تکنیک تمایزگذاری میان انا و نمادهای نیاگاه/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمه‌ی آبذ

۳۴۱

من وظیفه دارم که مثالی دقیق از فعالیت خاص آنیموس و آنیما به خواننده ارائه دهم. متأسفانه این مطالب آنقدر زیاد است و نیاز به توضیحات زیادی در مورد نمادها دارد که نمی‌توانم چنین شرحی را در محدوده‌ی این مقاله بگنجانم. با این حال، برخی از این محصولات را با تمام تداعی‌های نمادین آنها در یک اثر جداگانه منتشر کرده‌ام، و باید خواننده را به آن ارجاع دهم. در آن کتاب چیزی درباره‌ی آنیموس نگفتم، زیرا در آن‌زمان این عملکرد هنوز برای من ناشناخته بود. با این حال، اگر به یک بیمار زن توصیه کنم که محتویات نیاگاه خود را مرتبط کند، او همیشه همان نوع خیالیدگی را تولید خواهد کرد. شخصیت قهرمان مردانه که تقریباً بلااستثنا ظاهر می‌شود، آنیموس است و توالی تجربیات خیالیده، دگرگونی و انحلال تدریجی عقده‌ی خودایستایی را نشان می‌دهد.

 

۳۴۲

این استحاله، هدف تحلیل نیاگاه است. اگر استحاله رخ ندهد، به این معنی است که تأثیر تعیین‌کننده‌ی نیاگاه بی‌وقفه است و در برخی موارد، به رغم تمام تحلیل‌ها و درک ما، همچنان به حفظ نموناهای روان‌رنجوری ادامه خواهد داد. از طرف دیگر، یک انتقال بی‌اختیاری رخ خواهد داد که به همان اندازه‌ی یک روان‌رنجوری بد است. بدیهی است که در چنین مواردی، هیچ مقدار تلقین، حسن‌نیت و درک صرفاً تقلیل‌گرایانه به شکستن قدرت نیاگاه کمکی نکرده است. این به این معنی نیست که (بار دیگر می‌خواهم به‌روشنی بر این نکته تأکید کنم) که همه‌ی روش‌های روان‌درمانی، سرجمع، بی‌فایده اند. من فقط می‌خواهم بر این واقعیت تأکید کنم که موارد کمی وجود ندارد که پزشک باید تصمیم خود را برای مقابله‌ی اساسی با نیاگاه بگیرد تا به یک توافق واقعی با آن برسد. البته این چیزی بسیار متفاوت از تفسیر است. در مورد دوم، بدیهی است که پزشک از قبل می‌داند تا بتواند تفسیر کند. اما در مورد یک توافق واقعی، مسئله تفسیر نیست: مسئله آزادسازی فرآیندهای نیاگاه و اجازه دادن به آنها برای ورود به ذهن آگاه به شکل خیالشگری است. اگر دوست داشته باشیم، می‌توانیم در تفسیر این خیالشگری‌ها تلاش کنیم. در بسیاری از موارد، ممکن است برای بیمار بسیار مهم باشد که ایده‌ای از معنای خیالشگری‌های تولیدشده داشته باشد. اما از اهمیت حیاتی برخوردار است که او آنها را به طور کامل تجربه کند و تا جایی که درک فکری به کلیت تجربه تعلق دارد، آنها را نیز بفهمد. با این حال، من اولویت را به فهمیدن نمی‌دهم. طبیعتاً پزشک باید بتواند به بیمار در درک او کمک کند، اما از آنجایی که او همه‌چیز را نخواهد فهمید و درواقع نمی‌تواند همه‌چیز را بفهمد، پزشک باید با پشتکار از شاهکارهای تفسیر هوشمندانه خودداری کند. زیرا نکته‌ی مهم تفسیر و فهمیدن خیالشگری‌ها نیست، بلکه در درجه‌ی اول تجربه کردن آنها است. آلفرد کوبین در کتاب خود طرف دیگر [1]توصیف بسیار خوبی از نیاگاه ارائه داده است. یعنی او آنچه را به عنوان یک هنرمند از نیاگاه تجربه کرده است، توصیف کرده است. این یک تجربه‌ی هنری است که به معنای عمیق‌تر تجربه‌ی انسانی، ناقص است. من خواندن دقیق این کتاب را به هرکسی که به این سؤالات علاقه‌مند است توصیه می‌کنم. سپس او به ناتمامیتی که من از آن صحبت می‌کنم پی خواهد برد: این رؤیا به صورت هنری تجربه می‌شود، اما نه به صورت انسانی. منظور من از تجربه‌ی «انسانی» این است که شخص نویسنده نباید فقط به صورت منفعل در رؤیا گنجانده شود، بلکه باید با آگاهی کامل و به طور فعال و واکنشی با چهره‌های رؤیا روبه‌رو شود. من همین انتقاد را به نویسنده‌ی خیالش‌های مطرح‌شده در کتاب فوق وارد می‌کنم. او نیز صرفاً در مقابل خیالش‌هایی که از نیاگاه شکل می‌گیرند، قرار می‌گیرد، آنها را درک می‌کند یا در بهترین حالت منفعلانه تحملشان می‌کند. اما توافق واقعی با نیاگاه مستلزم یک دیدگاه آگاهانه‌ی کاملاً مخالف است.

 

۳۴۳

سعی می‌کنم منظورم را با یک مثال توضیح دهم. یکی از بیمارانم که مرد است این خیالشگری را داشت: او نامزدش را می‌بیند که در جاده به سمت رودخانه می‌دود. زمستان است و رودخانه یخ زده است. بیمار روی یخ می‌دود و نامزدش او را دنبال می‌کند. نامزدش مستقیماً قصد دارد از سطح یخین بیرون رود اما یخ می‌شکند، شکافی تاریک ظاهر می‌شود و بیمار می‌ترسد که نامزدش به داخل شکاف بپرد. و این همان چیزی است که اتفاق می‌افتد: نامزدش به داخل شکاف می‌پرد.

