فهرست کاملی از محتواهای نیاگاه خالی کرد، زیرا نیاگاه نمی‌تواند چیزی بیش از آنچه از قبل شناخته شده و در آگاهی هضم شده است، تولید کند. همچنین، همانطور که گفتیم، باید فرض کنیم که اگر کسی بتواند با حذف سرکوب، از نزول محتواهای آگاهانه به نیاگاه جلوگیری کند، تولیدگری[2] نیاگاه فلج خواهد شد. همانطور که از تجربه می‌دانیم، این امر فقط تا حد بسیار محدودی امکان‌پذیر است. ما بیمارانمان را ترغیب می‌کنیم که به محتواهای سرکوب‌شده‌ای که دوباره با آگاهی مرتبط شده‌اند پایبند باشند و آنها را در برنامه‌ی زندگی‌شان جذب کنند. اما این رویّه، خلاف آنکه ممکن است روزانه خودمان را متقاعد کنیم، هیچ تأثیری بر نیاگاه نمی‌گذارد، زیرا به‌آرامی به تولید ظاهراً همان خیالشگری‌های جنسی کودکانه ادامه می‌دهد که طبق نظریه‌ی قبلی، باید اثرات سرکوب‌های شخصی باشند. اگر در چنین مواردی تحلیل به طور سیستماتیک ادامه یابد، کم‌کم آمیزه‌ای از خیالشگری‌های آرزومندانه‌ی ناسازگار با ترکیبی بسیار شگفت‌آور آشکار می‌شود. علاوه بر همه‌ی انحرافات جنسی، هر نوع جنایت قابل‌تصور، و همچنین والاترین اعمال و والاترین ایده‌های قابل‌تصور را می‌یابیم که وجودشان هرگز در موضوع مورد تحلیل قابل‌تصور نبود.

 

۴۴۷

به عنوان مثال، می‌خواهم مورد یک بیمار اسکیزوفرنیک را به یاد می‌آورم که به [آلفونس] مایدر[3] مراجعه کرده بود و قبلاً اعلام می‌کرد جهان کتاب مصور او است. او شاگرد قفل‌ساز بدبختی بود که در سنین پایین بیمار شد و هرگز از هوش زیادی برخوردار نبود. این تصور او که جهان کتاب مصورش است، که هنگام نگاه کردن به اطرافش، صفحات آن را ورق می‌زد، دقیقاً مشابه جهان به مثابه‌ی اراده و ایده‌ی شوپنهاور است، اما با زبان تصویری ابتدایی بیان شده است. بینش او به همان اندازه‌ی بینش شوپنهاور والا است؛ تنها تفاوت این است که در بیمار در مرحله‌ی جنینی باقی مانده است، در حالی که در شوپنهاور همان ایده از یک بینش به یک انتزاع تبدیل شده است و با زبانی بیان می‌شود که به طور جهانی معتبر است.

 

۴۴۸

کاملاً اشتباه است که فرض کنیم بینش بیمار دارای شخصیت و ارزش شخصی است، زیرا این امر به معنای اعطای شأن یک فیلسوف به بیمار است. اما، همانطور که اشاره کردم، شوپنهاور تنها فیلسوفی است که می‌تواند بینشی را که زاده‌ی طبیعت است به یک ایده‌ی انتزاعی تبدیل کند و از این طریق آن را به یک زبان معتبر جهانی ترجمه کند. مفهوم فلسفی شوپنهاور نشان‌دهنده‌ی یک ارزش شخصی است، اما بینش بیمار یک ارزش غیرشخصی، یک رشد صرفاً طبیعی است، حق مالکیتی که فقط کسی که آن را به یک ایده تبدیل می‌کند و آن را با اصطلاحات جهانی بیان می‌کند، می‌تواند به دست آورد. با این حال، اشتباه است که با اغراق در ارزش دستاورد فیلسوف، امتیاز اضافی خلق کنیم یا اختراع برآمده از بینش را به او نسبت دهیم. این یک ایده‌ی اولیه است که به طور طبیعی در فیلسوف رشد می‌کند و صرفاً بخشی از دارایی مشترک بشریت است که در اصل، همه در آن سهمی دارند. سیب‌های طلایی از یک درخت می‌افتند، چه به دست شاگرد قفل‌ساز چیده شوند چه به دست شوپنهاور.

 

۴۴۹

این ایده‌های سرمدی، که من نمونه‌های بسیار زیادی از آنها را در اثرم درباره‌ی زی آورده‌ام، فرد را ملزم می‌کند که در مورد دستمایه‌های نیاگاه، تمایزی کاملاً متفاوت از تمایز بین پیش‌آگاه و نیاگاه یا زیرآگاه و نیاگاه قایل شود. توجیه این تمایزات در اینجا نیازی به بحث ندارد. آنها ارزش خاص خود را دارند و به عنوان دیدگاه‌ها، ارزش توضیح بیشتر دارند. تمایز اساسی که تجربه بر من تحمیل کرده است، چیزی بیش از این نیست. از مطالب فوق باید آشکار باشد که ما باید در نیاگاه لایه‌ای را تشخیص دهیم که می‌توانیم آن را نیاگاه شخصی بنامیم. محتویات این لایه، ماهیت شخصی دارند، تا جایی که تا حدی دارای ویژگی اکتساب‌های مشتق‌شده از زندگی فردی و تا حدی مشتق‌شده از عوامل روانشناختی هستند که می‌شود به همان اندازه آگاهانه باشند.

 

۴۵۰

به‌راحتی می‌توان فهمید که عناصر روانشناختی ناسازگار مستعد سرکوب اند و بنابراین به نیاگاه تبدیل می‌شوند. اما از سوی دیگر، این امر به معنای امکان آگاه کردن و حفظ محتویات سرکوب‌شده پس از تشخیص آنها است. ما آنها را به عنوان محتویات شخصی تشخیص می‌دهیم زیرا اثراتشان، یا تجلی جزیی‌شان، یا منبع آنها را می‌توان در گذشته‌ی شخصی ما کشف کرد. آنها اجزای جدایی‌ناپذیر شخصیت هستند، به موجودی آن تعلق دارند و فقدانشان در آگاهی، از یک جنبه یا جنبه‌ی دیگر، باعث حقارت می‌شود. این حقارت، ویژگی روانشناختی دارد، نه یک ضایعه‌ی اندامین یا نقص مادرزادی، بلکه فقدانی است که باعث احساس رنجش اخلاقی می‌شود. حس حقارت اخلاقی همیشه نشان می‌دهد که عنصر گمشده چیزی است که، با قضاوت بر اساس این احساس در مورد آن، واقعاً نباید گم می‌شد، یا اگر فقط فرد به اندازه‌ی کافی تلاش می‌کرد، می‌شد آگاه شود. حقارت اخلاقی از برخورد با قانون اخلاقی پذیرفته‌شده و به یک معنا، دلبخواهی ناشی نمی‌شود، بلکه از تضاد با خویشتن فرد ناشی می‌شود که به دلایل تعادل روانی، جبران این نقص را ایجاب می‌کند. هرگاه احساس حقارت اخلاقی ظاهر می‌شود، نه‌تنها نیاز به هضم یک جزء نیاگاه، بلکه امکان چنین هضمی را نیز نشان می‌دهد. در نهایت، این ویژگی‌های اخلاقی انسان است که او را وا می‌دارد، یا از طریق تشخیص مستقیم نیاز یا از طریق تشخیص غیرمستقیم آن از مسیر یک روان‌رنجوری دردناک، نیاگاه خود را هضم کند و خودش را کاملاً هوشیار نگه دارد. هرکسی که در این مسیر خودتحقق‌بخشی پیشرفت کند، ناگزیر باید محتویات نیاگاه شخصی‌اش را به آگاهی برساند و بدین ترتیب دامنه‌ی شخصیت خودش را به میزان قابل‌توجهی گسترش دهد.

 

 

۲

پدیده‌های ناشی از هضم نیاگاه

 

۴۵۱

فرآیند هضم نیاگاه منجر به پدیده‌های بسیار قابل‌توجهی می‌شود. این فرآیند در برخی از بیماران افزایش غیرقابل‌انکار و اغلب ناخوشایندی از اعتمادبه‌نفس و تکبر ایجاد می‌کند: آنها ازخودراضی هستند، همه‌چیز را می‌دانند، خود را کاملاً از هر چیز مربوط به نیاگاهشان آگاه می‌دانند و متقاعد می‌شوند که هر آنچه را از نیاگاهشان بیرون می‌آید کاملاً درک می‌کنند. در هر مصاحبه با پزشک، آنها پیاپی از خود فراتر می‌روند. دیگران برعکس، خود را پیوسته زیر محتویات نیاگاه له می‌کنند، اعتمادبه‌نفس‌شان را از دست می‌دهند و با تسلیمی کسل‌کننده خود را در برابر همه‌ی چیزهای خارق‌العاده‌ای که نیاگاه تولید می‌کند، رها می‌کنند. دسته‌ی اول، که سرشار از احساسات مربوط به اهمیت دادن به خودشان هستند، مسئولیتی برای نیاگاه بر عهده می‌گیرند که بسیار فراتر از حد معقول و فراتر از همه‌ی مرزهای متعارف می‌رود. دیگران سرانجام از هرگونه احساس مسئولیتی دست می‌کشند، زیرا احساس ناتوانی‌شان در برابر سرنوشتی که از طریق نیاگاه عمل می‌کند، بر آنها غلبه می‌کند.

 

۴۵۲

اگر این دو شیوه‌ی واکنش را عمیق‌تر تحلیل کنیم، درمی‌یابیم که اعتمادبه‌نفس خوش‌بینانه‌ی دسته‌ی اول، حس عمیقی از ناتوانی را پنهان می‌کند که خوش‌بینی آگاهانه‌ی آنها به عنوان جبرانی ناموفق برای آن عمل می‌کند؛ در حالی که کناره‌گیری بدبینانه‌ی دسته‌ی دوم، اراده‌ی سرکشانه‌ی معطوف به قدرت را می‌پوشاند که از نظر اطمینان، بسیار فراتر از خوش‌بینی آگاهانه‌ی دسته‌ی اول است.

 

۴۵۳

آدلر اصطلاح «خداگونگی»[4] را برای توصیف برخی از ویژگی‌های اساسی روان‌شناسی قدرت عصبی به کار برده است. اگر من نیز همین اصطلاح را از فاوست وام بگیرم، در اینجا بیشتر به معنای آن عبارت معروف استفاده می‌کنم که در آن مفیستو در دفتر یادگارهای دانش‌آموز می‌نویسد و موارد زیر را کنار می‌گذارد: «فقط از نصیحت قدیمی پسرعمویم مار پیروی کن. زمانی فرا خواهد رسید که خداگونگی تو باعث لرزش و تکان تو خواهد شد.»[5]

 

۴۵۴

خداگونگی، اگرچه به‌درستی وضعیت روانی موردبحث را توصیف می‌کند، مطمئناً یک مفهوم علمی نیست. هنوز مشخص نشده است که این نگرش از کجا ناشی می‌شود و چرا شایسته‌ی نام خداگونگی است. همانطور که از این اصطلاح پیداست، ناهنجاری وضعیت بیمار در این است که او ویژگی‌ها یا ارزش‌هایی را به خود نسبت می‌دهد که بدیهی است به او تعلق ندارند، زیرا خداگونگی به معنای شبیه بودن به روحی برتر از روح انسان است.

 

۴۵۵

اگر با هدفی روانشناختی، این مفهوم خداگونگی را موشکافی کنیم، درمی‌یابیم که این اصطلاح نه‌تنها شامل پدیده‌ی پویایی است که در کتابم درباره‌ی زی موردبحث قرار داده‌ام، بلکه شامل یک عملکرد روانی خاص با ویژگی اشتراکی فراتر از ذهنیت فردی نیز می‌شود. همانطور که فرد صرفاً موجودی منحصربه‌فرد و جداگانه نیست، بلکه موجودی اجتماعی نیز هست، ذهن انسان نیز پدیده‌ای مستقل و کاملاً فردی نیست، بلکه پدیده‌ای اشتراکی نیز هست. و همانطور که برخی از عملکردها یا غرایز اجتماعی در تضاد با منافع خودخواهانه‌ی فرد اند، برخی از عملکردها یا گرایش‌های ذهن انسان نیز به دلیل ماهیت اشتراکی‌شان، در تضاد با عملکردهای ذهنی شخصی هستند. دلیل امر این است که هر انسانی با مغزی بسیار متمایز متولد می‌شود. این امر او را قادر به طیف گسترده‌ای از عملکردهای ذهنی می‌کند که نه به صورت ژنتیکی رشد یافته نه اکتسابی است. اما، از آنجایی که مغز انسان‌ها به طور یکنواخت متمایز است، عملکرد ذهنی‌ای که از این طریق امکان‌پذیر می‌شود، اشتراکی و جهانی است. برای مثال، این واقعیت جالب را توضیح می‌دهد که فرآیندهای نیاگاه اقوام و نژادهای بسیار جداازهم، تطابق کاملاً قابل‌توجهی نشان می‌دهند، که خود را، ازجمله در شباهت‌های خارق‌العاده اما کاملاً معتبر بین اشکال و مضامین اسطوره‌های بومی نشان می‌دهد.

 

۴۵۶

شباهت جهانی مغز انسان‌ها منجر به امکان جهانی عملکرد ذهنی یکسان می‌شود. این عملکرد، روان اشتراکی است. این روان را می‌توان به ذهن اشتراکی و روح اشتراکی تقسیم کرد. از آنجا که تمایزاتی مربوط به نژاد، قبیله و حتی خانواده وجود دارد، یک روان اشتراکی نیز هست که فراتر از روان اشتراکی «جهانی» به نژاد، قبیله و خانواده محدود می‌شود. با وام گرفتن از عبارتی از پی‌یر ژانه، روان اشتراکی شامل بخش‌های پایین‌تر عملکردهای ذهنی است، یعنی آن بخش‌های ریشه‌دار و تقریباً خودکار روان فردی که به ارث رسیده و در همه‌جا یافت می‌شوند و بنابراین غیرشخصی یا فراشخصی هستند. آگاهی به علاوه‌ی نیاگاه شخصی، بخش‌های بالاتر عملکردهای ذهنی را تشکیل می‌دهند، بنابراین، آن بخش‌هایی که به صورت تکوینی رشد یافته است در نتیجه‌ی تمایز شخصی به دست می‌آیند.

 

۴۵۷

در نتیجه، فردی که میراث نیاگاه روان اشتراکی را به آنچه در جریان رشد و نمو او به دست آمده است، ضمیمه می‌کند، دامنه‌ی شخصیتش را به شیوه‌ای نامشروع گسترش می‌دهد و عواقب آن را متحمل می‌شود. تا جایی که روان اشتراکی شامل بخش‌های فرودست[6] کارکردهای ذهنی است و بنابراین اساس هر شخصیتی را تشکیل می‌دهد، تأثیر آن در خرد کردن و بی‌ارزش کردن دومی است. این امر خود را در خفه کردن اعتمادبه‌نفس که قبلاً ذکر شد و در افزایش نیاگاه اهمیت انا تا حد یک اراده‌ی قدرت بیمارگونه نشان می‌دهد. از سوی دیگر، تا جایی که روان اشتراکی مافوق شخصیت است و ماتریس تمام تمایزات شخصی و کارکرد ذهنی مشترک برای همه‌ی افراد است، اگر به شخصیت ضمیمه شود، تأثیر آن ایجاد بس‌پیروزمندانگی[7] اعتمادبه‌نفس خواهد بود که به نوبه‌ی خود با احساس فوق‌العاده‌ی حقارت در نیاگاه جبران می‌شود.

 

۴۵۸

اگر از طریق هضم نیاگاه، اشتباه کنیم و روان اشتراکی را در فهرست کارکردهای ذهنی شخصی بگنجانیم، قهراً به تجزیه‌ی شخصیت به جفت‌های متضاد آن منجر می‌شود. علاوه بر جفت‌های متضادی که قبلاً مورد بحث قرار گرفتند، یعنی خودبزرگ‌بینی و احساس حقارت، که در روان‌رنجوری به طرز دردناکی مشهود اند، موارد بسیار دیگری نیز هستند که از میان آنها فقط جفت متضاد اخلاقی خاص، یعنی خیر و شر(علم شناخت خوب و بد!)[8] را جدا می‌کنم. شکل‌گیری این جفت با افزایش و کاهش اعتمادبه‌نفس همراه است. فضایل و رذایل خاص بشریت مانند هر چیز دیگری در روان اشتراکی وجود دارد. یک انسان فضیلت اشتراکی را به عنوان شایستگی شخصی خودش به خودش نسبت می‌دهد، دیگری رذایل اشتراکی را گناه شخصی خودش تلقی می‌کند. این هر دو حالت به اندازه‌ی خودبزرگ‌بینی و حقارت، وهم‌آلود اند، زیرا فضایل خیالی و شرارت خیالی صرفاً جفت‌های اخلاقی متضاد موجود در روان اشتراکی هستند که قابل‌درک شده‌اند یا به طور مصنوعی آگاهانه شده‌اند. اینکه این جفت‌های متضاد چقدر در روان اشتراکی وجود دارند، توسط انسان‌های بدوی نشان داده شده است: یک ناظر بزرگترین فضایل موجود در آنها را ستایش می‌کند، در حالی که دیگری بدترین برداشت‌های همان قبیله را ثبت می‌کند. برای انسان بدوی، که همانطور که می‌دانیم تمایز شخصی‌اش تازه آغاز شده است، هر دو قضاوت درست هستند، زیرا ذهنیت او اساساً اشتراکی است. او هنوز کم‌وبیش با روان اشتراکی اینهمان است و به همین دلیل بی هیچ‌گونه انتساب شخصی و بدون تضاد درونی، به طور مساوی در فضایل و رذایل اشتراکی سهیم است. تضاد تنها زمانی ایجاد می‌شود که رشد شخصی ذهن آغاز می‌شود و هنگامی که عقل ماهیت آشتی‌ناپذیر اضداد را کشف می‌کند. پیامد این کشف، تعارض سرکوب است. ما می‌خواهیم خوب باشیم، و بنابراین باید شر را سرکوب کنیم؛ و با این کار، بهشت ​​روان اشتراکی به پایان می‌رسد.

 

۴۵۹

سرکوب روان اشتراکی برای رشد شخصیت کاملاً ضروری بود، زیرا روانشناسی اشتراکی و روانشناسی شخصی تا حدی یکدیگر را طرد می‌کنند. تاریخ به ما می‌آموزد که هر زمان که یک نگرش روانشناختی ارزش اشتراکی پیدا می‌کند، انشعابات شروع به ظهور می‌کنند. این امر در هیچ کجا به اندازه‌ی تاریخ دین آشکار نیست. یک نگرش اشتراکی همیشه تهدیدی برای فرد است، حتی زمانی که یک ضرورت باشد. خطرناک است زیرا بسیار مستعد کنترل و خفه کردن تمام تمایزات شخصی است. این ویژگی را از روان اشتراکی می‌گیرد که خود محصول تمایز روانشناختی غریزه‌ی قدرتمند اجتماعی در انسان است. تفکر و احساس اشتراکی و تلاش جمعی در مقایسه با عملکرد و اجرای فردی نسبتاً آسان است. و از این امر ممکن است، به‌راحتی، تهدیدی خطرناک برای رشد شخصیت از طریق تضعیف عملکرد شخصی ایجاد شود. آسیب وارده به شخصیت -همانطور که همه‌چیز در روانشناسی جبران می‌شود- با اتحاد اجباری و اینهمانی نیاگاه با روان اشتراکی جبران می‌شود.

 

۴۶۰

اکنون این خطر وجود دارد که در تحلیل نیاگاه، روان اشتراکی و شخصی با هم ترکیب شوند، که همانطور که اشاره کردم، نتایج بسیار ناگواری به بار می‌آورد. این نتایج، هم برای احساس زندگی بیمار و هم برای همنوعانش مضر است، اگر که او اصلاً قدرتی بر محیط خود داشته باشد. او از طریق اینهمان‌سازی خود با روان اشتراکی، بی‌شک سعی خواهد کرد خواسته‌های نیاگاهش را به دیگران تحمیل کند، زیرا اینهمان‌سازی با روان اشتراکی همیشه احساسی از اعتبار جهانی (خداگونگی) به همراه دارد که در آن حالت، تمام تفاوت‌های روانشناسی همنوعانش را کاملاً نادیده می‌گیرد.

 

۴۶۱

با درک و قدردانی روشن از این واقعیت که تیپ‌های روانشناختی با جهت‌گیری‌های متفاوت وجود دارند که روانشناسی‌شان را نمی‌توان به‌زور در قالب تیپ خود جای داد، می‌توان از بدترین سوءاستفاده‌ها از این نوع جلوگیری کرد. درک کامل تیپ دیگر برای یک تیپ به اندازه‌ی کافی دشوار است، اما درک کامل فردیت دیگری کاملاً غیرممکن است. توجه به فردیت دیگری نه‌تنها توصیه می‌شود، بلکه اگر قرار نباشد رشد شخصیت بیمار متوقف شود، در تحلیل کاملاً ضروری است. در اینجا باید توجه داشت که برای یک تیپ، احترام به آزادی دیگری به معنای اعطای آزادی عمل به اوست، در حالی که برای دیگری به معنای اعطای آزادی تفکر به او است. در تحلیل، هر دو باید تا جایی که صیانت نفس تحلیلگر به او اجازه می‌دهد، حفظ شوند. تمایل بیش از حد به فهمیدن و روشن کردن، به همان اندازه بی‌فایده و مضر است که فقدان فهمیدن.

 

۴۶۲

غرایز اشتراکی و اشکال اساسی تفکر و احساس که از طریق تحلیل نیاگاه آشکار می‌شوند، برای شخصیت آگاه، دستاوردهایی را تشکیل می‌دهند که نمی‌تواند بدون آسیب به خودش، آن را به طور کامل هضم کند. بنابراین، در درمان عملی، بسیار مهم است که هدف رشد فرد را دایماً در نظر داشته باشیم. زیرا اگر روان اشتراکی به عنوان دارایی شخصی فرد یا به عنوان یک بار شخصی در نظر گرفته شود، منجر به تحریف یا اضافه‌بار شخصیت می‌شود که مقابله با آن بسیار دشوار است. از این رو، ضروری است که بین نیاگاه شخصی و محتویات روان اشتراکی تمایز روشنی قایل شویم. این تمایزگذاری به‌هیچ‌وجه آسان نیست، زیرا امر شخصی از روان اشتراکی رشد می‌کند و با آن پیوند نزدیکی دارد. بنابراین، گفتن اینکه دقیقاً چه محتویاتی را باید شخصی و چه محتوایی را باید اشتراکی نامید، دشوار است. به عنوان مثال، شکی نیست که نمادگرایی‌های باستانی مانند آنچه اغلب در خیالشگری‌ها و رؤیاها می‌بینیم، عوامل اشتراکی هستند. تمام غرایز اساسی و اشکال اساسی تفکر و احساس، اشتراکی هستند. هر آنچه همه‌ی انسان‌ها در مورد جهانی بودن آن توافق دارند، اشتراکی است، به همین ترتیب هر آنچه به طور جهانی درک می‌شود، به طور جهانی یافت می‌شود، به طور جهانی گفته و انجام می‌شود. با بررسی دقیق‌تر، همیشه از دیدن اینکه چه مقدار از روانشناسی به‌اصطلاح فردی ما واقعاً اشتراکی است، شگفت‌زده می‌شویم؛ درواقع، آن‌قدر زیاد که ویژگی‌های فردی کاملاً تحت‌الشعاع آن قرار می‌گیرند. با این حال، از آنجایی که فردیت یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر روانشناختی است، می‌توانیم از برتری جمع ببینیم که اگر قرار نیست این گیاه ظریف «فردیت» کاملاً خفه شود، چه توجه ویژه‌ای باید به آن شود.

 

۴۶۳

انسان‌ها یک قوه دارند که اگرچه برای اهداف اشتراکی بیشترین فایده را دارد، اما برای فردیت بسیار مضر است و آن قوه‌ی تقلید است. روانشناسی اشتراکی نمی‌تواند از تقلید صرف‌نظر کند، زیرا بدون آن همه‌ی سازمان‌های جمعی، دولت و نظم اجتماعی به‌سادگی غیرممکن می‌شوند. درواقع، جامعه کمتر بر اساس قانون و بیشتر بر اساس تمایل به تقلید سازماندهی می‌شود، که به همان اندازه دلالت بر تلقین‌پذیری، القا و سرایت ذهنی دارد. اما ما هر روز می‌بینیم که چگونه مردم از مکانیسم تقلید برای تمایز شخصی استفاده یا بهتر بگوییم سوءاستفاده می‌کنند: آنها به تقلید از یک شخصیت برجسته، یک ویژگی یا شیوه‌ی رفتاری قابل‌توجه بسنده می‌کنند و از این طریق به تمایز ظاهری از دایره‌ای که در آن حرکت می‌کنند، دست می‌یابند. تقریباً می‌توان گفت که به عنوان مجازاتی برای این، یکنواختی ذهن آنها با ذهن همسایگانشان، که از قبل به اندازه‌ی کافی واقعی است، بیشتر افزایش می‌یابد تا آنکه به بردگی نیاگاه محیط اطرافشان تبدیل می‌شود. معمولاً این تلاش‌های ظاهری برای تمایزگذاری به یک ژست تبدیل می‌شوند و تقلیدکننده در همان سطحی که همیشه بوده باقی می‌ماند، فقط چند درجه عقیم‌تر از قبل. برای فهمیدن اینکه چه‌چیز واقعاً در وجود ما فردی است، تأمل عمیقی لازم است؛ و ناگهان متوجه می‌شویم که کشف فردیت چقدر به طرزی نامتعارف دشوار است.

 

۳

پرسونا همچون پاره‌ای از روان اشتراکی

 

۴۶۴

در اینجا به مشکلی می‌رسیم که اگر نادیده گرفته شود، می‌تواند بزرگترین سردرگمی را ایجاد کند. به یاد داشته باشید که در تحلیل نیاگاه شخصی، اولین چیزهایی که به آگاهی اضافه می‌شوند، محتویات شخصی هستند و من پیشنهاد کردم که این محتویات که سرکوب شده‌اند اما می‌توانند دوباره به آگاهی تبدیل شوند، باید نیاگاه شخصی نامیده شوند. من همچنین نشان دادم که الحاق لایه‌های عمیق‌تر نیاگاه، که من آن را نیاگاه غیرشخصی نامیده‌ام، باعث بزرگ شدن شخصیت می‌شود که به حالت «خداگونگی» منجر می‌شود. این حالت صرفاً با ادامه‌ی کار تحلیلی که بخش‌های سرکوب‌شده‌ی شخصیت را به آگاهی بازگردانده است، حاصل می‌شود. با ادامه‌ی تحلیل، برخی از ویژگی‌های اساسی، عمومی و غیرشخصی بشریت را به آگاهی شخصی اضافه می‌کنیم و در نتیجه شرایطی را که شرح داده‌ام، ایجاد می‌کنیم که می‌توان آن را یکی از پیامدهای نامطلوب تحلیل دانست.

 

۴۶۵

از این دیدگاه، شخصیت آگاه برای ما مانند بخشی کمابیش دلخواه از روان اشتراکی به نظر می‌رسد. وجود آن صرفاً به این واقعیت مدیون است که از همان ابتدا نیاگاه این ویژگی‌های اساسی و جهانی بشریت است و علاوه بر این، کمابیش دلخواه، عناصر روانی یا شخصیتی را که می‌توانست به همان اندازه آگاه باشد، سرکوب کرده است تا آن بخش از روان اشتراکی را که ما آن را پرسونا می‌نامیم، بسازد. اصطلاح پرسونا اصطلاح بسیار مناسبی برای این منظور است، زیرا در ابتدا به معنای ماسکی بود که زمانی بازیگران برای نشان دادن نقشی که ایفا می‌کردند، می‌پوشیدند. اگر سعی کنیم تمایز دقیقی بین آن دستمایه‌های روانی که باید شخصی در نظر گرفته شود و آنچه غیرشخصی است، قایل شویم، خیلی زود خود را گرفتار در بزرگترین معضل می‌یابیم، زیرا بنا به تعریف، باید در مورد محتویات پرسونا همان چیزی را بگوییم که در مورد نیاگاه غیرشخصی گفته‌ایم، یعنی اینکه آنها اشتراکی هستند. تنها به این دلیل که پرسونا نمایانگر بخشی کم‌وبیش دلخواه و تصادفی از روان اشتراکی است، ممکن است مرتکب اشتباه شده آن را به طور کلی به عنوان چیزی فردی در نظر بگیریم. همانطور که از نامش پیداست، پرسونا تنها ماسکی است که روان اشتراکی بر چهره دارد، ماسکی که فردیت را وانمود می‌کند و باعث می‌شود دیگران و خودش باور کنند که فرد فردیت یافته است، در حالی که فرد صرفاً نقشی را ایفا می‌کند که روان اشتراکی از طریق آن صحبت می‌کند.

 

۴۶۶

وقتی پرسونا را تحلیل می‌کنیم، ماسک را از چهره برمی‌داریم و کشف می‌کنیم که آنچه فردی به نظر می‌رسید، در اصل اشتراکی است. بنابراین، «خدای کوچک این جهان»[9] را تا خاستگاهش در خدای جهانی که تجسمی از روان اشتراکی است، ردیابی می‌کنیم. خواه شخصیت را مانند فروید به غریزه‌ی بنیادی جنسی فروکاهیم، خواه مانند آدلر به اراده‌ی ابتدایی خود برای قدرت، یا به اصل کلی روان اشتراکی که اصول فرویدی و آدلر را در بر می‌گیرد، به نتیجه‌ی یکسانی می‌رسیم: انحلال شخصیت در جمع. به همین دلیل است که در هر تحلیلی که به اندازه‌ی کافی پیش برود، لحظه‌ای فرا می‌رسد که سوژه‌ی آن احساس «خداگونگی» را که از آن صحبت کردیم، تجربه می‌کند.

 

۴۶۷

این وضعیت اغلب خود را با نموناهای بسیار عجیب‌وغریب نشان می‌دهد، مانند رؤیاهایی که در آنها رؤیابین مانند یک ستاره‌ی دنباله‌دار در فضا پرواز می‌کند، یا احساس می‌کند که زمین، خورشید یا یک ستاره است، یا اینکه بسیار بزرگ یا بسیار کوچک است، یا اینکه مرده است، در مکانی عجیب است، با خود غریبه است، گیج، دیوانه و غیره. او همچنین ممکن است احساساتی بدنی مانند بزرگی بیش از حد برای پوستش یا چاقی بیش از حد را تجربه کند؛ یا احساسات رؤیاگونه‌ای از سقوط یا اوج‌گیری بی‌پایان، بزرگتر شدن بدن یا سرگیجه را تجربه کند. از نظر روانشناختی، این حالت با یک سردرگمی ناآشنا در ربط با شخصیت خود شخص مشخص می‌شود؛ فرد دیگر نمی‌داند کیست، یا کاملاً مطمئن است که واقعاً همان چیزی است که به نظر می‌رسد شده است. عدم‌تحمل، جزم‌اندیشی، خودبزرگ‌بینی، خودکم‌بینی و تحقیر افرادی که مورد تجزیه و تحلیل قرار نگرفته‌اند و دیدگاه‌ها و فعالیت‌های آنها، از نموناهای رایج اند. من اغلب افزایش احتمال ابتلا به بیماری‌های جسمی را مشاهده کرده‌ام، اما تنها زمانی که بیماران از وضعیت خودشان لذت می‌برند و بیش از حد به آن فکر می‌کنند.

 

۴۶۸

نیروهایی که از روان اشتراکی فوران می‌کنند، گیج‌کننده و کورکننده اند. یکی از نتایج انحلال پرسونا، آزادسازی خیالشگری است که ظاهراً چیزی کمتر از فعالیت خاص روان اشتراکی نیست. این فوران خیالشگری، دستمایه‌ها و تکانه‌هایی را به آگاهی می‌رساند که فرد قبلاً هرگز به وجودشان مشکوک نبوده است. تمام گنجینه‌های تفکر و احساس اسطوره‌ای آشکار می‌شوند. مقاومت در برابر چنین تأثیر عظیمی همیشه آسان نیست. این مرحله را باید یکی از خطرات واقعی تحلیل دانست، خطری که نباید دست‌کم گرفته شود.

 

۴۶۹

به‌راحتی می‌توان فهمید که این وضعیت آنقدر غیرقابل‌تحمل است که انسان دوست دارد هرچه سریع‌تر به آن پایان دهد، زیرا شباهت آن با اختلال روانی بسیار زیاد است. همانطور که می‌دانیم، رایج‌ترین شکل جنون، زوال عقل زودرس یا اسکیزوفرنی، اساساً در این واقعیت نهفته است که نیاگاه تا حد زیادی عملکرد ذهن آگاه را از کار می‌اندازد و جایگزین آن می‌شود. نیاگاه عملکرد واقعیت را غصب می‌کند و واقعیت خود را جایگزین آن می‌کند. افکار نیاگاه در قالب صدا شنیده می‌شوند، یا به صورت رؤیا یا توهمات بدنی درک می‌شوند، یا خود را در قضاوت‌های بی‌معنی و تزلزل‌ناپذیری که در مواجهه با واقعیت تأیید می‌شوند، آشکار می‌کنند.

 

۴۷۰

به شیوه‌ای مشابه اما نه کاملاً یکسان، نیاگاه هنگامی که پرسونا در روان اجتماعی حل می‌شود، به آگاهی رانده می‌شود. تنها تفاوت بین این حالت و حالت بیگانگی ذهنی این است که در اینجا نیاگاه با کمک تحلیل آگاهانه به سطح می‌آید؛ حداقل، این روشی است که در ابتدای یک تحلیل، زمانی که هنوز باید بر مقاومت‌های فرهنگی قدرتمند در برابر نیاگاه غلبه شود، پیش می‌رود. بعداً هنگامی که موانع ایجادشده در طول سال‌ها شکسته می‌شوند، نیاگاه خودبه‌خود وارد می‌شود و گاه مانند سیل به ذهن آگاه فوران می‌کند. در این مرحله، شباهت با اختلال روانی بسیار نزدیک است. [به همین ترتیب، لحظات الهام در یک نابغه اغلب شباهت قطعی به حالات بیمارگون[10] دارند.] اما تنها در صورتی جنون، واقعی خواهد بود که محتویات نیاگاه به واقعیتی تبدیل شود که جای واقعیت آگاهانه را بگیرد؛ به عبارت دیگر، در صورتی که بدون هیچ قید و شرطی به آنها اعتقاد داشته باشیم. [درواقع، می‌توان به محتویات نیاگاه اعتقاد داشت بی آنکه این امر به معنای واقعی کلمه به جنون منجر شود، حتی اگر اعمالی با ماهیت ناسازگار بر اساس چنین اعتقاداتی انجام شوند. برای مثال، توهمات پارانویید به باور وابسته نیستند؛ آنها چنین وانمود می‌کنند که پیشاپیش درست اند و برای داشتن یک وجود مؤثر و معتبر نیازی به باور ندارند. در مواردی که ما در موردشان بحث می‌کنیم، این سؤال هنوز مطرح است که بالاخره باور پیروز خواهد شد یا انتقاد. این گزینه در جنون واقعی یافت نمی‌شود.]

 

۴

تلاش برای رهایی فردیت از روان اشتراکی

 

الف) بازسازی واپس‌گرایانه‌ی پرسونا

 

۴۷۱

همانطور که گفتیم، وضعیت غیرقابل‌تحمل اینهمانی با روان اشتراکی، بیمار را به سمت یک راه‌حل رادیکال سوق می‌دهد. دو راه برای خروج از وضعیت «خداگونگی» پیش روی بیمار است. اولین احتمال، تلاش برای بازسازی شخصیت قبلی به صورت واپس‌گرایانه با تلاش برای کنترل نیاگاه از طریق به‌کارگیری یک نظریه‌ی تقلیل‌گرا است؛ به عنوان مثال، با اعلام اینکه این «چیزی جز» تمایلات جنسی سرکوب‌شده و دیرهنگام کودکانه نیست که واقعاً بهتر است با عملکرد جنسی عادی جایگزین شود. این توضیح مبتنی بر نمادگرایی جنسی غیرقابل‌انکار زبان نیاگاه و تفسیر عینی آن است. به عنوان یک راه دیگر، می‌توان به نظریه‌ی قدرت متوسل شد و با تکیه بر گرایش‌های قدرت به همان اندازه غیرقابل‌انکار نیاگاه، می‌توان احساس «خداگونگی» را به عنوان اعتراض مردانه، یا به عنوان میل کودکانه به سلطه و امنیت تفسیر کرد. یا می‌توان نیاگاه را بر اساس روانشناسی باستانی انسان‌های اولیه توضیح داد، توضیحی که نه‌تنها نمادگرایی جنسی و تلاش‌های قدرت «خداگونه» را که در دستمایه‌های نیاگاه آشکار می‌شوند پوشش می‌دهد، بلکه به نظر می‌رسد که جنبه‌های مذهبی، فلسفی و اسطوره‌ای آن را نیز به‌خوبی توصیف می‌کند.

 

۴۷۲

در هر صورت، نتیجه یکسان خواهد بود، زیرا نتیجه‌ی آن انکار نیاگاه به عنوان چیزی است که همه می‌دانند بی‌فایده، کودکانه، فاقد معنا و کاملاً غیرممکن و منسوخ است. پس از این بی‌ارزش‌سازی، کاری جز بالا انداختن شانه‌ها با تسلیم نمی‌توان انجام داد. به نظر می‌رسد برای بیمار، اگر بخواهد به زندگی عقلانی ادامه دهد، هیچ راه دیگری وجود ندارد، جز آنکه آن بخش از روان اشتراکی را که ما پرسونا نامیده‌ایم، تا حد امکان بازسازی کند و بی‌سروصدا از تحلیل دست بکشد و در صورت امکان فراموش کند که دارای نیاگاه است. او سخنان فاوست را به خاطر خواهد سپرد:

این دایره‌ی زمینی را به‌خوبی می‌شناسم.

دید به سوی ماورا قطع شده است.

احمق کسی که چشم خیره‌اش را به آن سو هدایت می‌کند،

برای خود یک بدل در آسمان می‌سازد!

بگذار اینجا به اطرافش نگاه کند، نه آنکه فراتر از آن سرگردان شود.

برای یک انسان سالم، این دنیا باید پاسخ دهد.

پرسه زدن در ابدیت بیهوده است!

آنچه را او درک می‌کند، می‌تواند به دست آورد.

پس بگذار در طول روز زمینی‌اش گام بردارد؛

اگرچه اشباح تعقیبش می‌کنند، بگذار به راه خود برود،

و، در حالی که به سوی شادی و غم پیش می‌رود، در هر لحظه همواره ناراضی است.

 

۴۷۳

چنین راه‌حلی کامل خواهد بود اگر انسان واقعاً بتواند نیاگاه را از خود دور کند، آن را از زی تهی کند و آن را غیرفعال سازد. اما تجربه نشان می‌دهد که تخلیه‌ی انرژی از نیاگاه امکان‌پذیر نیست: نیاگاه فعال می‌ماند، زیرا نه‌تنها حاوی زی است، بلکه خود منبع زی است که تمام عناصر روانی از آن به درون ما جاری می‌شوند: احساس‌های اندیشه‌بار یا اندیشه‌های احساسی، جوانه‌های هنوز به لحاظ صوری تمایزنیافته از تفکر و احساس. بنابراین، این توهم است که فکر کنیم با نوعی نظریه یا روش جادویی می‌توان نیاگاه را سرانجام از زی خالی کرد و بنابراین، به‌اصطلاح، حذف کرد. می‌توان مدتی با این توهم بازی کرد، اما روزی فرا می‌رسد که مجبور می‌شویم همراه با فاوست بگوییم:

اما اکنون چنین شبحی چنان هوا را فرا گرفته است که هیچ‌کس نمی‌داند چگونه از آن فرار کند،

هیچ‌کس نمی‌داند به کجا می‌تواند از آن فرار کند.

اگرچه روزی با درخششی عقلانی به استقبال ما می‌آید،

شب ما را در تار و پود رؤیا گرفتار می‌کند. ما از مزارع بهاری شادمان برمی‌گردیم

و پرنده‌ای قارقار می‌کند. قارقارش چه می‌گوید؟ چیزی شیطانی.

شب و صبح در خرافات گرفتار شده،

شکل می‌گیرد و خود را نشان می‌دهد و می‌آید تا هشدار دهد.

و ما، بسیار ترسیده، بدون دوست یا خویشاوند ایستاده‌ایم،

و در جیرجیر می‌کند اما هیچ‌کس وارد نمی‌شود.

کسی اینجا هست؟

کر: پاسخ باید روشن باشد.

فاوست: و تو، پس تو که هستی؟

کر: من فقط اینجا هستم.

فاوست: از اینجا برو!

کر: اینجا جایی است که من به آن تعلق دارم.

فاوست: مراقب باش، فاوست، هیچ طلسم جادویی نگو، قوی باش.

کر: ناشناخته برای گوش بیرونی

در قلب، ترس را زمزمه می‌کنم؛

ساعت به ساعت تغییرشکل می‌دهم

قدرت وحشی خود را به کار می‌گیرم.

 

۴۷۴

نیاگاه را نمی‌توان تا انتها تحلیل کرد و به حال سکون درآورد. هیچ‌چیز نمی‌تواند آن را برای مدت طولانی از قدرتش محروم کند. تلاش برای انجام این کار با روشی که شرح داده شد، فریب دادن خودمان است و چیزی جز سرکوب معمول در قالبی جدید نیست.

 

۴۷۵

مفیستوفلس راهی را باز می‌گذارد که نباید از آن غافل شد، زیرا برای برخی افراد یک امکان واقعی است. او به فاوست، که از «جنون جادو» خسته است و با کمال میل از مطبخ جادوگر فرار می‌کند، می‌گوید:

درست است. یک راه وجود دارد که نه به پول نیازی دارد، نه به پزشک و نه به جادوگر.

خنزرپنزرت را جمع کن و به زمین برگرد

و شروع به کندن و حفر گودال کن؛

در محدوده‌ی باریک بمان، ذهنت را محدود کن،

و با ساده‌ترین نوع علوفه زندگی کن،

هیولایی در میان حیوانات؛ و فراموش نکن

از کود خودت برای محصولاتی که می‌کاری استفاده کنی.

[هر کسی که بتواند این نوع زندگی را داشته باشد، هرگز در معرض خطر غم و اندوه در هیچ‌یک از دو روشی که ما درباره‌ی آن بحث می‌کنیم، قرار نخواهد گرفت، زیرا طبیعتش او را وادار نمی‌کند با مشکلی که فراتر از توانش است، مقابله کند. اما اگر مشکل بزرگ بر او تحمیل شود، این راه خروج بسته خواهد شد.]

 

 

ب) اینهمانی با روان اشتراکی

 

۴۷۶

راه دوم به اینهمانی با روان اشتراکی منجر می‌شود. این به معنای پذیرش «خداگونگی» است، اما اکنون به یک سیستم ارتقا یافته است. به عبارت دیگر، فرد مالک خوشبخت حقیقت بزرگی است که فقط منتظر کشف شدن بود؛ دانش آخرالزمانی که شفای ملت‌ها را رقم می‌زند. این نگرش لزوماً خودبزرگ‌بینی به شکل مستقیم نیست، بلکه به شکل ملایم‌تر و آشناتر الهام نبوی و میل به شهادت است. برای افراد ضعیف‌النفس، که اغلب بیش از سهم عادلانه‌ی خودشان جاه‌طلبی، غرور و ساده‌لوحی نابه‌جا دارند، خطر تسلیم شدن در برابر این وسوسه بسیار زیاد است. دسترسی به روان اشتراکی به معنای تجدیدحیات فرد است، صرف‌نظر از آنکه این تجدیدحیات خوشایند یا ناخوشایند احساس شود. همه دوست دارند به این تجدیدحیات بچسبند: یکی به این دلیل که احساس زندگی را در او افزایش می‌دهد، دیگری به این دلیل که نوید حاصل کردن سهمی غنی از دانش را می‌دهد. بنابراین، هر دوِ آنها، که نمی‌خواهند خود را از گنجینه‌های بزرگی که در روان اشتراکی مدفون شده‌اند محروم کنند، به هر وسیله‌ی ممکن تلاش خواهند کرد تا ارتباط نویافته‌شان را با منبع اولیه‌ی زندگی حفظ کنند. اینهمانی با خود، کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به این هدف باشد، زیرا انحلال شخصیت در روان اشتراکی، فرد را به طور قطعی دعوت می‌کند تا در آن «اقیانوس الوهیت» غوطه‌ور شود و تمام خاطرات را در آغوش آن محو کند. این بخش از عرفان، مانند اشتیاق به مادر، نوستالژی برای منبعی که از آن آمده‌ایم، در همه‌ی انسان‌های بهتر ذاتی است.

 

۴۷۷

همانطور که در کتابم درباب زی نشان داده‌ام، در ریشه‌ی اشتیاق واپس‌گرایانه، که فروید آن را «تثبیت کودکی» یا «طلب محرم‌آمیزی» می‌نامد، یک ارزش خاص و یک نیاز خاص نهفته است که در اسطوره‌ها به‌صراحت بیان شده‌اند. دقیقاً قوی‌ترین و بهترین مردان، قهرمانان، هستند که به اشتیاق واپس‌گرایانه‌ی خود راه می‌دهند و عمداً خود را در معرض خطر بلعیده شدن توسط هیولای ورطه‌ی مادرانه قرار می‌دهند. اما اگر مردی قهرمان باشد، او قهرمانی‌اش را از آن دارد که در نهایت، اجازه نداده است هیولا ببلعدش، بلکه آن را نه یک بار، که بارها مطیع خود کرده است. پیروزی بر روان اشتراکی به‌تنهایی ارزش واقعی را به دست می‌دهد: تسخیر گنجینه، سلاح شکست‌ناپذیر، طلسم جادویی یا هر آنچه اسطوره مطلوب‌تر می‌داند. هرکسی که با روان اشتراکی اینهمان شود (یا به زبان اسطوره‌ای بگذارد هیولا ببلعدش) و در آن ناپدید شود، به گنجی که اژدها از آن محافظت می‌کند دست می‌یابد، اما او این کار را برخلاف میل خود و با بیشترین آسیب به خودش انجام می‌دهد.

 

۴۷۸

[بنابراین، خطر قربانی شدن در روان اشتراکی از طریق اینهمانی را نباید دست‌کم گرفت. اینهمانی گامی قهقرایی است، حماقت دیگری مرتکب شده‌ایم، و علاوه بر آن، اصل فردیت در زیر پوشش عمل فردی انکار و سرکوب می‌شود و در این غرور مبهم که فرد آنچه را واقعاً از آنِ خودش است کشف کرده است. درواقع، فرد اصلاً خود را کشف نکرده، بلکه حقایق و خطاهای ابدی روان اشتراکی را کشف کرده است. در روان اشتراکی، فردیت واقعی فرد از دست می‌رود.]

 

۴۷۹

بنابراین، اینهمانی با روان اشتراکی اشتباهی است که به شکلی دیگر، به همان اندازه‌ی روش اول که منجر به جدایی پرسونا از روان اشتراکی شد، به نحوی فاجعه‌بارپایان می‌یابد.

 

۵

اصول اساسی در برخورد با هویت اشتراکی

 

۴۸۰

برای حل مشکل ناشی از هضم[11] روان اشتراکی و یافتن روشی عملی برای درمان، قبل از هر چیز باید خطای دو روشی را که شرح دادیم در نظر بگیریم. دیده‌ایم که هیچ‌کدام از این دو روش نمی‌تواند به نتایج خوبی منجر شود.

 

۴۸۱

اولی، با کنار گذاشتن ارزش‌های حیاتی در روان اشتراکی، به‌سادگی به نقطه‌ی عزیمت بازمی‌گردد. دومی مستقیماً به روان اشتراکی نفوذ می‌کند، اما به قیمت ازدست‌دادن آن وجود جداگانه‌ی انسانی که به‌تنهایی می‌تواند زندگی را قابل‌تحمل و رضایت‌بخش کند. با این حال، هریک از این راه‌ها ارزش‌های مطلقی را ارائه می‌دهند که نباید برای فرد از دست بروند.

 

۴۸۲

بنابراین، شرارت نه در روان اشتراکی است نه در روان فردی، بلکه در این است که به یکی اجازه داده می‌شود دیگری را طرد کند. تمایل به انجام این کار توسط گرایش تک‌پایه‌انگارانه[12] تشویق می‌شود، گرایشی که همیشه و همه‌جا به دنبال یک اصل منحصربه‌فرد می‌گردد. تک‌پایهه‌انگاری، به عنوان یک گرایش روانشناختی عمومی، ویژگی تمام تفکر و احساس متمدن است و از تمایل به تعیین یک کارکرد یا کارکرد دیگر به عنوان اصل برتر روانشناختی ناشی می‌شود. تیپ درون‌گرا فقط اصل تفکر را می‌شناسد، تیپ برون‌گرا فقط اصل احساس را. این تک‌پایه‌انگاری روانشناختی، یا بهتر بگوییم، توحید، مزیت سادگی اما نقص یکجانبگی را دارد. این امر از یک سو به معنای طرد تنوع و واقعیت غنی زندگی و جهان و از سوی دیگر عملی بودن تحقق آرمان‌های اکنون و گذشته‌ی نزدیک است، اما هیچ امکان واقعی برای رشد انسانی را در بر نمی‌گیرد.

 

۴۸۳

گرایش به انحصارگرایی[13] نیز به همان اندازه توسط عقلی‌گرایی تشویق می‌شود. جوهره‌ی این امر شامل انکار مطلق هر چیزی است که با روش شخصی فرد در دیدن چیزها، چه از منطق عقل و چه از منطق احساس، مخالف باشد. این امر در مورد خود عقل به همان اندازه تک‌پایه‌انگار و استبدادی است. ما باید به‌ویژه از برگسون سپاس‌گزار باشیم که در دفاع از امر غیرمنطقی نیزه‌ای را شکسته است. اگرچه ممکن است اصلاً مورد پسند ذهن علمی نباشد، با این حال روانشناسی باید کثرت اصول را به رسمیت بشناسد و خود را با آنها وفق دهد. این تنها راه برای جلوگیری از سرگردانی روانشناسی است. در این مورد ما مدیون کارهای پیشگامانه‌ی ویلیام جیمز هستیم.

 

۴۸۴

با این حال، در مورد روانشناسی فردی، علم باید از ادعاهای خود صرف‌نظر کند. صحبت از علم روانشناسی فردی، خود نوعی تناقض است. صرفاً عنصر اشتراکی در روانشناسی یک فرد است که موضوع علم را تشکیل می‌دهد؛ زیرا فرد بنا به تعریف، چیزی منحصربه‌فرد است که با هیچ چیز دیگری قابل‌مقایسه نیست. نوعی از روانشناس که روانشناسی فردی «علمی» را مطرح می‌کند، به‌سادگی توأمان روانشناسی فردی را انکار می‌کند. او روانشناسی فردی خود را در معرض این سوءظن مشروع قرار می‌دهد که صرفاً روانشناسی خودش است. روانشناسی هر فرد به کتابچه‌ی راهنمای خاص خود نیاز دارد، زیرا کتابچه‌ی راهنمای عمومی فقط می‌تواند به روانشناسی اشتراکی بپردازد.

 

۴۸۵

این اظهارات به عنوان مقدمه‌ای برای آنچه باید درباره‌ی رسیدگی به مسئله‌ی فوق بگویم، در نظر گرفته شده‌اند. خطای اساسی هر دو روش، اینهمان‌سازی سوژه با یکی از دو جنبه‌ی روانشناسی سوژه است. روانشناسی سوژه به همان اندازه که فردی است، اشتراکی نیز هست، اما نه به این معنا که فرد باید خود را در جمع ادغام کند، و نه به این معنا که جمع باید خود را در فرد منحل کند. ما باید مفهوم فرد را به طور دقیق از مفهوم شخصیت جدا کنیم، زیرا شخصیت می‌تواند کاملاً در جمع حل شود. اما فرد دقیقاً همان چیزی است که هرگز نمی‌تواند با جمع ادغام شود و هرگز با آن اینهمان نیست. به همین دلیل است که اینهمانی با جمع و جدایی داوطلبانه از آن به‌یکسان مترادف با بیماری هستند.

 

۴۸۶

تفکیک واضح فرد از جمع به‌روشنی غیرممکن است، و حتی اگر ممکن باشد، برای هدف ما کاملاً بی‌معنی و بی‌ارزش خواهد بود. کافی است بدانیم که روان انسان هم فردی است و هم اشتراکی، و رفاه آن به همکاری طبیعی این دو جنبه‌ی ظاهراً متناقض بستگی دارد. اتحاد آنها اساساً یک فرآیند زندگی غیرمنطقی است که حداکثر می‌توان آن را در موارد فردی توصیف کرد، اما نه می‌توان آن را ایجاد کرد، نه فهمید و نه به طور منطقی توضیح داد.

 

۴۸۷

اگر اجازه بدهید با یک مثال طنزآمیز، نقطه‌ی شروع حل مشکلمان را توضیح دهم، به مثال الاغ بوریدان بین دو دسته یونجه اشاره می‌کنم. بدیهی است که سؤال اشتباه طرح شده بود. نکته‌ی مهم این نبود که «یونجه‌ی سمت راست بهتر است یا یونجه‌ی سمت چپ» یا اینکه از کدام‌یک باید شروع به خوردن کند، بلکه این بود که در اعماق وجودش چه می‌خواست یا درواقع به کدام سمت هل داده می‌شد. الاغ آن ابژه را لازم داشت تا تصمیمش را بگیرد.

 

۴۸۸

در این لحظه و در این فرد، چه‌چیز نمایانگر میل طبیعی زندگی است؟ سؤال این است.

 

۴۸۹

این سؤال را نه علم، نه خرد دنیوی، نه دین و نه بهترین نصیحت‌ها نمی‌توانند برای آن الاغ حل کنند. این راه‌حل فقط ممکن است منحصراً از مشاهده‌ی کاملاً بی‌طرفانه‌ی آن جوانه‌های روانی زندگی که از همکاری طبیعی آگاه و نیاگاه از یک سو و فرد و جمع از سوی دیگر زاده می‌شوند، حاصل شود. این جوانه‌های زندگی را کجا پیدا می‌کنیم؟ یک نفر آنها را در آگاه جستجو می‌کند، دیگری در نیاگاه. اما آگاه تنها یک طرف است و نیاگاه تنها روی دیگر آن است. هرگز نباید فراموش کنیم که رؤیاها جبران‌کننده‌های ضمیر آگاه هستند. اگر چنین نبود، باید آنها را به عنوان منبع دانشی برتر از سطح آگاه در نظر می‌گرفتیم: در آن صورت به سطح ذهنی فالگیران تنزل می‌یافتیم و مجبور می‌شدیم تمام پوچی خرافات را بپذیریم، یا در غیر این صورت، با پیروی از عقیده‌ی عامیانه، هر ارزشی را در رؤیاها انکار کنیم.

 

۴۹۰

در خیالش‌های خلاقانه است که ما کارکرد وحدت‌بخشی را که به دنبالش هستیم، پیدا می‌کنیم. تمام کارکردهایی که در روان فعال هستند، در خیالشگری همگرا می‌شوند. البته این هم درست است که خیالشگری در بین روانشناسان شهرت بدی دارد و تا به امروز، نظریه‌های روانکاوی بر همین اساس با آن برخورد کرده‌اند. برای فروید، همانطور که برای آدلر، خیالشگری چیزی جز پوششی نمادین برای رانه‌ها و نیات اساسی پیش‌فرض‌شده توسط این دو محقق نیست. برخلاف این نظرات، باید تأکید کرد که نه بر اساس مبانی نظری، بلکه اساساً به دلایل عملی، اگرچه خیالشگری را می‌توان به این طریق به صورت علّی توضیح داد و بی‌ارزش کرد، با این‌همه، همچنان ماتریس خلاقیت همه‌ی آن چیزی است که پیشرفت را برای بشریت ممکن ساخته است. خیالشگری ارزش غیرقابل‌تقلیل خود را دارد، زیرا یک کارکرد روانی است که ریشه در آگاه و نیاگاه، در فرد و همچنین در جمع دارد.

 

۴۹۱

خیالیدن از کجا بدنام شده است؟ بالاتر از همه به این دلیل که نمی‌توان آن را به معنای واقعی کلمه به حساب آورد. چون که به طور ملموس درک می‌شود، بی‌ارزش است. اگر به صورت نشانه‌شناختی، همانطور که فروید آن را درک می‌کند، درک شود، از دیدگاه علمی جالب می‌شود؛ اما اگر به صورت هرمنوتیکی، به عنوان یک نماد اصیل، درک شود، به عنوان یک تابلوِ راهنما عمل می‌کند و سرنخ‌هایی را که برای ادامه‌ی زندگی‌مان در هماهنگی با خودمان نیاز داریم، ارائه می‌دهد.

 

۴۹۲

نماد، نشانه‌ای نیست که چیزی را که عموماً شناخته شده است، پنهان کند. معنای آن در این واقعیت نهفته است که تلاشی است برای روشن کردن چیزی که هنوز کاملاً ناشناخته است یا با یک قیاس کم‌وبیش مناسب هنوز در حال شکل‌گیری است. اگر این را به کمک تحلیل به چیزی که عموماً شناخته شده است تقلیل دهیم، ارزش واقعی نماد را از بین می بریم؛ اما نسبت دادن اهمیت هرمنوتیکی به آن با ارزش و معنای خیالیدن سازگار است.

 

۴۹۳

جوهره‌ی هرمنوتیک، هنری که در گذشته به طور گسترده مورد استفاده قرار می‌گرفت، شامل افزودن قیاس‌های بیشتر به قیاس‌های ارائه‌شده به‌وسیله‌ی نماد است: در وهله‌ی اول قیاس‌های سوبژکتیو که به طور تصادفی توسط بیمار تولید می‌شوند، سپس در وهله‌ی ثانی قیاس‌های ابژکتیو که توسط تحلیلگر از دانش عمومی خود تحلیلگر ارائه می‌شوند. این رویّه، نماد اولیه را گسترش می‌دهد و غنی می‌کند و نتیجه‌ی نهایی تصویری بی‌نهایت پیچیده و متنوع است که عناصرش را می‌توان به مقایسه‌های ثالثیه‌ی مربوطه‌شان تقلیل داد. سپس خطوط خاصی از رشد روانشناختی برجسته می‌شوند که همزمان فردی و اشتراکی اند. هیچ علمی در روی زمین نیست که بتوان با آن «درستی» این خطوط را ثابت کرد. برعکس، عقلی‌گرایی می‌تواند به‌راحتی ثابت کند که آنها اشتباه هستند. اعتبار آنها با ارزش شدیدشان برای زندگی ثابت می‌شود. و این چیزی است که در درمان عملی اهمیت دارد: اینکه انسان‌ها باید زندگی‌شان را کنترل کنند، نه اینکه «درستی» اصولی که با آنها زندگی می‌کنند باید به طور منطقی ثابت شوند.

 

۴۹۴

[این دیدگاه تنها دیدگاه قابل‌قبول برای انسان زمانه‌ی ما که به صورت علمی فکر و احساس می‌کند به نظر می‌رسد، اما نه برای تعداد فوق‌العاده زیادی از افراد به‌اصطلاح تحصیل‌کرده که علم برایشان نه یک اصل اخلاق فکری، که وسیله‌ای برای تأیید تجربیات درونی‌شان و دادن اعتبار کلی به آنها است. هیچ کسی که به روانشناسی علاقه دارد، نباید خود را از این واقعیت غافل کند که علاوه بر تعداد نسبتاً کمی از کسانی که به اصول و فنون علمی احترام می‌گذارند، بشریت مملو از پیروان اصول کاملاً متفاوتی است. کاملاً با روح فرهنگ امروزی ما سازگار است که می‌توان در یک دانشنامه، در مقاله‌ای در مورد طالع‌بینی، این جمله را خواند: «یکی از آخرین پیروان آن، آی. دبلیو. فاف بود که کتاب‌هایش با عنوان طالع‌بینی (بامبرگ، ۱۸۱۶) و طالع‌بینی در تاریکی (۱۸۲۱) را باید عجیب‌وغریب و بی‌مورد خواند. با این حال، حتی امروز نیز طالع‌بینی در شرق، به‌ویژه در ایران، هند و چین، بسیار مورد توجه است.» نوشتن چنین چیزی امروزه باید کورکورانه باشد. حقیقت این است که طالع‌بینی به شکلی بی‌سابقه شکوفا می‌شود. یک کتابخانه‌ی منظم از کتاب‌ها و مجلات طالع‌بینی وجود دارد که به فروشی بسیار بهتر از برترین آثار علمی می‌رسند. اروپایی‌ها و آمریکایی‌هایی که درخواست طالع‌بینی می‌کنند، ممکن است نه صدهزار، بلکه میلیون‌ها نفر شمرده شوند. طالع‌بینی یک صنعت پررونق است. با این حال، دایرة‌المعارف می‌تواند بگوید: «شاعر درایدن (متوفی ۱۷۰۱) هنوز برای فرزندانش طالع‌بینی می‌کرد.» علم مسیحی نیز اروپا و آمریکا را در بر گرفته است. صدها و هزاران نفر در دو سوی اقیانوس اطلس به الهیات و انسان‌شناسی سوگند یاد می‌کنند، و هر کسی که معتقد است مبارزان گل سرخ افسانه‌ای متعلق به گذشته‌های تاریک اند، کافی است چشمانش را باز کند تا آنها را همچنان که بوده‌اند، زنده ببیند. جادوی عامیانه و افسانه‌های مخفی به‌هیچ‌وجه از بین نرفته‌اند. همچنین نباید تصور کرد که فقط ته‌مانده‌های مردمنادان  فریب چنین خرافاتی را می‌خورند. همانطور که می‌دانیم، ما باید در مقیاس اجتماعی بسیار بالا برویم تا قهرمانان این اصل دیگر را پیدا کنیم.]

 

۴۹۵

[هرکسی که به روانشناسی واقعی انسان علاقه‌مند است، باید چنین حقایقی را در ذهن داشته باشد. زیرا اگر چنین درصد بزرگی از جمعیت نیاز سیری‌ناپذیری به این قطب مخالف روحیه‌ی علمی دارند، می‌توانیم مطمئن باشیم که روان اشتراکی در هر فرد (حتی اگر هرگز آن‌قدرها هم روحیه‌ی علمی نداشته باشد) این نیاز روانشناختی را به همان میزان بالا دارد. نوع خاصی از شک و انتقاد علمی در زمان ما چیزی جز جبران نابه‌جای انگیزه‌های خرافی قدرتمند و ریشه‌دار روان اشتراکی نیست. ما برحسب تجربه دیده‌ایم که ذهن‌های بسیار منتقد، چه مستقیم و چه غیرمستقیم با ساختن یک پرستانه از نظریه‌ی علمی خاص خود، کاملاً تسلیم این خواسته‌ی روان اشتراکی شده‌اند.]

 

۴۹۶

با وفاداری به روح خرافات علمی، اکنون ممکن است کسی شروع به صحبت درباره‌ی تلقین کند. اما ما باید مدت‌ها پیش متوجه شده باشیم که یک تلقین پذیرفته نمی‌شود مگر که برای فرد موردنظر خوشایند باشد. تا زمانی که قابل‌قبول نباشد، هر تلقینی بیهوده است؛ در غیر این صورت درمان روان‌رنجوری امری بسیار ساده خواهد بود: فرد صرفاً باید وضعیت سلامتی‌اش را تلقین کند. این صحبت‌های شبه‌علمی درباره‌ی تلقین مبتنی بر این خرافه‌ی نیاگاه است که تلقین دارای نوعی قدرت جادویی خودساخته[14] است. هیچ‌کس تسلیم تلقین نمی‌شود مگر که از اعماق قلبش مایل به پذیرفتن آن باشد.

 

۴۹۷

از طریق برخورد هرمنوتیک با خیالشگری‌ها، در تئوری، به ترکیبی از فرد با روان اشتراکی می‌رسیم؛ اما در عمل یک شرط ضروری باقی می‌ماند که باید برآورده شود. این شرط اساساً به ماهیت واپس‌گرایانه‌ی وضع فرد روان‌رنجور تعلق دارد (و این چیزی است که او نیز در طی بیماری‌اش آموخته است) که هرگز خود یا جهان را جدی نگیرد، بلکه همیشه ابتدا به یک پزشک و سپس به پزشک دیگر، با این یا آن روش، و در چنین و چنان شرایط، برای درمانش تکیه کند، و البته بدون هیچ همکاری جدی از جانب او. خوب، هیچ سگی را نمی‌توانید بی آنکه خیسش کنید بشویید. بدون تمایل کامل و جدیت مطلق بیمار، هیچ بهبودی‌ای امکان‌پذیر نیست. هیچ درمان جادویی‌ای برای روان‌رنجوری وجود ندارد. لحظه‌ای که شروع به ترسیم خطوط پیشرفتی می‌کنیم که به صورت نمادین نشان داده شده‌اند، خود بیمار باید در امتداد آنها پیش برود. اگر او با فریب خود از این امر طفره برود، به طور خودکار مانع از هرگونه درمانی می‌شود. او در حقیقت باید راهی را که برحسب خط زندگی فردی‌اش شناخته است، در پیش بگیرد و در امتداد آن ادامه دهد تا زمانی که واکنشی بی‌چون‌وچرا از نیاگاه به او بگوید که در مسیر اشتباه است.

 

۴۹۸

کسی که این احساس وظیفه‌ی اخلاقی، این وفاداری به خود را ندارد، هرگز از روان‌رنجوری خود خلاص نخواهد شد. اما کسی که این ظرفیت را دارد، مطمئناً راه درمان خود را پیدا خواهد کرد.

 

۴۹۹

بنابراین، نه پزشک و نه بیمار نباید به این باور برسند که تحلیل به‌خودی‌خود برای رفع روان‌نژندی کافی است. این یک توهم و فریب خواهد بود. بی‌شک، در نهایت، این عامل اخلاقی است که بین سلامت و بیماری تصمیم می‌گیرد.

 

۵۰۰

ساخت «خطوط زندگی» جهت همواره متغیر جریان‌های زی را برای آگاهی آشکار می‌کند. این خطوط زندگی را نباید با «داستان‌های راهنما»[15] که توسط آدلر کشف شد اشتباه گرفت، زیرا دومی چیزی جز تلاش‌های خودسرانه برای جدا کردن پرسونا از روان اشتراکی و اعطای وجودی مستقل به آن نیست. می‌توان گفت که داستان راهنما تلاشی ناموفق برای ساختن یک خط زندگی است. علاوه بر این (و این نشان‌دهنده‌ی بی‌فایده بودن اصل داستان راهنما است) چنین خطی که ایجاد می‌کند، بسیار طولانی می‌ماند؛ مانند یک گرفتگی عضلانی که برطرف کردنش سخت است.

 

۵۰۱

خط زندگی که با روش هرمنوتیک ساخته می‌شود، برعکس، موقتی است، زیرا زندگی از خطوط مستقیمی پیروی نمی‌کند که بتوان مسیر آن را از خیلی قبل پیش‌بینی کرد. نیچه می‌گوید: «تمام حقیقت کژ است». بنابراین، این خطوط زندگی هرگز اصول کلی یا آرمان‌های پذیرفته‌شده جهانی نیستند، بلکه نقطه‌نظرات و نگرش‌هایی هستند که ارزش موقتی دارند. کاهش شدت حیاتی، ازدست‌دادن قابل‌توجه میل جنسی، یا برعکس، افزایش احساسات، لحظه‌ای را نشان می‌دهند که یک خط پایان یافته است و خط جدیدی شروع می‌شود، یا بهتر است بگوییم باید شروع شود. گاه کافی است نیاگاه را رها کنیم تا خط جدید را کشف کنیم، اما این نگرش در همه‌ی شرایط به فرد روان‌رنجور توصیه نمی‌شود، اگرچه درواقع مواردی هست که بیمار دقیقاً باید این را یاد بگیرد که چگونه به‌اصطلاح به شانس اعتماد کند. با این حال، توصیه نمی‌شود که برای مدتی طولانی به حال خود رها شود. حداقل باید با دقت به واکنش‌های نیاگاه، یعنی رؤیاها، که مانند یک فشارسنج، یکجانبه بودن نگرش ما را نشان می‌دهند، نگاه کرد. بنابراین، برخلاف سایر روانشناسان، من معتقدم که اگر بیمار می‌خواهد از عود بیماری جلوگیری کند، لازم است حتی پس از تحلیل، با نیاگاه خود در تماس باشد. من متقاعد شده‌ام که پایان واقعی تحلیل زمانی فرا می‌رسد که بیمار دانش کافی از روش‌هایی که می‌تواند با نیاگاه خود ارتباط برقرار کند به دست آورده باشد و درک روانشناختی کافی برای تشخیص جهت خط زندگی خود را در وضع حال حاضر به دست آورده باشد. بدون این، ذهن آگاه او قادر نخواهد بود جریان‌های زی را دنبال کند و فردیتی را که به دست آورده است، آگاهانه حفظ کند. بیماری که دچار هرگونه روان‌رنجوری جدی بوده است، اگر بخواهد در درمان خود پشتکار داشته باشد، باید به این روش مجهز شود.

 

۵۰۲

تحلیل، با این برداشت، به‌هیچ‌وجه یک روش درمانی نیست که در انحصار حرفه‌ی پزشکی باشد. این یک هنر، یک تکنیک، یک علم زندگی روانشناختی است که بیمار، پس از درمان، باید آن را برای خیر خود و برای خیر کسانی که در میان آنها زندگی می‌کند، ادامه دهد. اگر او آن را این‌گونه درک کند، خود را به عنوان یک پیامبر یا یک مصلح جهانی معرفی نخواهد کرد، بلکه با درک صحیح از خیر عمومی، از دانشی که در طی درمان به دست آورده است، سود خواهد برد و تأثیر این شیوه بیش از هر گفتمان والا یا تبلیغات فرقه‌گرایانه، با سرمشق زندگی خودش احساس خواهد شد.

 

ضمیمه

 

۵۰۳

[به‌خوبی می‌دانم که این بحث مرا در موقعیت خطرناکی قرار داده است. این قلمرو بکری است که روانشناسی هنوز باید آن را فتح کند و من موظف به انجام کارهای پیشگامانه‌ای در این راه هستم. من به‌شدت از ناکافی بودن بسیاری از فرمول‌بندی‌هایم آگاه هستم، اگرچه متأسفانه این دانش در بهبود آنها چندان مفید نیست. بنابراین باید از خواننده خواهش کنم از کاستی‌های ارائه‌ی من دلسرد نشود، بلکه سعی کند راه خودش را به درون آنچه سعی در توصیف آن دارم، پیدا کند. می‌خواهم چند کلمه‌ی بیشتر درباره‌ی مفهوم فردیت در ربط با امر شخصی و اشتراکی بگویم تا این مشکل اساسی روشن شود.

 

۵۰۴

همانطور که قبلاً اشاره کردم، فردیت در درجه‌ی اول خود را در انتخاب خاص آن عناصر روان اشتراکی که پرسونا را تشکیل می‌دهند، آشکار می‌کند. این اجزا، همانطور که دیده‌ایم، فردی نیستند، بلکه اشتراکی اند. تنها ترکیب آنها یا انتخاب گروهی که از قبل در یک الگو ترکیب شده‌اند، فردی است. بنابراین، ما یک هسته‌ی فردی داریم که به‌وسیله‌ی ماسک شخصی پوشانده شده است. در تمایز خاص پرسونا است که فردیت مقاومت خود را در برابر روان اشتراکی نشان می‌دهد. با تجزیه و تحلیل پرسونا، ما ارزش بیشتری به فردیت می‌دهیم و بنابراین تضاد آن را با جمع برجسته می‌کنیم. البته، این تضاد شامل یک تضاد روانشناختی در درون سوژه است. انحلال سازش بین دو نیمه‌ی یک جفت متضاد، فعالیت آنها را شدیدتر می‌کند. در زندگی کاملاً نیاگاه و طبیعی، این تضاد وجود ندارد، به رغم این واقعیت که زندگی صرفاً تنکارشناسانه باید نیازهای فردی و اشتراکی را به طور مساوی برآورده کند. نگرش طبیعی و نیاگاه هماهنگ است. بدن، توانایی‌ها و نیازهای آن، ذاتاً قوانین و محدودیت‌هایی را ارائه می‌دهند که از هرگونه افراط یا عدم‌تناسب جلوگیری می‌کنند. اما به دلیل یکجانبه بودن آن، که توسط قصد آگاهانه و عقلانی پرورش می‌یابد، یک عملکرد روانشناختی متمایز همیشه به سمت عدم‌تناسب گرایش دارد. بدن همچنین اساس چیزی را تشکیل می‌دهد که می‌توانیم آن را فردیت ذهنی بنامیم، که به‌اصطلاح، بیان فردیت جسمانی است و هرگز نمی‌تواند به وجود بیاید مگر که حقوق بدن به رسمیت شناخته شود. برعکس، بدن نمی‌تواند شکوفا شود مگر که فردیت ذهنی پذیرفته شود. در عین حال، در بدن است که فرد در بالاترین درجه شبیه به افراد دیگر است، اگرچه هر بدن فردی از همه‌ی بدن‌های دیگر قابل‌تشخیص است. به طور مشابه، هر فردیت ذهنی یا اخلاقی با همه‌ی افراد دیگر متفاوت است، و با این حال به گونه‌ای ساخته شده است که هر انسانی را با همه‌ی انسان‌های دیگر برابر می‌کند. هر موجود زنده‌ای که بتواند خود را به صورت فردی و بدون هیچ قیدوشرطی رشد دهد، با کمال فردیت خود، به بهترین شکل ممکن به نوع ایدئال تیپ خود دست خواهد یافت و به همین ترتیب به یک ارزش اشتراکی دست خواهد یافت.

 

۵۰۵

پرسونا همیشه با یک نگرش معمول که تحت سلطه‌ی عملکرد روانشناختی واحدی، مثلاً تفکر، احساس یا شهود، است، یکسان است. این یکجانبه‌گرایی لزوماً منجر به سرکوب نسبی سایر عملکردها می‌شود. در نتیجه، پرسونا مانعی برای رشد فرد است. بنابراین، انحلال پرسونا شرط ضروری برای فردیت‌یابی است. با این حال، دستیابی به فردیت‌یابی از طریق قصد آگاهانه غیرممکن است، زیرا قصد آگاهانه همواره به یک نگرش معمول منجر می‌شود که هر آنچه را با آن سازگار نیست، کنار می‌گذارد. برعکس، جذب محتویات نیاگاه به وضعیتی منجر می‌شود که در آن قصد آگاهانه کنار گذاشته می‌شود و با فرآیندی از رشد که به نظر ما غیرعقلانی است، جایگزین می‌شود. این فرآیند به‌تنهایی نشان‌دهنده‌ی فردیت‌یابی است و محصول آن فردیت است، همانطور که ما آن را تعریف کردیم: خاص و جهانی در یک زمان. تا زمانی که پرسونا وجود دارد، فردیت سرکوب می‌شود و به‌ندرت وجود خود را فاش می‌کند، مگر در انتخاب لوازم شخصی‌اش؛ می‌شود گفت با لباس بازیگرش. تنها زمانی که نیاگاه هضم می‌شود، فردیت به همراه پدیده‌ی روانشناختی که انا را به ناانا پیوند می‌دهد و با کلمه‌ی نگرش[16] مشخص می‌شود، با وضوح بیشتری ظهور می‌کند. اما این بار دیگر یک نگرش معمولی نیست، بلکه یک نگرش فردی است.

 

۵۰۶

ناسازه‌ی موجود در این فرمول‌بندی از همان ریشه‌ی مناقشه‌ی باستانی درباره‌ی امور جهان‌شمول[17] ناشی می‌شود. گزاره‌ی «هیچ حیوان و هیچ نوع حیوانی وجود ندارد»[18] ناسازه‌ی اساسی را روشن و قابل‌فهم می‌کند. واقعیت[19] آن‌هایی است که خاص فرد است؛ امور جهان‌شمول[20] وجود روانشناختی دارند، اما مبتنی بر شباهت واقعی بین جزییات هستند. بنابراین، فرد آن چیز خاصی است که کم‌وبیش دارای ویژگی‌هایی است که ما مفهوم جهان‌شمول «اشتراکی» را بر آنها بنا می‌کنیم؛ و هرچه فردی‌تر باشد، آن ویژگی‌ها را که برای مفهوم اشتراکی بشریت اساسی هستند، بیشتر پرورش می‌دهد.

 

۵۰۷

به امید حل این مشکلات پیچیده، مایلم بر ساختار عواملی که باید مورد بررسی قرار گیرند، تأکید کنم. ما با مفاهیم اساسی زیر سروکار داریم:

۱. جهان آگاهی و واقعیت. منظور از این، آن دسته از محتویات آگاهی است که از تصاویر ادراک‌شده از جهان و افکار و احساسات آگاهانه‌ی ما درباره‌ی آن تشکیل شده است.

۲. نیاگاه اشتراکی. منظور از این، آن بخش از نیاگاه است که از یک سو شامل ادراکات نیاگاه از واقعیت بیرونی و از سوی دیگر، شامل تمام بقایای عملکردهای ادراکی و تطبیقی ​​نوع‌زایانه[21] است. بازسازی دیدگاه نیاگاه از جهان، تصویری ارائه می‌دهد که نشان می‌دهد واقعیت بیرونی از دیرباز چگونه ادراک شده است. نیاگاه اشتراکی، تصویر آینه‌ای تاریخی جهان را در خود جای داده است یا می‌شود گفت خود همان تصویر است. نیاگاه اشتراکی نیز یک جهان است، اما جهانی از تصاویر.

۳. از آنجایی که جهان آگاهی، مانند جهان نیاگاه، تا حد زیادی اشتراکی است، این دو حوزه با هم روان اشتراکی را در فرد تشکیل می‌دهند.

۴. روان اشتراکی باید با مفهوم چهارمی، یعنی مفهوم فردیت، در تضاد باشد. فرد، گویی بین بخش آگاه روان اشتراکی و بخش نیاگاه آن قرار دارد. فرد سطح بازتابنده‌ای است که در آن جهان آگاهی می‌تواند تصویر تاریخی و نیاگاهش را درک کند، همانطور که شوپنهاور می‌گوید: «عقل آینه‌ای برابر اراده‌ی جهان قرار می‌دهد.» بر این اساس، فرد نقطه‌ی تقاطع یا خط فاصل خواهد بود، نه آگاه و نه نیاگاه، بلکه کمی از هر دو.

۵. ماهیت ناسازه‌وار فرد روانشناختی باید در تضاد با شخصیت قرار گیرد. شخصیت به‌اصطلاح، کاملاً آگاه است، یا حداقل قادر به آگاه شدن است. این نمایانگر یک شکل‌گیری سازشگرانه بین واقعیت بیرونی و فرد است. بنابراین، در اصل، این یک کارکرد برای تطبیق فرد با جهان واقعی است. بنابراین، پرسونا جایی در میانه‌ی جهان واقعی و فردیت را اشغال می‌کند.

۶. فراتر از فردیت، که به نظر می‌رسد درونی‌ترین هسته‌ی آگاه انا و بخشی نزدیک به نیاگاه باشد، نیاگاه اشتراکی را می‌یابیم. جایگاه بین فرد و نیاگاه اشتراکی، که مربوط به جایگاه پرسونا بین فرد و واقعیت بیرونی است، خالی به نظر می‌رسد. با این حال، تجربه به من آموخته است که در اینجا نیز نوعی پرسونا هست، اما پرسونایی با ماهیتی جبرانی که (در یک مرد) می‌توان آن را آنیما نامید. بنابراین، آنیما یک دیسه‌بندی سازشگرانه بین فرد و جهان نیاگاه، یعنی دنیای تصاویر تاریخی یا «تصاویر سرمدی» خواهد بود. ما اغلب در خواب با آنیما روبه‌رو می‌شویم، جایی که به عنوان یک موجود زنانه در یک مرد و به عنوان یک موجود مردانه (آنیموس) در یک زن ظاهر می‌شود. توصیف خوبی از شخصیت آنیما را می‌توان در ایماگو اثر اسپیتلر یافت. در پرومتئوس و اپیمتئوس او، آنیما به عنوان روح پرومتئوس و در بهار المپی او به عنوان روح زئوس ظاهر می‌شود.

 

۵۰۸

تا حدی که انا با پرسونا یکی می‌شود، آنیما، مانند هر چیز نیاگاه، به ابژه‌های واقعی محیط ما فرافکنی می‌شود. بنابراین، او را می‌توان مرتباً در زنی که عاشقش هستیم یافت. این را می‌توان به‌راحتی از عباراتی که هنگام عاشقی به کار می‌بریم، دریافت. شاعران نیز شواهد زیادی در این زمینه ارائه داده‌اند. هرچه فرد عادی‌تر باشد، ویژگی‌های شیطانی آنیما کمتر در ابژه‌های محیط اطرافش ظاهر می‌شود. آنها به ابژه‌های دورتر فرافکنی می‌شوند که ازشان نباید ترسید. اما هرچه فرد حساس‌تر باشد، این فرافکنی‌های شیطانی نزدیک‌تر می‌شوند، تا آنکه در نهایت از تابوی خانوادگی عبور می‌کنند و عوارض عصبی معمول یک رمانس خانوادگی را ایجاد می‌کنند.

 

۵۰۹

اگر انا با پرسونا اینهمانی یابد، مرکزثقل سوژه در نیاگاه قرار می‌گیرد. در این صورت، عملاً با نیاگاه اشتراکی اینهمان است، زیرا کل شخصیت اشتراکی است. در این موارد، کشش شدیدی به سمت نیاگاه و درعین‌حال، مقاومت شدیدی برابر آن از سوی آگاهی وجود دارد، زیرا از نابودی ایدئال‌های آگاهانه هراس وجود دارد.

 

۵۱۰

[در موارد خاص، که عمدتاً در میان هنرمندان یا افراد بسیار پراحساس یافت می‌شود، انا نه در پرسونا (عملکرد ارتباطی با دنیای واقعی) بلکه در آنیما (عملکرد ارتباطی با نیاگاه اشتراکی) قرار دارد. در اینجا فرد و پرسونا به طور یکسان در نیاگاه هستند. سپس نیاگاه اشتراکی وارد جهان آگاه می‌شود و بخش بزرگی از جهان واقعی به محتوای نیاگاه تبدیل می‌شود. چنین افرادی همان ترس شیطانی از واقعیت را دارند که افراد عادی از نیاگاه دارند.]

 

۶

خلاصه

 

[نسخه‌ی یکم]

 

۵۱۱

الف) ما باید دستمایه‌های روانشناختی را به محتویات آگاه و نیاگاه تقسیم کنیم.

۱‌.‌ محتویات آگاه تا حدی شخصی هستند، زیرا اعتبار عمومی‌شان به رسمیت شناخته نشده است، و تا حدی غیرشخصی، یعنی اشتراکی اند، زیرا اعتبار عمومی‌شان به رسمیت شناخته شده است.

۲‌.‌ محتویات نیاگاه تا حدی شخصی اند، زیرا از مطالب شخصی تشکیل شده‌اند که زمانی آگاهانه بوده‌اند اما سپس سرکوب شده‌اند و بنابراین اعتبار کلی‌شان وقتی دوباره آگاهانه می‌شوند، تشخیص داده نمی‌شود. آنها تا حدی غیرشخصی اند، زیرا دستمایه‌هایی اند که به عنوان دستمایه‌های برخوردار از اعتبار کلی تشخیص داده می‌شوند و اثبات هرگونه آگاهی قبلی یا حتی نسبی از آنها غیرممکن است.

 

۵۱۲

ب) ترکیب پرسونا

۱‌.‌ محتویات شخصیِ آگاه، شخصیت آگاه، یعنی انای آگاه را بنا می‌نهد.

۲‌.‌ محتویات شخصی نیاگاه، خود، یا همان نیاگاه یا انای نیم‌آگاه را بنا می‌نهد.

۳‌.‌ محتوای آگاه و نیاگاه یک طبیعت شخصی، یعنی پرسونا را بنا می‌نهد.

 

۵۱۳

ج) ترکیب روان اشتراکی

۱‌.‌ محتویات آگاه و نیاگاه با ماهیتی غیرشخصی یا اشتراکی، ناانای روانشناختی، یعنی ابژه-ایماگو را بنا می‌نهد. این محتویات ممکن است در تحلیل به صورت فرافکنی احساسات یا قضاوت‌ها ظاهر شوند، اما این محتویات به نحو ماتقدم اشتراکی اند و با ابژه-ایماگو اینهمانیده اند؛ یعنی که این محتویات به عنوان ویژگی‌های ابژه به نظر می‌رسند و تنها به نحو ماتأخر به عنوان ویژگی‌های روانشناختی سوبژکتیو شناخته می‌شوند.

۲‌.‌ پرسونا مجموعه‌ای از محتویات آگاه و نیاگاه است که به عنوان انا در مقابل ناانا قرار می‌گیرد. مقایسه‌ی کلی محتویات شخصی متعلق به افراد مختلف، شباهت شگفت‌انگیز بین آنها را نشان می‌دهد، که حتی ممکن است به اینهمانی منجر شود و تا حد زیادی ماهیت فردی محتویات شخصی و همچنین پرسونا را از بین می‌برد. تا آنجایی که این عملکرد را دارد، پرسونا باید به عنوان یک بخش و همچنین یکی از اجزای روان اشتراکی در نظر گرفته شود.

۳‌.‌ بنابراین، روان اشتراکی از ابژه-ایماگو و پرسونا تشکیل شده است.

 

۵۱۴

د) فردیت

۱‌.‌ فردیت تا حدودی خود را به عنوان آن اصلی نشان می‌دهد که محتواهایی را که شخصی شناخته می‌شوند، انتخاب و محدود می‌کند.

۲‌.‌ فردیت، آن اصلی است که تمایز تدریجی از روان اشتراکی را ممکن می‌سازد و در صورت لزوم، آن را الزامی می‌سازد.

۳‌.‌ فردیت تا حدی به عنوان مانعی برای وجه کارکردی امر اشتراکی و تا حدی به عنوان مقاومت در برابر تفکر و احساس اشتراکی آشکار می‌شود.

۴‌.‌ فردیت آن چیزی است که در ترکیبی معین از عناصر روان‌شناختی اشتراکی، خاص و منحصربه‌فرد است.

۵‌.‌ فردیت با تنجش[22] و روانشناسی اشتراکی با فراخش[23] حرکت زی مطابقت دارد.

 

۵۱۵

ه) محتویات آگاه و نیاگاه به دو دسته‌ی فردی و اشتراکی تقسیم می‌شوند.

۱‌.‌ محتوایی که گرایش آن در رشد به سمت تمایز از جمع است، فردی است.

۲‌.‌ محتوایی که گرایش آن در رشد به سمت یک ارزش عام باشد، اشتراکی است.

۳‌.‌ معیارهای کافی برای تعیین اینکه یک محتوای معین صرفاً فردی است یا صرفاً اشتراکی، وجود ندارد، زیرا تعیین فردیت، اگرچه همیشه و همه‌جا وجود دارد، بسیار دشوار است.

۴‌.‌ مسیر زندگی یک فرد نتیجه‌ی گرایش‌های فردی و اشتراکی فرآیند روانشناختی در یک لحظه‌ی معین است.

 

[نسخه‌ی دوم]

۵۱۶

الف) ما باید دستمایه‌های روانشناختی را به محتوای آگاه و نیاگاه تقسیم کنیم.

۱‌.‌ محتویات آگاه تا حدی شخصی اند، زیرا اعتبار عمومی آنها به رسمیت شناخته نشده است، و تا حدی غیرشخصی، یعنی اشتراکی اند، زیرا اعتبار عمومی‌شان به رسمیت شناخته شده است.

۲‌.‌ محتویات نیاگاه تا حدی شخصی اند، زیرا از دستمایه‌های شخصی تشکیل شده‌اند که زمانی آگاهانه بوده‌اند اما سپس سرکوب شده‌اند و بنابراین اعتبار کلی‌شان وقتی دوباره آگاهانه می‌شوند، تشخیص داده نمی‌شود. آنها تا حدی غیرشخصی اند، زیرا دستمایه‌ها همچون دستمایه‌های دارای اعتبار کلی تشخیص داده می‌شوند و اثبات هرگونه آگاهی قبلی یا حتی نسبی از آنها غیرممکن است.

 

۵۱۷

ب) ترکیب پرسونا

۱‌.‌ محتویات شخصیِ آگاه، شخصیت[24] آگاه، یا همان انای آگاه را تشکیل می‌دهند.

۲‌.‌ محتویات شخصی نیاگاه با جوانه‌های فردیت هنوز رشدنیافته و با نیاگاه اشتراکی ترکیب می‌شوند. همه‌ی این عناصر در ترکیب با محتویات شخصی سرکوب‌شده (یعنی نیاگاه شخصی) ظاهر می‌شوند و هنگامی که توسط آگاهی هضم می‌شوند، پرسونا را در دستمایه‌ی اشتراکی حل می‌کنند.

 

۵۱۸

ج) ترکیب روان اشتراکی

۱‌.‌ محتویات آگاه و نیاگاهِ یک طبیعت غیرشخصی یا اشتراکی، ناانای روانشناختی، یعنی ابژه-ایماگو، را تشکیل می‌دهند. این دستمایه‌ها، تا آنجا که نیاگاه اند، به نحو ماتقدم با ابژه-ایماگو اینهمان اند؛ یعنی، به نظر می‌رسد ویژگی‌های ابژه هستند و تنها به صورت ماتأخر است که به عنوان ویژگی‌های روانشناختی سوبژکتیو شناخته می‌شوند.

۲‌.‌ پرسونا یک سوژه-ایماگو است که مانند ابژه-ایماگو، عمدتاً از دستمایه‌های اشتراکی تشکیل شده است، زیرا پرسونا نمایانگر سازشگری با جامعه است و انا بیشتر با پرسونا اینهمان می‌شود تا با فردیت. هرچه انا بیشتر با پرسونا اینهمانی یابد، سوژه بیشتر به آنچه به نظر می‌رسد تبدیل می‌شود و فردیت‌زدایی می‌شود.

۳‌.‌ بنابراین، روان اشتراکی از ابژه-ایماگو و پرسونا تشکیل شده است. وقتی انا کاملاً با پرسونا اینهمان شود، فردیت کاملاً سرکوب می‌شود و کل روان آگاه به صورت اشتراکی درمی‌آید. این نشان‌دهنده‌ی حداکثر سازگاری با جامعه و حداقل سازگاری با فردیت شخص است.

 

۵۱۹

د) فردیت

۱‌.‌ فردیت آن چیزی است که در ترکیب عناصر اشتراکی پرسونا و تجلیات آن منحصربه‌فرد است.

۲‌.‌ فردیت، اصل مقاومت در برابر عملکرد امر اشتراکی است. این امر، تمایز از روان اشتراکی را ممکن می‌سازد و در صورت لزوم، آن را الزامی می‌کند.

۳‌.‌ فردیت یک گرایش مرتبط با رشد[25] است که پیوسته در جهت تمایز و جدایی از امر اشتراکی است.

۴‌.‌ باید بین فردیت و فرد تمایز قایل شد. فرد از یک سو به‌وسیله‌ی اصل منحصربه‌فرد بودن و تمایز، و از سوی دیگر به‌وسیله‌ی جامعه‌ای که به آن تعلق دارد، تعیین می‌شود. فرد حلقه‌ای ضروری در ساختار اجتماعی است.

۵‌.‌ رشد فردیت همزمان با رشد جامعه است. سرکوب فردیت از طریق غلبه‌ی ایدئال‌ها و سازمان‌های جمعی، شکستی اخلاقی برای جامعه است.

۶‌.‌ رشد فردیت هرگز نمی‌تواند صرفاً از طریق روابط شخصی صورت گیرد، بلکه مستلزم رابطه‌ای روانی با نیاگاه اشتراکی است.

 

۵۲۰

ه) نیاگاه اشتراکی

۱‌.‌ نیاگاه اشتراکی بخش نیاگاه روان اشتراکی است. این ابژه-ایماگوِ نیاگاه است.

۲‌.‌ نیاگاه اشتراکی از موارد زیر تشکیل شده است:

الف. ادراکات، افکار و احساسات زیرآستانه‌ای که به دلیل ناسازگاری با ارزش‌های شخصی سرکوب نشده‌اند، اما از همان ابتدا به دلیل ارزش تحریکی پایین یا سرمایه‌گذاری کمِ طلب جنسی، زیرآستانه‌ای بوده‌اند.

ب. بقایای نیاگاه عملکردهای باستانی که از پیش وجود دارند و می‌توانند در هر زمانی از طریق انباشت زی دوباره به کار گرفته شوند. این بقایا صرفاً صوری نیستند، بلکه طبیعت پویای غرایز را دارند. آنها نمایانگر انسان بدوی و حیوانی در انسان متمدن اند.

ج. ترکیبات نیاگاه در قالب نمادین، که هنوز قابلیت تبدیل شدن به آگاه را ندارند.

۳‌.‌ محتوای واقعی نیاگاه اشتراکی همواره از ترکیبی از عناصر برشمرده‌شده در الف تا ج تشکیل شده است و بیان آن نیز بر این اساس متفاوت است.

۴‌.‌ نیاگاه اشتراکی همیشه بر یک ابژه‌ی آگاه [بیرونی] فرافکنی می‌شود.

۵‌.‌ نیاگاه اشتراکی در فرد الف، شباهت بیشتری به نیاگاه اشتراکی در فرد ب دارد تا ایده‌های آگاهانه در ذهن‌های الف و ب به یکدیگر.

۶‌.‌ به نظر می‌رسد مهم‌ترین محتویات نیاگاه اشتراکی، «تصاویر سرمدی» باشند، یعنی ایده‌های اشتراکی نیاگاه (تفکر اسطوره‌ای) و غرایز حیاتی.

۷‌.‌ تا زمانی که انا با پرسونا اینهمان باشد، فردیت محتوای اساسی نیاگاه اشتراکی را تشکیل می‌دهد. در رؤیاها و خیالش‌های مردان، انا با ظاهر شدن به عنوان یک چهره‌ی مردانه و در رؤیاها و خیالش‌های زنان به عنوان یک چهره‌ی زنانه آغاز می‌شود. بعدها، ویژگی‌های هرمافرودیت (نر-ماده) را نشان می‌دهد که جایگاه بینابینی آن را مشخص می‌کند. (نمونه‌های قابل‌توجهش در گولم اثر میرینک و در شب والپورگیس).

 

۵۲۱

و) آنیما

 

۱‌.‌ آنیما یک سوژه-ایماگوِ نیاگاه است که مشابه پرسونا است. همانطور که پرسونا تصویری از خودش است که سوژه به جهان ارائه می‌دهد و توسط جهان دیده می‌شود، آنیما نیز تصویر سوژه در رابطه‌اش با نیاگاه اشتراکی یا بیانی از محتویات اشتراکی نیاگاه است که به طور نیاگاه توسط سوژه شکل گرفته است. همچنین می‌توان گفت آنیما چهره‌ی سوژه است، همانطور که توسط نیاگاه اشتراکی دیده می‌شود.

۲‌.‌ اگر انا دیدگاه آنیما را اتخاذ کند، سازگاری با واقعیت به‌شدت به خطر می‌افتد. سوژه کاملاً با نیاگاه اشتراکی سازگار شده است اما هیچ سازگاری‌ای با واقعیت ندارد. در این مورد نیز شخص فردیت‌زدایی می‌شود.

 

[1]. compensatory

[2]. productivity

[3]. Maeder

[4]. godlikeness

[5]. Eritis sicut Deus, scientes bonum et malum

[6]. parties inférieures

[7]. hypertrophy

[8]. scientes bonum et malum!

[9]. petty god of this world

[10]. pathologic

[11]. assimilation

[12]. monistic

[13]. exclusiveness

[14]. Self-generated

[15]. Guiding fictions

[16]. attitude

[17]. universals

[18]. animal nullumque animal genus est

[19]. The realia

[20]. The universalia

[21]. phylogenetic

[22]. systole

[23]. diastole

[24]. Persona[lity]

[25]. developmental

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها