۱۲۱
فرآیند کنار آمدن با نیاگاه یک عرقریزان واقعی است، کاری که شامل کنش و رنج میشود. این فرآیند «کارکرد متعالی» نامیده شده است زیرا نشاندهندهی کارکردی مبتنی بر دادههای واقعی و تخیلی یا عقلانی و غیرعقلانی است و بدین ترتیب شکاف عمیق بین آگاه و نیاگاه را پر میکند. این یک فرآیند طبیعی است، بروزات انرژی که از تنش اضداد سرچشمه میگیرد و شامل مجموعهای از رویدادهای خیالیده[1] است که به طور خودجوش در رؤیاها و واقعات ظاهر میشوند. همین فرآیند را میتوان در مراحل اولیهی اشکال خاصی از اسکیزوفرنی نیز مشاهده کرد. به عنوان مثال، یک روایت کلاسیک از چنین روندی را میتوان در قطعهی زندگینامهای ژرار دو نروال، اورلیا، یافت. اما مهمترین نمونهی ادبی، بخش دوم فاوست است. فرآیند طبیعی که از طریق آن اضداد با هم متحد میشوند، به عنوان الگو و مبنایی برای روشی که اساساً شامل این موارد است، به من خدمت کرد: هر آنچه به فرمان طبیعت، نیاگاه و خودجوش اتفاق میافتد، عمداً فراخوانده شده و در ذهن آگاه و طرز نگرش آن ادغام میشود. شکست در بسیاری از موارد دقیقاً به این دلیل است که آنها فاقد تجهیزات ذهنی و معنوی برای تسلط بر وقایعی هستند که در آنها رخ میدهد. در اینجا کمک پزشکی باید به شکل یک روش درمانی خاص مداخله کند.
۱۲۲
همانطور که دیدیم، نظریههای مورد بحث در ابتدای این کتاب، مبتنی بر یک رویّهی منحصراً علّی و فروکاستگرایانه هستند که رؤیا (یا خیالش) را به اجزای حافظه و فرآیندهای غریزی زیربنایی آن تجزیه میکند. من در بالا به توجیه و همچنین محدودیتهای این رویّه اشاره کردهام. این رویّه در نقطهای که نمادهای رؤیا دیگر نمیتوانند به خاطرات یا آرزوهای شخصی فروکاسته شوند، یعنی زمانی که تصاویر نیاگاه اشتراکی شروع به ظاهر شدن میکنند، از هم میپاشد. تلاش برای فروکاستن این ایدههای اشتراکی به هر چیز شخصی کاملاً بیمعنی خواهد بود؛ نهتنها بیمعنی، که قطعاً مضر، همانطور که تجربهی دردناک به من آموخته است. تنها با دشواری بسیار، پس از تردید طولانی و عدمپذیرش شکستهای فراوان، توانستم تصمیم بگیرم که نگرش صرفاً شخصی روانشناسی پزشکیمحور را به معنایی که اشاره شد، کنار بگذارم. من ابتدا باید به این درک اساسی میرسیدم که تحلیل، تا جایی که «فروکاهش» است و نه چیزی بیشتر، لزوماً باید با «سنتز» دنبال شود، و اینکه انواع خاصی از دستمایههای روانی اگر بهسادگی تجزیه شوند تقریباً هیچ معنایی ندارند، اما اگر به جای تجزیه شدن، آن معنا با تمام ابزارهای آگاهانهای که در اختیار داریم (به اصطلاح روش تقویت[2]) قدرت بگیرد و گسترش یابد، گنجینهای از معنا را نشان میدهند. تصاویر یا نمادهای نیاگاه اشتراکی تنها زمانی ارزشهای متمایز خود را نشان میدهند که تحت یک روش سنتزی قرار گیرند. همانطور که تحلیل، دستمایههای خیالش نمادین را به اجزای آن تجزیه میکند، روش سنتزی نیز آن را در یک عبارت کلی و قابلفهم ادغام میکند. این خطسیر را نمیتوان ساده شمرد، بنابراین مثالی میزنم که به توضیح کل فرآیند کمک میکند.
۱۲۳
یک بیمار زن که تازه به مرز بحرانی بین تحلیل نیاگاه شخصی و ظهور محتویات از نیاگاه اشتراکی رسیده بود، خواب زیر را دید: او در شرف عبور از یک رودخانهی عریض است. هیچ پلی وجود ندارد، اما او گذرگاهی پیدا میکند که میتواند از آن عبور کند. او در آستانهی انجام این کار است که یک خرچنگ بزرگ که در آب پنهان شده بود، پایش را میگیرد و اجازه نمیدهد برود. او با وحشت از خواب بیدار میشود.
تداعیها:
۱۲۴
رودخانه: «مرزهایی را تشکیل میدهد که عبور از آنها دشوار است (من باید بر یک مانع غلبه کنم) احتمالاً به این دلیل که خیلی کند پیش میروم؛ باید به آن طرف برسم.»
۱۲۵
معبر: «فرصتی برای عبور ایمن؛ یک راه ممکن، در غیر این صورت رودخانه بیش از حد عریض خواهد بود؛ در این برداشت، امکان غلبه بر مانع نهفته است.»
۱۲۶
خرچنگ: «خرچنگ کاملاً در آب پنهان شده بود، من قبلاً آن را ندیده بودم. سرطان [کربس آلمانی = خرچنگ] یک بیماری وحشتناک و لاعلاج است [اشاره به خانم ایکس که بر اثر سرطان درگذشت]. من از این بیماری میترسم. خرچنگ حیوانی است که به عقب راه میرود. و بدیهی است که میخواهد مرا به داخل رودخانه بکشد. به طرز وحشتناکی مرا گرفت و من بهشدت ترسیدم. چهچیز مانع از عبور من میشود؟ اوه بله، من دوباره با دوستم [یک زن] دعوا کردم.»
۱۲۷
چیزی عجیب در مورد روابط او با این دوست وجود دارد. این یک وابستگی احساسی، هممرز با همجنسگرایی، است که سالها ادامه داشته است. دوست از بسیاری جهات مانند بیمار و به همان اندازه عصبی است. آنها علایق هنری مشترکی دارند. بیمار در این رابطهی دونفره، شخصیت قویتر است. از آنجا که رابطهی متقابل آنها بیش از حد صمیمی است و بسیاری از امکانات دیگر زندگی را نادیده میگیرد، هر دو عصبی هستند و با وجود دوستی ایدئالشان، به دلیل تحریکپذیری متقابل، صحنههای خشونتآمیزی دارند. نیاگاه سعی میکند از این طریق بین آنها فاصله ایجاد کند، اما آنها از گوش دادن امتناع میکنند. نزاع معمولاً به این دلیل شروع میشود که یکی از آنها متوجه میشود که هنوز به اندازهی کافی درک نشده است و اصرار میکند که باید با یکدیگر واضحتر صحبت کنند. در نتیجه هردو مشتاقانه تلاش میکنند تا خود را از آغوش یکدیگر بیرون بیاورند. طبیعتاً بهسرعت سوءتفاهمی پیش میآید و صحنهای بدتر از همیشه به وجود میآید. به هر حال، این مشاجره مدتها برای هر دوِ آنها به یک جانشین لذت تبدیل شده بود که حاضر به ترک آن نبودند. به خصوص بیمار من نمیتوانست از درد شیرینِ درکنشدن توسط بهترین دوستش چشمپوشی کند، اگرچه هر صحنه «او را تا سر حد مرگ خسته میکرد.» او مدتها پیش متوجه شده بود که این دوستی روبهزوال است و تنها جاهطلبی کاذب او را به این باور رسانده بود که هنوز میتوان از آن چیزی ایدئال ساخت. او قبلاً رابطهای اغراقآمیز و خیالی با مادرش داشت و پس از مرگ مادرش احساسات خود را به دوستش منتقل کرده بود.
تفسیر تحلیلی (علّی-تقلیلی):
۱۲۸
این تفسیر را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: «من بهخوبی میبینم که باید از رودخانه عبور کنم (یعنی از روابطم با دوستم دست بکشم)، اما ترجیح میدهم دوستم مرا از چنگالش (یعنی آغوشش) رها نکند؛ که به عنوان یک آرزوی کودکانه، به این معنی است که میخواهم مادرم مرا در آغوش پرشوری که میشناسماش به سمت خود بکشد.» ناسازگاری این آرزو در زیر لایهی قوی همجنسگرایی نهفته است که بهوفور بهوسیلهی واقعیتها اثبات شده است. خرچنگ پایش را میگیرد. بیمار پاهای «مردانه»ی بزرگی دارد، او نقش مردانه را با دوستش بازی میکند و خیالشهای جنسی متناظری دارد. پا اهمیت ابولانه آشکاری دارد. بنابراین تفسیر کلی این خواهد بود: دلیل اینکه او نمیخواهد دوستش را ترک کند این است که او امیال جنسی خود را برای مورد ما سرکوب کرده است. از آنجایی که این امیال از نظر اخلاقی و زیباییشناختی با گرایش شخصیت آگاه ناسازگارند، سرکوب میشوند و بنابراین کموبیش نیاگاه هستند. اضطراب او با میل سرکوبشدهاش مطابقت دارد.
۱۲۹
این تفسیر، تنزل[3] شدید آرمان تمجیدشدهی دوستی بیمار است. مطمئناً در این مرحله از تحلیل، او دیگر به چنین تفسیری اعتراض نمیکرد. مدتی قبل، برخی حقایق او را به طور کامل از تمایل همجنسگرایانهاش مطمئن کرده بود، به طوری که میتوانست آزادانه این تمایل را بپذیرد، اگرچه بههیچوجه برایش خوشایند نبود. اگر در این صورت، من این تفسیر را در مرحلهی فعلی درمان به او داده بودم، با هیچ مقاومتی مواجه نمیشدم. او با درک این تمایل ناخواسته، بر دردناکی آن غلبه کرده بود. اما به من میگفت: «چرا هنوز داریم این رؤیا را تحلیل میکنیم؟ این فقط چیزی را که مدتهاست میدانم تکرار میکند.» درواقع، این تفسیر چیز جدیدی به بیمار نمیگوید. بنابراین، بیاهمیت و بیاثر است. چنین تفسیری در ابتدای درمان غیرممکن بود، زیرا املمآبی[4] غیرمعمول بیمار تحت هیچ شرایطی چیزی از این نوع را نمیپذیرفت. «زهر» فهم باید با نهایت دقت و در دُزهای بسیار کم تزریق میشد تا او بهتدریج معقولتر شود. اکنون، هنگامی که تفسیر تحلیلی یا علّی-فروکاستی دیگر چیز جدیدی، جز همان چیز در تغییرات مختلف آشکار نمیکند، لحظهای فرا رسیده است که به دنبال موتیفهای کهنالگویی احتمالی باشیم. اگر چنین موتیفی بهوضوح در خط مقدم قرار گیرد، زمان آن رسیده است که رویّهی تفسیری را تغییر دهیم. رویّهی علّی-فروکاستی در این مورد خاص معایب خاصی دارد. اولاً به طور دقیق تداعیهای بیمار را در نظر نمیگیرد، مثلاً تداعی «خرچنگ» با «سرطان». ثانیاً انتخاب عجیب نماد همچنان بیتوضیح باقی مانده است. چرا مادر-دوست باید به شکل خرچنگ ظاهر شود؟ یک نمایش زیباتر و گرافیکیتر میتوانست یک «پری دریایی»[5] باشد. («نیمی از او را کشید، نیمی از او را زیر آب فرو برد» و غیره.) یک اختاپوس، یک اژدها، یک مار یا یک ماهی نیز میتوانستند به همان شکل عمل کنند. ثالثاً روش تقلیل علّی فراموش میکند که رؤیا پدیدهای ذهنی است و در نتیجه، یک تفسیر جامع هرگز نمیتواند خرچنگ را فقط به دوست یا مادر ارجاع دهد، بلکه باید آن را به سوژه، یعنی خودِ رؤیابین نیز ارجاع دهد. رؤیابین کل رؤیا است؛ او رودخانه، گدار و خرچنگ است، یا بهتر است بگوییم این جزییات بیانگر شرایط و تمایلات در نیاگاه سوژه هستند.
۱۳۰
بنابراین، اصطلاحات زیر را معرفی کردهام: من هر تفسیری را که تصاویر رؤیا را با ابژههای واقعی برابر میداند، تفسیری در سطح ابژکتیو مینامم. در مقابل، تفسیری قرار دارد که هر بخش از رؤیا و تمام بازیگران آن را به خود رؤیابین ارجاع میدهد. من این را تفسیر در سطح سوبژکتیو مینامم. تفسیر در سطح ابژکتیو تحلیلی است، زیرا محتوای رؤیا را به مجموعه خاطراتی[6] تجزیه میکند که به موقعیتهای بیرونی اشاره دارند. تفسیر در سطح سوبژکتیو سنتزی است، زیرا مجموعه خاطرات زیرلایهای را از علل بیرونیشان جدا میکند، آنها را به عنوان گرایشها یا اجزای سوژه در نظر میگیرد و آنها را دوباره با همان سوژه متحد میکند. (در هر تجربهای، من نهتنها سوژه را تجربه میکنم، بلکه قبل از هر چیز خودم را نیز تجربه میکنم، البته به شرطی که خودم را به عنوان روایتی از تجربه ارائه دهم.) بنابراین، در این مورد، تمام محتویات رؤیا به عنوان نمادهایی برای محتویات سوبژکتیو در نظر گرفته میشوند.
۱۳۱
بنابراین فرآیند سنتزی یا برساختهی تفسیر، تفسیر در سطح سوبژکتیو است.
تفسیر سنتزی (برساخته):
۱۳۲
بیمار از این واقعیت بیخبر است که مانعی که باید بر آن غلبه کند در درون خودش نهفته است: یعنی مرزی که عبور از آن دشوار است و مانع پیشرفت بیشتر میشود. با این حال، عبور از مانع امکانپذیر است. اما درست در همین لحظه خطری خاص و غیرمنتظره پدیدار میشود؛ چیزی «حیوانی» (ناانسانی یا مادونانسان) که به عقب و پایین حرکت میکند و تهدید میکند که تمام شخصیت بینندهی رؤیا را با خود بکشد. این خطر مانند یک بیماری کشنده است که از جایی پنهان شروع میشود و لاعلاج (فوققوی) است. بیمار تصور میکند که دوستش مانعش میشود و سعی میکند او را به پایین بکشد. تا زمانی که او این باور را دارد، باید به تلاش برای «ارتقا»[7]، آموزش و بهبود دوستش ادامه دهد. او باید تلاشهای بیهوده و آرمانگرایانهی بیمعنیای برای جلوگیری از به پایین کشیده شدن خود انجام دهد. طبیعتاً دوستش نیز تلاشهای مشابهی میکند، زیرا او در همان مسیر بیمار قرار دارد. بنابراین این دو نفر مدام مانند خروسجنگی به هم میپرند و هرکدام سعی میکند دست بالا را بگیرد. و هرچه یکی صدایش را بلندتر کند، دیگری بیشتر به خودش آسیب میزند. چرا؟ چون هرکدام فکر میکند تقصیر در دیگری، در ابژهاش، نهفته است. تفسیر در سطح سوبژکتیو، او را از این حماقت رها میکند؛ زیرا رؤیا به بیمار نشان میدهد چیزی در درون خود دارد که مانع از عبورش از مرز، یعنی خروجش از یک موقعیت یا نگرش به موقعیت یا نگرش دیگر میشود. تعبیر تغییرمکان به عنوان تغییرنگرش، با اشکال گفتار در برخی از زبانهای بدوی تأیید میشود، جایی که، برای مثال، «من به رفتن فکر میکنم» به صورت «من در محل (در حال) رفتن هستم» بیان میشود. برای قابلفهم کردن زبان رؤیاها، به مشابهتهای بیشماری از روانشناسی نمادگرایی بدوی و تاریخی نیاز داریم، زیرا رؤیاها اساساً از نیاگاه سرچشمه میگیرند، که شامل بقایای امکانات عملکردی تمام دورههای پیشین تکامل است. یک مثال کلاسیک آن، «عبور از آب بزرگ» در پیشگوییهای ئیچینگ است.
۱۳۳
بدیهی است که اکنون همهچیز به معنای خرچنگ بستگی دارد. در وهلهی اول میدانیم که این چیزی است که با دوست مرتبط است (زیرا بیمار آن را با دوستش مرتبط میداند) و همچنین چیزی که با مادرش مرتبط است. اینکه آیا مادر و دوست واقعاً این ویژگی را دارند یا خیر، تا جایی که به بیمار مربوط میشود، بیربط است. این وضعیت فقط با تغییر خود بیمار قابلتغییر است. هیچچیز در مادر قابلتغییر نیست، زیرا او مرده است. و نمیتوان دوست را با غر زدن وادار به تغییر کرد. اگر او میخواهد تغییر کند، این موضوع به خودش مربوط است. این واقعیت که ویژگی موردنظر با مادر مرتبط است، به چیزی کودکانه اشاره دارد. پس چه وجه مشترکی در رابطهی بیمار با مادرش و رابطهی بیمار با دوستش وجود دارد؟ عامل مشترک، تقاضای شدید و احساساتی برای عشق است، آنقدر پرشور که او احساس میکند غرق در عشق است. این تقاضا، ویژگی یک هوس کودکانهی غالب را دارد که، همانطور که میدانیم، کور است. بنابراین ما با بخشی چارچوبنیافته، تمایزنیافته و هنوز انسانینشده از زی روبرو هستیم که هنوز ویژگی بیاختیاری یک غریزه را دارد، بخشی که هنوز بهواسطهی اهلی شدن رام نشده است. برای چنین بخشی، نوعی حیوان نماد کاملاً مناسبی است. اما چرا حیوان باید خرچنگ باشد؟ بیمار آن را با سرطان مرتبط میداند، بیماریای که خانم X تقریباً در همان سنی که خود بیمار به آن مبتلا شده بود، درگذشت. بنابراین ممکن است اشارهای به همذاتپنداری با خانم X وجود داشته باشد. بنابراین باید این موضوع را دنبال کنیم. بیمار حقایق زیر را در مورد خود بیان میکند: خانم X زود بیوه شد؛ او بسیار شاد و سرشار از زندگی بود؛ او مجموعهای از ماجراجوییها را با مردان داشت، و بهویژه با یک هنرمند بسیار بااستعداد رابطه داشت که بیمار شخصاً او را میشناخت و همیشه او را به عنوان فردی بسیار جذاب و عجیب تحت تأثیر قرار میداد.
۱۳۴
یک اینهمانی فقط میتواند بر اساس نوعی شباهت تحققنیافته یا چنین چیزی، یعنی نیاگاه، رخ دهد. حال بیمار ما از چه نظر به خانم X شباهت دارد؟ در اینجا توانستم مجموعهای از خیالشها و رؤیاهای قبلی را به بیمار یادآوری کنم که بهوضوح نشان میداد او نیز رگههایی از سبکسری در خود دارد، رگهای که او همیشه با اضطراب سرکوب میکرد، زیرا میترسید این گرایش مبهم در خودش او را به سمت یک زندگی غیراخلاقی سوق دهد. با این کار، ما سهم مهم دیگری در درک عنصر حیوانی داشتهایم؛ زیرا بار دیگر با همان هوس غریزی و رامنشده مواجه میشویم، اما این بار به سمت مردان. و همچنین دلیل دیگری را کشف کردهایم که چرا او نمیتواند دوستش را رها کند: او باید به او بچسبد تا قربانی این گرایش دیگر نشود، که به نظر او بسیار خطرناکتر است. بر این اساس، او در سطح کودکانه و همجنسگرایانه باقی میماند، زیرا به عنوان یک دفاع برایش عمل میکند. (تجربه نشان میدهد که این یکی از قویترین انگیزهها برای چسبیدن به روابط نامناسب کودکانه است.) با این حال، در این عنصر حیوانی، سلامت او نیز نهفته است، جوانهی شخصیت سالم آیندهای که از خطرات زندگی عقبنشینی نخواهد کرد.
۱۳۵
اما بیمار از سرنوشت خانم X نتیجهی کاملاً متفاوتی گرفته بود. او «بیماری ناگهانی و شدید و مرگ زودهنگام» خانم X را به عنوان مجازات سرنوشت برای زندگی شاد و مفرحی که بیمار، بدون اعتراف به آن، همیشه به آن حسادت میکرد، در نظر گرفته بود. وقتی خانم X درگذشت، بیمار چهرهای بسیار ظاهرالصلاح[8] به خود گرفت که رضایتی کاملاً انسانی و بدخواهانه را پنهان میکرد. برای مجازات خودش به خاطر این موضوع، او دائماً از خانم X به عنوان مثال استفاده میکرد تا خودش را از زندگی و هرگونه پیشرفت بیشتر بترساند و خودش را با رنج یک دوستی نامطلوب مواجه کند. طبیعتاً کل این توالی وقایع هرگز برایش روشن نبود، در غیر این صورت هرگز چنین رفتاری نمیکرد. درستی این حدس بهراحتی از روی شواهد قابلتأیید بود.
۱۳۶
داستان این اینهمانی بههیچوجه به اینجا ختم نمیشود. بیمار متعاقباً تأکید کرد که خانم X از ظرفیت هنری قابلتوجهی برخوردار بوده که تنها پس از مرگ شوهرش رشد یافته و سپس منجر به دوستی او با [همخانهی] هنرمندش شده است. اگر به یاد داشته باشیم که بیمار اظهار داشته بود که هنرمند چه تأثیر قوی و به طرز عجیبی جذاب بر او گذاشته است، به نظر میرسد این واقعیت یکی از دلایل اساسی برای اینهمانی باشد. چنین جذابیتی هرگز منحصراً از سوی یک نفر بر دیگری اعمال نمیشود. این همیشه یک پدیدهی رابطهای است که، تا جایی که فرد مجذوب لزوماً دارای تمایلات متناظر است، به دو نفر نیاز دارد. اما این تمایلات باید نیاگاه باشند، در غیر این صورت هیچ جذابیتی رخ نخواهد داد. جذابیت یک پدیدهی بیاختیار است به این معنا که فاقد انگیزهی آگاهانه است. این یک امر ارادی نیست، بلکه چیزی است که از نیاگاه برمیخیزد و بهزور خود را بر ذهن آگاه تحمیل میکند.
۱۳۷
بنابراین باید فرض کرد که بیمار دارای خلقوخویی نیاگاه مشابه با هنرمند است. بر این اساس، او نیز با یک مرد یکی دانسته میشود. تحلیل رؤیا را به یاد میآوریم، جایی که با اشارهای به پای «مردانه» مواجه شدیم. و درواقع بیمار نقش مردانهای در قبال دوستش بازی میکند؛ او فرد فعالی است که همیشه لحن[9] را تعیین میکند، به دوستش دستور میدهد و گاه او را مجبور به انجام کاری میکند که فقط خودش میخواهد. دوستش حتی در ظاهر بیرونی نیز به طور مشخص زنانه است، در حالی که بیمار بهوضوح تا حدودی مردانه است. صدای او نیز قوی و بمتر از صدای دوستش است. خانم X به عنوان زنی بسیار زنانه توصیف میشود، که از نظر لطافت و مهربانی با دوستش قابلمقایسه است، همانطور که بیمار فکر میکند. این به ما سرنخ دیگری میدهد: در نسبت با دوستش، بیمار آشکارا همان نقشی را ایفا میکند که هنرمند با خانم X ایفا میکرد. بنابراین او نیاگاه اینهمانیاش را با خانم X و معشوقش تکمیل میکند و بنابراین، به رغم همهی اینها، به رگهی سبکسری در خود که آنقدر مضطربانه سرکوب کرده بود، ابراز وجود میکند. اما او آن را آگاهانه زندگی نمیکند، بلکه بیشتر بازیچهی این گرایش نیاگاه است. به عبارت دیگر، بهوسیلهی آن تسخیر شده است و به نمایندهی نیاگاه عقدهی خود تبدیل شده است.
۱۳۸
اکنون ما اطلاعات بسیار بیشتری در مورد خرچنگ داریم: این خرچنگ حاوی روانشناسی درونی این بخش رامنشده از زی است. اینهمانیهای نیاگاه، او را بیشتر و بیشتر به سمت خود میکشانند. آنها این قدرت را دارند زیرا به دلیل نیاگاه بودن، پذیرای بینش یا اصلاح نیستند. بنابراین، خرچنگ نمادی از محتویات نیاگاه است. این محتویات همیشه سعی میکنند بیمار را به روابطش با دوستش بازگردانند. (خرچنگ به عقب راه میرود.) اما ارتباط با دوستش مترادف با بیماری است، زیرا او از طریق آن روانرنجور شده است.
۱۳۹
به طور دقیق، همهی اینها واقعاً به تحلیل در سطح ابژکتیو تعلق دارد. اما نباید فراموش کنیم که ما این دانش را تنها با استفاده از سطح سوبژکتیو به دست آوردهایم، که بنابراین یک اصل اکتشافی مهم است. برای اهداف عملی، میتوانیم به نتایجی که تاکنون به دست آمدهاند، بسنده کنیم؛ اما باید الزامات نظریه را برآورده کنیم: هنوز همهی تداعیها ارزیابی نشدهاند و اهمیت انتخاب نماد هنوز به اندازهی کافی توضیح داده نشده است.
۱۴۰
اکنون به گفتهی بیمار میپردازیم که خرچنگ در آب پنهان شده بود و او در ابتدا آن را ندید. او در ابتدا روابط نیاگاهی را که ما در موردشان صحبت کردیم، ندید؛ آنها نیز در آب پنهان بودند. رودخانه سدی است که مانع عبور او به آن سوی رودخانه میشود. دقیقاً همین روابط نیاگاه است که او را به دوستش متصل میکند و مانعش میشود. نیاگاه مانع بود. بنابراین آب نشانگر نیاگاه، یا بهتر بگوییم، حالت نیاگاهیِ پنهان بودن است. زیرا خرچنگ نیز چیزی نیاگاه است، درواقع محتوای پویایی است که در اعماق آن پنهان شده است.
[1]. fantasy-occurrences
[2]. amplification
[3]. depreciation
[4]. prudery
[5]. water-nymph
[6]. memory-complexes
[7]. uplift
[8]. very long moral face
[9]. tone