 

۳۴۴

این قطعه، اگرچه از متنش جدا شده است، اما به‌وضوح نگرش ذهن آگاه را نشان می‌دهد: ذهن آگاه درک می‌کند و منفعلانه تحمل می‌کند، تصویر خیالیده صرفاً دیده و احساس می‌شود، گویی دوبعدی است، زیرا بیمار به اندازه‌ی کافی درگیر آن نیست. بنابراین، خیالشگری یک تصویر مسطح، شاید ملموس و آشفته، اما غیرواقعی، مانند یک رؤیا باقی می‌ماند. این غیرواقعی بودن از این واقعیت ناشی می‌شود که خود او نقش فعالی ایفا نمی‌کند. اگر خیالشگری در واقعیت اتفاق می‌افتاد، او برای جلوگیری از خودکشی نامزدش، در مضیقه نبود. به عنوان مثال، او می‌توانست به‌راحتی از نامزدش سبقت بگیرد و مانع از پریدن دختر به درون شکاف شود. اگر او در واقعیت همانطور که در خیالشگری عمل می‌کرد عمل می‌کرد، بدیهی است که فلج می‌شد، یا از وحشت یا به دلیل این فکر نیاگاه که واقعاً هیچ اعتراضی به خودکشی دختر ندارد. این واقعیت که او در خیالشگری منفعل می‌ماند، صرفاً نگرش او را نسبت به فعالیت نیاگاه به‌طورکلی بیان می‌کند: او مجذوب و مبهوت آن است. در واقعیت، او از انواع ایده‌ها و باورهای افسرده‌کننده رنج می‌برد؛ او فکر می‌کند خوب نیست، که یک نقص ارثی نومیدکننده دارد، که مغزش در حال انحطاط است و غیره. این احساسات منفی، تلقین‌های خودکار زیادی هستند که او بدون استدلال می‌پذیرد. از نظر فکری، او می‌تواند آنها را کاملاً درک کند و نادرست تشخیصشان دهد، اما با این حال، احساسات همچنان ادامه دارند. آنها نمی‌توانند به‌وسیله‌ی عقل مورد حمله قرار گیرند زیرا هیچ مبنای فکری یا منطقی ندارند. آنها ریشه در یک زندگی خیالیده‌ی نیاگاه و غیرعقلانی دارند که پذیرای انتقاد آگاهانه نیست. در این موارد، باید به نیاگاه فرصتی داده شود تا خیالشگری‌هایش را تولید کند و بخش فوق دقیقاً چنین محصولی از فعالیت خیالیده‌ی نیاگاه است. از آنجایی که مورد، افسردگی روان‌زاد بود، خود افسردگی ناشی از خیالشگری‌هایی بود که بیمار کاملاً نیاگاه از وجود آنها آگاه بود. در ماخولیای واقعی، خستگی مفرط، مسمومیت و غیره، وضعیت برعکس می‌شود: بیمار چنین خیالشگری‌هایی دارد زیرا در وضعیت افسرده‌ای قرار دارد. اما در مورد افسردگی روان‌زاد، او افسرده است زیرا چنین خیالشگری‌هایی دارد. بیمار من مرد جوان بسیار باهوشی بود که با یک تحلیل طولانی، از نظر فکری در مورد علت روان‌رنجوری خود آگاه شده بود. با این حال، درک فکری هیچ تفاوتی در افسردگی‌اش ایجاد نمی‌کرد. در مواردی از این دست، پزشک باید خود را از زحمت بی‌فایده‌ی کاوش بیشتر در علیت معاف کند؛ زیرا، وقتی درک کم‌وبیش جامع فایده‌ای نداشته باشد، کشف ذره‌ای دیگر از علیت نیز فایده‌ای نخواهد داشت. نیاگاه به‌سادگی به یک تسلط غیرقابل‌انکار دست یافته است. این نیرو، نیروی جاذبه‌ای را به کار می‌گیرد که می‌تواند تمام محتویات آگاهانه را بی‌اعتبار کند؛ به عبارت دیگر، می‌تواند زی را از دنیای آگاهانه خارج کند و از این طریق یک افسردگی، یک رکود ذهنی (ژانت) ایجاد کند. اما در نتیجه‌ی این امر، طبق قانون انرژی، باید انتظار انباشت ارزش -یعنی زی- در نیاگاه را داشته باشیم.

 

۳۴۵

زی هرگز ممکن نیست درک شود مگر به شکلی تعریف‌شده؛ به عبارت دیگر، با تصاویر خیالیده اینهمان است. و ما فقط می‌توانیم با بالا آوردن تصاویر خیالیده‌ی مربوطه، آن را از چنگال نیاگاه رها کنیم. به همین دلیل است که در چنین موردی، به نیاگاه فرصتی می‌دهیم تا خیالش‌های خود را به سطح بیاورد. این‌گونه است که قطعه‌ی فوق تولید شد. این یک قسمت واحد از سلسله‌ی طولانی و بسیار پیچیده‌ای از تصاویر خیالیده است که مربوط به سهمیه‌ی انرژی ازدست‌رفته در ذهن آگاه و محتویات آن است. دنیای آگاه بیمار سرد، خالی و خاکستری شده است؛ اما نیاگاه او فعال، قدرتمند و غنی است. این ویژگی، ماهیت روان نیاگاه است که به‌خودی‌خود بسنده است و هیچ ملاحظه‌ی انسانی را نمی‌شناسد. هنگامی که چیزی به نیاگاه می‌افتد، صرف‌نظر از آنکه ذهن آگاه رنج می‌برد یا نه، در آنجا حفظ می‌شود. دومی می‌تواند گرسنه بماند و یخ بزند، در حالی که همه‌چیز در نیاگاه سرسبز و شکوفا می‌شود.

 

۳۴۶

حداقل در ابتدا اینطور به نظر می‌رسد. اما وقتی عمیق‌تر نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم این بی‌توجهی نیاگاه، معنایی، و درواقع هدف و غایتی دارد. اهداف روانی‌ای هستند که فراتر از اهداف آگاهانه قرار دارند؛ درواقع، آنها حتی ممکن است برای اهداف آگاهانه مضر باشند. اما متوجه می‌شویم که نیاگاه فقط زمانی نسبت به آگاه رفتاری خصمانه یا بی‌رحمانه دارد که دومی نگرشی نادرست یا متظاهرانه اتخاذ کند.

 

۳۴۷

نگرش آگاهانه‌ی بیمار من چنان یکجانبه روشنفکرانه و عقلانی است که خود طبیعت علیهش قیام می‌کند و تمام دنیای ارزش‌های آگاهانه‌اش را نابود می‌کند. اما او نمی‌تواند خود را غیرعقلانی کند و به عملکرد دیگری، مثلاً احساس، وابسته سازد، به این دلیل بسیار ساده که آن را ندارد. نیاگاه آن را دارد. بنابراین ما چاره‌ای نداریم جز اینکه رهبری را به نیاگاه بسپاریم و به آن فرصت دهیم تا به شکل خیالشگری به یک محتوای آگاهانه تبدیل شود. اگر قبلاً بیمار من به دنیای عقلانی خود چسبیده بود و با توجیهات از خود در برابر آنچه بیماری‌اش می‌دانست دفاع می‌کرد، اکنون باید کاملاً تسلیم آن شود و وقتی دچار افسردگی می‌شود، دیگر نباید خودش را مجبور به نوعی کار برای فراموش کردن کند، بلکه باید افسردگی خودش را بپذیرد و به آن گوش فرادهد.

 

۳۴۸

حال، این درست نقطه‌ی مقابل تسلیم شدن در برابر یک حال‌وهوا است که از نشانه‌های بارز روان‌رنجوری است. این نه ضعف است، نه تسلیم بی‌باکانه، بلکه دستاوردی دشوار است که جوهره‌ی آن حفظ عینیت نگرش شما به رغم وسوسه‌های حال‌وهوا و تبدیل آن حال‌وهوا به ابژه‌ی شما است، نه که اجازه دهید در شما به سوژه‌ی غالب تبدیل شود. بنابراین بیمار باید سعی کند حال‌وهوای خود را وادار به صحبت با خود کند؛ حال‌وهوای او باید همه‌چیز را در مورد خودش به او بگوید و به او نشان دهد که از طریق چه نوع قیاس‌های خیالیده‌ی خودش را بیان می‌کند.

 

۳۴۹

قطعه‌ی فوق، کمی از حال‌وهوای تجسم‌یافته است. اگر او موفق نمی‌شد ابژکتیویّت خودش را در نسبت با حال‌وهوایش حفظ کند، به جای تصویر خیالی، فقط یک حس فلج‌کننده داشت که همه‌چیز به سمت شیطان می‌رود، که او لاعلاج است و غیره. اما از آنجا که به حال‌وهوایش فرصتی داد تا خودش را در یک تصویر بیان کند، موفق شد حداقل مقدار کمی از زی را، از انرژی خلاق نیاگاه را به شکل ایدتیک، به یک محتوای آگاهانه تبدیل کند و بنابراین آن را از حوزه‌ی نیاگاه خارج کند.

 

۳۵۰

اما این تلاش کافی نیست؛ برای آنکه خیالِش به طور کامل تجربه شود، نه‌تنها ادراک و انفعال، بلکه مشارکت فعال را می‌طلبد. بیمار اگر در خیالِش همانطور رفتار کند که بی‌شک در واقعیت رفتار می‌کند، از این خواسته پیروی خواهد کرد. او هرگز در حالی که نامزدش سعی در غرق کردن خود دارد، یک تماشاگر بی‌کار باقی نمی‌ماند؛ او از جا می‌پرد و جلوِ او را می‌گیرد. این نیز باید در خیالِش اتفاق بیفتد. اگر او موفق شود در خیالِش همانطور رفتار کند که در موقعیت مشابه در واقعیت رفتار می‌کند، ثابت می‌کند که خیالِش را جدی گرفته است، یعنی ارزش واقعیت مطلق را به نیاگاه نسبت می‌دهد. به این ترتیب او بر روشنفکری یکجانبه‌ی خود غالب شده، به طور غیرمستقیم اعتبار دیدگاه غیرعقلانی نیاگاه را تأیید کرده است.

 

۳۵۱

این آن تجربه‌ی کامل نیاگاه است که از او خواسته می‌شود. اما نباید معنای واقعی‌اش را دست‌کم گرفت: تمام دنیای شما توسط یک واقعیت خیالیده تهدید می‌شود. فراموش کردن اینکه همه‌ی اینها فقط خیالِش است، ساخته‌وپرداخته‌ی تخیل است که باید به نظر کاملاً خودسرانه و مصنوعی برسد، تقریباً به طرز غیرقابل‌تحملی دشوار است. چگونه می‌توان ادعا کرد چیزی از این نوع «واقعی» است و آن را جدی گرفت؟

 

۳۵۲

به‌سختی می‌توان از ما انتظار داشت که به نوعی زندگی دوگانه اعتقاد داشته باشیم، که در یک سطح خود را به عنوان شهروندان عادی فروتن رفتار می‌کنیم، در حالی که در سطح دیگر ماجراجویی‌های باورنکردنی داریم و اعمال قهرمانانه انجام می‌دهیم. به عبارت دیگر، نباید خیالشگری‌های خود را ابژکتیو کنیم. اما در انسان تمایل عجیبی به انجام این کار وجود دارد، و تمام بیزاری او از خیالشگری و تحقیر انتقادی نیاگاهش صرفاً از ترس ریشه‌دار از این گرایش ناشی می‌شود. ابژکتیوسازی و ترس از آن هر دو خرافات بدوی هستند، اما هنوز هم در میان افراد به‌اصطلاح روشنفکر به زنده‌ترین شکل خود باقی می‌مانند. در زندگی مدنی خود، یک مرد ممکن است حرفه‌ی کفاشی را دنبال کند، اما به عنوان عضوی از یک فرقه شأن یک فرشته‌ی مقرب را به خود می‌گیرد. از هر نظر او یک تاجر کوچک است، اما در میان فراماسون‌ها یک اشراف‌زاده‌ی مرموز است. دیگری تمام روز را در دفتر خود می‌نشیند؛ عصر، در حلقه‌اش، او تجسمی از ژولیوس سزار است، به عنوان یک انسان جایزالخطا، اما در مقام رسمی‌اش معصوم. همه‌ی اینها عینیت‌بخشی‌های غیرعمدی هستند.

 

۳۵۳

در مقابل، باور علمی زمان ما، یک هراس خرافی از خیالشگری ایجاد کرده است. اما واقعیت چیزی است که کار می‌کند. و خیالشگری‌های نیاگاه کار می‌کنند، شکی در این مورد نیست. حتی باهوش‌ترین فیلسوف نیز می‌تواند قربانی یک اجتماع‌هراسی کاملاً احمقانه شود. واقعیت علمی مشهور ما کوچکترین محافظتی در برابر به‌اصطلاح غیرواقعی بودن نیاگاه به ما نمی‌دهد. چیزی در پشت‌پرده‌ی تصاویر خیالیده[2] کار می‌کند، چه به آن نام خوب بدهیم و چه نام بد. این چیزی واقعی است و به همین دلیل باید بروزات آن را جدی گرفت. اما ابتدا باید بر تمایل به عینیت‌بخشی غلبه کرد. به عبارت دیگر، وقتی به مسئله‌ی تفسیر خیالشگری‌ها نزدیک می‌شویم، نباید آنها را به معنای واقعی کلمه در نظر بگیریم. در حالی که درگیر تجربه‌ی واقعی هستیم، خیالشگری‌ها را نمی‌توان به اندازه‌ی کافی به معنای واقعی کلمه در نظر گرفت. اما وقتی نوبت به درک آنها می‌رسد، به‌هیچ‌وجه نباید شباهت، یعنی تصویر خیالیده را با فرآیند عملی زیربنایی آن اشتباه بگیریم. ظاهر، خودِ آن چیز نیست، بلکه تنها بیان آن است.

 

۳۵۴

بنابراین بیمار من صحنه‌ی خودکشی را «در سطحی دیگر» تجربه نمی‌کند (اگرچه از هر نظر دیگر به اندازه‌ی یک خودکشی واقعی ملموس است)؛ او چیزی واقعی را تجربه می‌کند که شبیه خودکشی است. دو «واقعیت» متضاد، دنیای آگاه و دنیای نیاگاه، برای برتری[3] با هم نزاع[4] نمی‌کنند، بلکه هریک دیگری را نسبی[5] می‌کند. اینکه واقعیت نیاگاه بسیار نسبی است، احتمالاً هیچ تعارض حادّی[6] ایجاد نخواهد کرد؛ اما اینکه می‌توان در مورد واقعیت دنیای آگاه شک کرد، با اشتیاق کمتری پذیرفته خواهد شد. و با این حال، هر دو «واقعیت» تجربه‌ی روانی، شباهت‌های روانی هستند که بر روی یک پرده‌ی تاریک و مرموز نقاشی شده‌اند. برای هوش انتقادی، چیزی از واقعیت مطلق باقی نمانده است.

 

۳۵۵

ما از ذات چیزها، از هستی مطلق، چیزی نمی‌دانیم. اما اثرات مختلفی را تجربه می‌کنیم: از «بیرون» از طریق حواس، از «درون» از طریق خیالشگری. ما هرگز به این فکر نمی‌کنیم که بگوییم رنگ «سبز» وجود مستقلی دارد؛ به همین ترتیب، هرگز نباید تصور کنیم که یک تجربه‌ی خیالیده به‌خودی‌خود و برای خود وجود دارد و بنابراین باید کاملاً به معنای واقعی کلمه در نظر گرفته شود. این یک عبارت، یک ظاهر است که نمایانگر چیزی ناشناخته اما واقعی است. قطعه‌ی خیالیده که من به آن اشاره کردم، همزمان با موجی از افسردگی و نومیدی است و این رویداد در خیالیدگی بیان می‌شود. بیمار واقعاً نامزد دارد؛ برای او، نامزدش تنها پیوند عاطفی با جهان را نشان می‌دهد. اگر آن پیوند را بشکند، پایان رابطه‌اش با جهان خواهد بود. این یک جنبه‌ی کاملاً نومیدکننده خواهد بود. اما نامزدش همچنین نمادی از آنیمای اوست، یعنی رابطه‌ی او با نیاگاه. از این رو، این خیالشگری همزمان این واقعیت را بیان می‌کند که بدون هیچ مانعی از جانب او، آنیمای او دوباره در حال ناپدید شدن به درون نیاگاه است. این جنبه نشان می‌دهد که بار دیگر حال‌وهوای او قوی‌تر از خودش است. این حال‌وهوا همه‌چیز را به باد می‌دهد، در حالی که او بدون هیچ اقدامی نظاره‌گر است. اما او می‌تواند به‌راحتی مداخله کند و آنیمای خودش را مهار کند.

 

۳۵۶

من به این جنبه‌ی اخیر اولویت می‌دهم، زیرا بیمار درون‌گرا است که روابط زندگی‌اش به‌وسیله‌ی حقایق درونی اداره می‌شود. اگر او برون‌گرا بود، من باید به جنبه‌ی اول اولویت می‌دادم، زیرا زندگی شخصیت برون‌گرا در درجه‌ی اول به‌وسیله‌ی رابطه‌اش با انسان‌ها اداره می‌شود. او ممکن است در یک لحظه‌ی بحرانی نامزدش را و خودش را نیز از دست بدهد، در حالی که درون‌گرا وقتی که رابطه‌اش را با آنیما، یعنی با ابژه‌ی درون، کنار می‌گذارد، بیشترین آسیب را به خودش می‌زند.

 

۳۵۷

بنابراین خیالش بیمار من به‌وضوح حرکت منفی نیاگاه را آشکار می‌کند، تمایلی به پس‌زدن از دنیای آگاه با چنان شدتی که زی را از آگاهی می‌مکد و آن را خالی می‌گذارد. اما، با «به آگاهی رساندن خیالِش»، ما مانع از وقوع این فرآیند به صورت نیاگاه می‌شویم. اگر خود بیمار به روشی که در بالا توضیح داده شد، فعالانه مشارکت کند، زی‌ای را که در خیالشگری سرمایه‌گذاری شده است، در اختیار خواهد گرفت و بدین ترتیب نفوذ بیشتری بر نیاگاه به دست خواهد آورد.

 

۳۵۸

تحقق آگاهانه و مداوم خیالشگری‌های نیاگاه، همراه با مشارکت فعال در رویدادهای خیالیده، همانطور که در موارد بسیار زیادی شاهد بوده‌ام، اولاً این اثر را دارد که افق آگاه را با گنجاندن محتویات متعدد نیاگاه گسترش می‌دهد؛ ثانیاً به‌تدریج نفوذ غالب نیاگاه را کاهش می‌دهد؛ و ثالثاً باعث تغییر شخصیت می‌شود.

 

۳۵۹

این تغییر شخصیت طبیعتاً تغییر در خلق‌وخوی موروثی نخستین نیست، بلکه استحاله در نگرش کلی است. آن شکاف‌ها و آنتاگونیسم‌های شدید بین آگاه و نیاگاه، مانند آنچه به‌وضوح در تضادهای بی‌پایان طبیعت‌های روان‌رنجور می‌بینیم، تقریباً همیشه بر یکجانبه‌گرایی قابل‌توجه نگرش آگاه استوار است که به یک یا دو عملکرد اولویت مطلق می‌دهد، در حالی که سایر عملکردها به‌ناحق به پس‌زمینه رانده می‌شوند. تحقق و تجربه‌ی آگاهانه‌ی خیالشگری‌ها، عملکردهای پایین‌تر نیاگاه را در ذهن آگاه جذب می‌کند؛ فرآیندی که طبیعتاً بدون تأثیرات گسترده بر نگرش آگاه نیست.

 

۳۶۰

عجالتاً از بحث درباره‌ی ماهیت این تغییر شخصیت خودداری می‌کنم، زیرا فقط می‌خواهم بر این واقعیت تأکید کنم که تغییر مهمی رخ می‌دهد. من این تغییر را که هدف تحلیل ما از نیاگاه است، عملکرد متعالی[7] نامیده‌ام. این ظرفیت قابل‌توجه روان انسان برای تغییر، که در عملکرد متعالی بیان می‌شود، هدف اصلی فلسفه‌ی کیمیاگری اواخر قرون‌وسطی است، جایی که در قالب نمادگرایی کیمیاگری بیان می‌شد. هربرت سیلبرر، در کتاب بسیار خوب خود مسائل عرفان و نمادگرایی آن، پیش از این به محتوای روانشناختی کیمیاگری اشاره کرده است. پذیرش دیدگاه فعلی و تقلیل این تلاش‌های «کیمیاگرانه» به صرفاً موضوع انبیق‌ها و دیگ‌های ذوب، خطایی نابخشودنی خواهد بود. این جنبه قطعاً وجود داشته است؛ این نشان‌دهنده‌ی آغازهای آزمایشی شیمی دقیق بوده است. اما کیمیاگری یک جنبه‌ی معنوی نیز داشت که نباید دست‌کم گرفته شود و ارزش روانشناختی آن هنوز به اندازه‌ی کافی مورد قدردانی قرار نگرفته است: یک فلسفه‌ی «کیمیاگرانه» وجود داشت، که پیشگامِ کورمال‌کورمالِ مدرن‌ترین روانشناسی بود. راز کیمیاگری درواقع عملکرد متعالی، دگرگونی شخصیت، از طریق ترکیب و تلفیق اجزای والا با اجزای پست، عملکردهای متمایز با عملکردهای پست، و عملکردهای آگاه با نیاگاه بود.

 

۳۶۱

اما، همانطور که آغاز شیمی علمی به طرز نومیدکننده‌ای به‌وسیله‌ی خودبینی‌های[8] خیالیده و بولهوسی‌ها[9] تحریف و سردرگم شد، فلسفه‌ی کیمیاگری نیز، که به‌وسیله‌ی عینیت‌یابی‌های اجتناب‌ناپذیر عقل خام و تمایزنیافته، مختل شده بود، هرگز به هیچ فرمول‌بندی روانشناختی روشنی نرسید، به رغم این واقعیت که زنده‌ترین شهود حقایق عمیق، متفکر قرون‌وسطایی را با شور و شوق به مسائل کیمیاگری متصل نگه می‌داشت. هیچ‌کس که فرآیند هضم نیاگاه را پشت‌سر گذاشته باشد، انکار نخواهد کرد که این فرآیند، تمام وجودش را فرا گرفته و او را تغییر داده است.

 

۳۶۲

اگر خواننده‌ی من در این لحظه سرش را با تردید تکان دهد، به‌هیچ‌وجه سرزنشش نمی‌کنم، زیرا کاملاً قادر به تصور این نیست که چگونه چنین کمیت ناچیزی مانند خیالشگری بی‌اهمیتی که در بالا ذکر شد، می‌تواند کوچکترین تأثیری بر کسی داشته باشد. فوراً اعتراف می‌کنم که با درنظرگرفتن عملکرد متعالی و تأثیر خارق‌العاده‌ای که به آن نسبت داده شده است، قطعه‌ای که نقل کردیم هیچ روشنگر نیست. اما (و در اینجا باید به درک خیرخواهانه‌ی خواننده‌ام متوسل شوم) ارائه‌ی هر نمونه‌ای بسیار دشوار است، زیرا هر مثالی این ویژگی تأسفبار را دارد که فقط برای فرد مربوطه چشمگیر و قابل‌توجه است. بنابراین، من همیشه به بیمارانم توصیه می‌کنم که این باور ساده‌لوحانه را در ذهنشان پرورش ندهند که آنچه برای آنها از بیشترین اهمیت برخوردار است، مشخصاً نیز دارای اهمیت عینی است.

 

۳۶۳

اکثر قریب به اتفاق مردم کاملاً ناتوان از آن اند که خود را به صورت جداگانه در ذهن دیگری قرار دهند. این درواقع یک هنر منحصربه‌فرد و نادر است، و راستش را بخواهید، ما را خیلی هم به جایی نمی‌رساند. حتی آن کسی که فکر می‌کنیم او را بهتر می‌شناسیم و خودش به ما اطمینان می‌دهد که کاملاً درکش می‌کنیم، در اصل برای ما غریبه است. او متفاوت است. بیشترین و بهترین کاری که می‌توانیم کنیم، این است که حداقل کمی از متفاوت بودنش را درک کنیم، به آن احترام بگذاریم و از حماقت فاحش تمایل به تفسیر آن جلوگیری کنیم.

 

۳۶۴

بنابراین، نمی‌توانم هیچ چیز قانع‌کننده‌ای ارائه دهم، چیزی که خواننده را آنطور که انسانی با عمیق‌ترین تجربه‌اش متقاعد می‌شود، متقاعد کند. ما باید صرفاً آن را به دلیل شباهتش با تجربه‌ی خودمان باور کنیم. در نهایت، وقتی همه‌چیز شکست می‌خورد، نتیجه‌ی نهایی بی‌شک واضح است: تغییر محسوس شخصیت. با درنظرگرفتن این ملاحظات، می‌خواهم یک قطعه‌ی خیالیده‌ی دیگر، این بار از یک زن، به خواننده ارائه دهم. تفاوت با مثال قبلی به چشم می‌آید: در اینجا تجربه کامل است، ناظر نقش فعالی ایفا می‌کند و بنابراین فرآیند را از آن خود می‌کند. مطالب در این مورد بسیار گسترده است و به یک دگرگونی عمیق شخصیت منجر می‌شود. این قطعه از مرحله‌ای پایانی از رشد شخصی می‌آید و بخشی اندامین از یک سری طولانی و پیوسته از دگرگونی‌هایی است که هدفشان رسیدن به نقطه‌ی میانی شخصیت است.

 

۳۶۵

ممکن است فوراً مشخص نباشد که منظور از «نقطه‌ی میانی شخصیت»[10] چیست. بنابراین سعی می‌کنم این مسئله را در چند کلمه خلاصه کنم. اگر ذهن آگاه را با مرکزیت انا، در مقابل نیاگاه تصور کنیم، و اگر اکنون فرآیند هضم نیاگاه را به تصویر ذهنی خود اضافه کنیم، می‌توانیم این جذب را نوعی تقریب آگاه و نیاگاه بدانیم، جایی که مرکز شخصیت کل دیگر با خود منطبق نیست، بلکه با نقطه‌ای در میانه بین آگاه و نیاگاه قرار دارد. این نقطه‌ی تعادل جدید، مرکزیت جدید شخصیت کل، یک مرکز مجازی خواهد بود که به دلیل موقعیت کانونی‌اش بین آگاه و نیاگاه، پایه و اساس جدید و محکم‌تری برای شخصیت تضمین می‌کند. من آزادانه اعتراف می‌کنم که تجسم‌هایی از این نوع چیزی بیش از تلاش‌های ناشیانه‌ی ذهن غیرماهر برای بیان حقایق روانشناختی بیان‌ناپذیر و تقریباً توصیف‌ناپذیر نیستند. می‌توانم همین را به زبان سنت‌پل بگویم: «با این حال، من زندگی نمی‌کنم، بلکه مسیح در من زندگی می‌کند.» یا می‌توانم به لائوتسه استناد کنم و مفهوم او از تائو، راه میانه و مرکز خلاق همه‌چیز را به کار ببرم. در همه‌ی اینها، یک چیز مدنظر است. به عنوان یک روانشناس با وجدان علمی، باید فوراً بگویم که این چیزها عوامل روانی با قدرت انکارناپذیر اند؛ آنها اختراعات یک ذهن بی‌کار نیستند، بلکه رویدادهای روانی مشخصی هستند که از قوانین مشخصی پیروی می‌کنند و علت‌ها و معلول‌های مشروع خود را دارند که امروزه نیز مانند هزاران سال پیش، در میان اقوام و نژادهای بسیار متفاوت یافت می‌شوند. من هیچ نظریه‌ای درباره‌ی ماهیت این فرآیندها ندارم. ابتدا باید دانست که ماهیت روان چیست. من صرفاً به بیان حقایق بسنده می‌کنم.

 

۳۶۶

حال به مثال خود می‌رسیم: این مثال مربوط به خیالشی با ماهیتی کاملاً بصری است، چیزی که در زبان باستانیان «واقعه»[11] نامیده می‌شد. نه «رؤیایی که در خواب دیده می‌شود»، بلکه رؤیایی که با تمرکز شدید بر پس‌زمینه‌ی آگاهی درک می‌شود، تکنیکی که تنها پس از تمرین طولانی به کمال می‌رسد. به گفته‌ی خودش، این چیزی است که بیمار دید:

از کوه بالا رفتم و به جایی رسیدم که هفت سنگ سرخ در مقابلم، هفت سنگ در دو طرفم و هفت سنگ پشت‌سرم دیدم. در وسط این چهارضلعی ایستادم. سنگ‌ها مانند پله صاف بودند. سعی کردم چهار سنگ نزدیک‌تر به خودم را بلند کنم. با انجام این کار، متوجه شدم که این سنگ‌ها پایه‌های چهار مجسمه‌ی خدایان هستند که وارونه در زمین دفن شده‌اند. آنها را کندم و دور خودم چیدم، طوری که من در وسط آنها ایستاده بودم. ناگهان آنها به سمت یکدیگر خم شدند تا سرهایشان به هم رسید و چیزی شبیه چادر روی من تشکیل دادند. خودم به زمین افتادم و گفتم: «اگر لازم است، روی من بیفت! خسته‌ام.» سپس دیدم که در آن سو، حلقه‌ای از شعله، چهار خدا را احاطه کرده بود. پس از مدتی از زمین بلند شدم و مجسمه‌های خدایان را سرنگون کردم. جایی که آنها افتادند، چهار درخت سر به فلک کشیدند. آبی شعله‌های آتش از حلقه‌ی آتش زبانه کشیدند و شروع به سوزاندن شاخ و برگ درختان کردند. با دیدن این موضوع گفتم: «این باید متوقف شود. من باید خودم به درون آتش بروم تا برگ‌ها نسوزند.» سپس به درون آتش قدم گذاشتم. درختان ناپدید شدند و «حلقه‌ی آتشین به شعله‌ی آبی عظیمی تبدیل شد که مرا از زمین بلند کرد.»

 

۳۶۷

در اینجا رؤیا به پایان رسید. متأسفانه نمی‌توانم بفهمم چگونه می‌توانم معنای فوق‌العاده جالب این رؤیا را به طور قطعی برای خواننده روشن کنم. این قطعه گزیده‌ای از یک توالی طولانی است و برای درک اهمیت تصویر، باید هر آنچه را قبل و بعد از آن اتفاق افتاده است، توضیح داد. در هر صورت، خواننده‌ی بی‌طرف فوراً ایده‌ی «نقطه‌ی میانی» را که با نوعی صعود (کوهنوردی، تلاش، مبارزه و غیره) به آن می‌رسد، تشخیص خواهد داد. او همچنین بدون مشکل معمای معروف قرون‌وسطایی تربیع دایره را که به حوزه‌ی کیمیاگری تعلق دارد، تشخیص خواهد داد. در اینجا، دایره جایگاه شایسته‌اش را به عنوان نمادی از فردیت پیدا می‌کند. شخصیت کامل توسط چهار جهت اصلی، چهار خدا، یعنی چهار عملکردی که در فضای روانی جهت‌گیری می‌کنند، و همچنین توسط دایره‌ای که کل را در بر می‌گیرد، نشان داده می‌شود. غلبه بر چهار خدایی که فرد را تهدید به خفه کردن می‌کنند، به معنای رهایی از هویت‌یابی با چهار کارکرد، یک نیرداواندوای چهارگانه (عاری از اضداد) و به دنبال آن نزدیک شدن به دایره، به سوی تمامیت یکپارچه است. این به نوبه‌ی خود منجر به تعالی بیشتر می‌شود.

 

۳۶۸

من باید به این نکات بسنده کنم. هرکسی که زحمت تأمل در این موضوع را به خود بدهد، قادر خواهد بود تصوری تقریبی از چگونگی استحاله‌ی شخصیت به دست آورد. بیمار از طریق مشارکت فعالش، خود را در فرآیندهای نیاگاه ادغام می‌کند و با اجازه دادن به آنها برای تصرف خودش، آنها را در اختیار می‌گیرد. به این ترتیب، او آگاه را به نیاگاه پیوند می‌دهد. نتیجه، عروج در شعله، استحاله در گرمای کیمیاگری و پیدایش «روح لطیف»[12] است. این همان عملکرد متعالی است که از اتحاد اضداد زاده می‌شود.

 

۳۶۹

در این مرحله باید یک سوءتفاهم جدی را که خوانندگانم غالباً و پزشکان معمولاً تسلیم آن می‌شوند، یادآوری کنم. آنها همواره، به دلایل نامعلوم، فرض می‌کنند که من هرگز در مورد چیزی جز روش درمانی‌ام نمی‌نویسم. این هیچ درست نیست. من در مورد روانشناسی می‌نویسم. بنابراین باید صریحاً تأکید کنم که روش درمانی من این نیست که بیمارانم را وادارم تا به خیالشگری‌های عجیب‌وغریب برای استحاله‌ی شخصیتشان و سایر مزخرفات از این دست بپردازند. من فقط آن را ثبت می‌کنم که موارد خاصی وجود دارد که چنین استحاله‌ای رخ می‌دهد، نه به این دلیل که کسی را مجبور به آن می‌کنم، بلکه به این دلیل که از ضرورت درونی ناشی می‌شود. برای بسیاری از بیماران من، این چیزها زبان یأجوج و مأجوج[13] هستند و باید همین‌طور بمانند. درواقع، حتی اگر برایشان ممکن بود که در این مسیر گام بردارند، این یک چرخش اشتباه فاجعه‌بار می‌بود و من اولین کسی خواهم بود که آنها را باز می‌دارد. راه عملکرد متعالی، سرنوشت فردی است. اما ابداً نباید تصور کرد که این راه معادل زندگی یک فرد روانیِ گوشه‌گیر و بیگانگی با جهان است. کاملاً برعکس، زیرا چنین راهی تنها زمانی ممکن و سودمند است که وظایف دنیوی خاصی که این افراد برای خود تعیین می‌کنند، در واقعیت انجام شوند. خیالشگری‌ها جایگزین زندگی نیستند؛ آنها ثمرات روحی هستند که نصیب کسی می‌شوند که به زندگی ادای احترام می‌کند. فرد خجالتی چیزی جز ترس بیمارگونه‌ی خود را تجربه نمی‌کند و این ترس هیچ معنایی به او نمی‌دهد. و این راه هرگز برای کسی که راه بازگشت به مام کلیسا را یافته است، شناخته نخواهد شد. شکی نیست که راز بزرگ در دیسه‌های آن پنهان است و او می‌تواند در این دیسه‌ها زندگی‌اش را به طور معقول بزید. در نهایت، انسان عادی نیز هرگز با این دانش بار سنگینی به دوش نخواهد کشید، زیرا او برای همیشه از اندک چیزی که در دسترسش است، راضی است. بنابراین از خواننده‌ام خواهش می‌کنم که متوجه باشد من درباره‌ی چیزهایی می‌نویسم که واقعاً اتفاق می‌افتند و روش‌های درمانی را پیشنهاد نمی‌کنم.

 

۳۷۰

این دو نمونه از خیالشگری، فعالیت مثبت آنیما و آنیموس را نشان می‌دهند. تا حدی که بیمار نقش فعالی ایفا کند، شخصیت تجسم‌یافته‌ی آنیما یا آنیموس ناپدید می‌شود. این به عملکرد رابطه‌ی میان آگاه و نیاگاه تبدیل می‌شود. اما وقتی محتویات نیاگاه (همین خیالشگری‌ها) تحقق نیابند، منجر به فعالیت و شخصیت‌یابی منفی، یعنی استقلال آنیموس و آنیما، می‌شوند. سپس ناهنجاری‌های روانی ایجاد می‌شوند؛ حالت‌های تسخیر، که از خلق‌وخو و ایده‌های معمول تا روان‌پریشی متغیر هستند. همه‌ی این حالت‌ها با یک واقعیت واحد مشخص می‌شوند که یک چیز ناشناخته بخش کوچک‌تر یا بزرگ‌تری از روان را تسخیر کرده و وجود نفرت‌انگیز و مضرش را بی دخالت هیچ‌گونه بینش، عقل و انرژی ما اعلام می‌کند و بدین ترتیب قدرت نیاگاه بر ذهن آگاه، قدرت مطلق تسخیر را اعلام می‌کند. در این حالت، بخش تسخیرشده‌ی روان، عموماً روانشناسی آنیموس یا آنیما را رشد می‌دهد. کابوس زن شامل گروهی از شیاطین مذکر است؛ ساکوبوس مرد یک خون‌آشام است.

 

۳۷۱

این مفهوم خاص از روح که، طبق نگرش آگاهانه، یا به‌خودی‌خود وجود دارد یا در یک عملکرد ناپدید می‌شود، همانطور که هرکسی می‌تواند ببیند، کوچکترین ارتباطی با مفهوم مسیحی روح ندارد.

 

۳۷۲

خیالش دوم نمونه‌ای بارز از نوع محتوایی است که به‌وسیله‌ی نیاگاه اشتراکی تولید می‌شود. اگرچه شکل آن کاملاً سوبژکتیو و فردی است، اما جوهر آن اشتراکی است و از تصاویر و ایده‌های جهانی مشترک بین عموم انسان‌ها تشکیل شده است، بنابراین اجزایی هستند که فرد به وسیله‌ی آنها با بقیه‌ی بشریت ادغام[14] می‌شود. اگر این محتواها نیاگاه باقی بمانند، فرد در آنها به طور نیاگاه با افراد دیگر در هم می‌آمیزد؛ به عبارت دیگر، او متمایز نمی‌شود، و بلکه فردیت نمی‌یابد.

 

۳۷۳

شاید در اینجا کسی بپرسد چرا فردیت‌یابی برای یک انسان بسیار مطلوب است. این امر نه‌تنها مطلوب، بلکه کاملاً ضروری است، زیرا از طریق آلودگی‌اش با دیگران، در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرد و مرتکب اعمالی می‌شود که او را با خودش ناهماهنگ می‌کند. از تمام حالات آلودگی و عدم‌تمایز نیاگاه، اجباری برای بودن و عمل کردن به شیوه‌ای مغایر با طبیعت خودش ایجاد می‌شود. بر این اساس، انسان نه می‌تواند با خودش یکی باشد و نه مسئولیتی در قبال خودش بپذیرد. او خودش را در شرایطی تحقیرآمیز، غیرآزاد و غیراخلاقی احساس می‌کند. اما ناهماهنگی با خود دقیقاً همان وضعیت روان‌رنجورانه و غیرقابل‌تحملی است که او به دنبال رهایی از آن است و رهایی از این وضعیت تنها زمانی حاصل می‌شود که بتواند آنطور که احساس می‌کند با خود واقعی‌اش مطابقت دارد، باشد و عمل کند. مردم نسبت به این چیزها احساسی دارند، که در ابتدا مبهم و نامشخص است، اما با پیشرفت تدریجی، قوی‌تر و واضح‌تر می‌شود. وقتی انسانی بتواند درباره‌ی حالات و اعمال خود بگوید: «آن‌گونه که هستم، عمل می‌کنم»، می‌تواند با خود یکی باشد، هرچند دشوار باشد، و می‌تواند مسئولیت خودش را بپذیرد، هرچند که با آن مبارزه کند. ما باید تشخیص دهیم که هیچ‌چیز دشوارتر از تحمل خود نیست. (نیچه می‌گوید: «تو سنگین‌ترین بار را جستجو کردی و خود را یافتی.») با این حال، حتی این دشوارترین دستاوردها نیز در صورتی ممکن می‌شود که بتوانیم خود را از محتویات نیاگاه متمایز کنیم. درون‌گرا این محتویات را در خودش کشف می‌کند، برون‌گرا آنها را بر ابژه‌های انسانی فراافکنده می‌بیند. در هردو مورد، محتویات نیاگاه علت توهمات کورکننده‌ای هستند که خود ما و روابط ما با همنوعانمان را تحریف می‌کنند و هر دو را غیرواقعی می‌سازند. به همین دلایل، فردیت برای برخی افراد ضروری است، نه‌تنها به عنوان ضرورت درمانی، که به عنوان آرمانی والا، ایده‌ای از بهترین کاری که می‌توانیم کنیم. همچنین نباید از ذکر این نکته غافل شوم که در عین حال، آرمان اولیه‌ی مسیحی پادشاهی بهشت ​​​​است که «درون شماست». ایده‌ی اصلی این آرمان این است که عمل درست از تفکر درست ناشی می‌شود و هیچ درمان و بهبودی در جهان نیست که از خود فرد آغاز نشود. به طور خلاصه: انسانی که بی‌چیز یا انگل است، هرگز مسئله‌ی اجتماعی را حل نخواهد کرد.

[1]. Die andere Seite

[2]. Fantasy-image

[3]. supremacy

[4]. quarrel

[5]. relative

[6]. Violent contradiction

[7]. Transcemdent function

[8]. conceits

[9]. whimsicalities

[10]. Mid-point of personality

[11]. vision

[12]. Subtle spirit

[13]. Double Dutch

[14]. assimilate

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها