همانطور که در سخنرانی قبلی شنیدید، کشف خیالشگریهای جنسی پیشرس، که به نظر میرسید منبع روانرنجوری باشد، فروید را واداشت تا وجود تمایلات جنسی غنی و رشدیافته در دوران کودکی را فرض بگیرد. همانطور که میدانید، اعتبار این مشاهده را بسیاری مورد بحث قرار دادهاند؛ کسانی که استدلال میکنند که اشتباه خام و توهم متعصبانه، فروید و کل مکتب او را، چه در اروپا و چه در امریکا، به سمت دیدن چیزهایی که هرگز وجود نداشتهاند، گمراه کرده است. بنابراین ما به عنوان افرادی در چنگال یک همهگیری فکری در نظر گرفته میشویم. باید اعتراف کنم هیچ راهی برای دفاع از خود در برابر این نوع «انتقاد» ندارم. در ادامه، باید خاطرنشان کنم که علم، حق ندارد با این ایده شروع کند که برخی حقایق وجود ندارند. حداکثر چیزی که میتوان گفت این است که آنها «بسیار بعید به نظر میرسند» و تأیید بیشتر و مطالعهی دقیقتری مورد نیاز است. این همچنین پاسخ ما به این ایراد است که هیچ چیز قابلاعتمادی را نمیتوان از روش روانکاوی آموخت، زیرا خود این روش، تهی است. هیچکس به تلسکوپ گالیله اعتقاد نداشت و کلمب آمریکا را بر اساس یک فرضیهی نادرست کشف کرد. تا جایی که من میدانم، این روش ممکن است پر از خطا باشد، اما این نباید مانع استفاده از آن شود. مشاهدات زمانی و جغرافیایی در گذشته با ابزارهای کاملاً ناکافی انجام میشد. اعتراضات به این روش باید به عنوان بسیاری از ترفندها در نظر گرفته شود تا زمانی که مخالفان ما با حقایق کنار بیایند. در آنجا است که باید مسئله حل شود، نه با جنگ کلمات.
حتی مخالفان ما هیستری را یک بیماری روانزاد مینامند. ما معتقدیم که عوامل تعیینکنندهی روانشناختی هیستری را کشف کردهایم و نتایج تحقیقات خود را بدون هیچ واهمهای برای نقد عمومی ارائه میدهیم. هرکسی که با نتیجهگیریهای ما موافق نباشد، میتواند تحلیلهای خود از موارد را منتشر کند. تا آنجا که من میدانم، این کار -لااقل در ادبیات اروپایی- هرگز انجام نشده است. در این شرایط، منتقدان حق ندارند اکتشافات ما را به نحو ماتقدم انکار کنند. مخالفان ما نیز مانند ما مواردی از هیستری دارند و این موارد به همان اندازه روانزاد اند، بنابراین هیچچیز مانع از یافتن عوامل تعیینکنندهی روانشناختی توسط آنها نمیشود. این به روش بستگی ندارد. مخالفان ما خود را به حمله و بدنام کردن تحقیقات ما راضی میکنند، اما نمیدانند چگونه راه بهتری پیدا کنند.
بسیاری از منتقدان ما دقیقتر و منصفتر هستند و اذعان میکنند که ما مشاهدات ارزشمند زیادی داشتهایم و نسبتهای روانی که با روش روانکاوی آشکار شدهاند، احتمالاً معتبر هستند، اما معتقدند که برداشت ما از آنها کاملاً اشتباه است. آنها میگویند خیالشگریهای جنسی ادعایی کودکان، که ما در اینجا عمدتاً با آنها سروکار داریم، نباید به عنوان کارکردهای جنسی واقعی در نظر گرفته شوند، زیرا بدیهی است که چیزی کاملاً متفاوت اند، زیرا ویژگی خاص تمایلات جنسی فقط در شروع بلوغ به دست میآید.
این اعتراض، که لحن آرام و منطقی آن تأثیر قابلاعتمادی ایجاد میکند، شایستهی جدی گرفته شدن است. این اعتراضی است که به هر تحلیلگر متفکری دلایل زیادی برای تأمل داده است.
مفهوم جنسیانگی
اولین چیزی که باید در مورد این مشکل گفته شود این است که مشکل اصلی در مفهوم جنسیانگی نهفته است. اگر جنسیانگی را به عنوان یک عملکرد کاملاً رشدیافته درک کنیم، باید این پدیده را به دورهی بلوغ محدود کنیم و حق نداریم از جنسیانگی دوران کودکی صحبت کنیم. اما اگر برداشت خود را به این شکل محدود کنیم، با مشکل جدید و بسیار بزرگتری روبهرو خواهیم شد. پس چه نامی باید به همهی آن پدیدههای بیولوژیکی مرتبط با عملکرد جنسی به معنای دقیق کلمه، مانند بارداری، تولد، انتخاب طبیعی، محافظت از فرزندان و غیره بدهیم؟ به نظر من همهی اینها به مفهوم جنسیانگی تعلق دارد، اگرچه یک همکار برجسته زمانی گفته بود زایمان عمل جنسی نیست. اما اگر این موارد مربوط به مفهوم جنسیانگی باشند، باید پدیدههای روانشناختی بیشماری نیز در آن دخیل باشند، زیرا میدانیم که تعدادی باورنکردنی از عملکردهای صرفاً روانشناختی با این حوزه مرتبط اند. فقط باید به اهمیت خارقالعادهی خیالشگری در آمادهسازی و تکمیل عملکرد جنسی اشاره کنم. بنابراین به یک مفهوم کاملاً زیستشناختی از جنسیانگی میرسیم که شامل مجموعهای از کارکردهای روانشناختی و همچنین مجموعهای از پدیدههای فیزیولوژیکی است. با استفاده از یک طبقهبندی قدیمی اما کاربردی، میتوانیم جنسیانگی را با غریزهی حفظ گونه یکی بدانیم که به یک معنا ممکن است در تضاد با غریزهی صیانت نفس باشد.
وقتی از این دیدگاه به جنسیانگی نگاه میکنیم، دیگر آن را چندان شگفتآور نخواهیم یافت که ریشههای حفظ گونه، که طبیعت چنین جایگاهی برای آن قایل است، بسیار عمیقتر از آن چیزی است که تصور محدود از جنسیانگی اجازه میدهد. فقط گربهی کمابیش بالغ موش میگیرد، اما حتی بچهگربهی بسیار خردسال هم حداقل برای گرفتن موشها با آنها بازی میکند. تلاشهای بازیگوشانهی تولهسگ برای جفتگیری مدتها قبل از بلوغ جنسی آغاز میشود. ما حق داریم فرض کنیم که انسان نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگرچه چنین چیزهایی را در ظاهر در کودکان تربیتشدهی خود نمییابیم، مشاهدهی کودکان اقوام بدوی ثابت میکند که آنها نیز از این هنجار بیولوژیکی مستثنا نیستند. واقعاً بسیار محتملتر است که غریزهی حیاتی برای حفظ گونه در اوایل نوزادی شروع به آشکار شدن کند تا اینکه با یک جهش از آسمان، در بلوغ، به طور کامل فرود آید. همچنین، اندامهای تولیدمثل مدتها قبل از آنکه کوچکترین نشانهای از عملکرد آیندهی آنها قابلتشخیص باشد، توسعه مییابند.
بنابراین وقتی مکتب روانکاوی از «جنسیانگی» صحبت میکند، این مفهوم گستردهترِ حفظ گونه باید با آن مرتبط باشد و نباید تصور شود که منظور ما صرفاً احساسات و عملکردهای جسمانی است که معمولاً با این کلمه تداعی میشوند. میتوان گفت که برای جلوگیری از سوءتفاهم، نباید پدیدههای اولیهی اوایل نوزادی را «جنسی» نامید. اما این تقاضا مطمئناً موجه نیست، زیرا نامگذاری کالبدین، از سیستم کاملاً رشدیافته گرفته شده است و معمولاً نامهای خاصی به مراحل کموبیش ابتدایی داده نمیشود.
اهمیت عملکرد تغذیهای
اگرچه نمیتوان هیچ ایرادی به ترمشناسی جنسی فروید گرفت، زیرا او منطقاً به تمام مراحل رشد جنسی، نام کلی جنسیانگی را میدهد، اما با این حال، به نتایج خاصی منجر شده است که از نظر من غیرقابلدفاع هستند. زیرا اگر از خود بپرسیم که اولین نشانههای جنسیانگی تا چه حد به دوران کودکی برمیگردد، باید بپذیریم که اگرچه جنسیانگی به طور ضمنی در دوران جنینی وجود دارد، اما تنها پس از یک دورهی طولانی زندگی خارج از رحم، خود را نشان میدهد. فروید تمایل دارد حتی در مکیدن سینهی مادر توسط نوزاد، نوعی عمل جنسی ببیند. او بهخاطر این دیدگاه بهشدت مورد حمله قرار گرفت، اما باید بپذیریم که اگر در همراهی با فروید فرض کنیم که غریزهی حفظ گونه، یعنی جنسیانگی، بهاصطلاح جدا از غریزهی صیانت نفس، یعنی عملکرد تغذیهای، وجود دارد و بر این اساس، رشد خاصی را در دوران جنینی تجربه میکند، به اندازهی کافی معقول است. اما این طرز فکر از نظر زیستشناختی به نظر من غیرقابلقبول است. نمیتوان دو شیوهی بروز یا عملکرد غریزهی فرضی زندگی را از هم جدا کرد و به هریک از آنها مسیر خاصی از رشد را نسبت داد. اگر بر اساس آنچه میبینیم قضاوت کنیم، باید این واقعیت را در نظر بگیریم که در کل قلمرو طبیعت اندامین، فرآیند زندگی برای مدت طولانی فقط شامل عملکردهای تغذیه و رشد است. ما میتوانیم این را بهوضوح در بسیاری از موجودات زنده مشاهده کنیم، به عنوان مثال در پروانهها، که به عنوان کرمینه ابتدا از یک مرحلهی غیرجنسی تغذیه و رشد عبور میکنند. دورهی درونرحمی انسان و همچنین دورهی خارج از رحمی نوزادی، به این مرحله از فرآیند زندگی تعلق دارند.
این دوره با فقدان هرگونه عملکرد جنسی مشخص میشود، به طوری که صحبت از جنسیانگی آشکار در دوران نوزادی، یک ناسازه در اصطلاح خواهد بود. حداکثر سؤالی که میتوانیم بپرسیم این است که آیا در میان عملکردهای حیاتی دورهی نوزادی، برخی وجود دارند که ویژگی تغذیه و رشد را ندارند و از این رو میتوان آنها را جنسی نامید. فروید به هیجان و رضایت بیچونوچرای نوزاد هنگام مکیدن اشاره میکند و این مکانیسمهای عاطفی را با مکانیسمهای عمل جنسی مقایسه میکند. این مقایسه، او را به این فرض میرساند که عمل مکیدن دارای کیفیت جنسی است. چنین فرضی تنها در صورتی قابلتوجیه خواهد بود که ثابت شود تنشْ یک نیاز جسمی، و رهایی آن از طریق ارضا، یک فرآیند جنسی است. اما این واقعیت که مکیدن دارای این مکانیسم عاطفی است، دقیقاً خلاف آن را ثابت میکند. در نتیجه، ما فقط میتوانیم بگوییم که این مکانیسم عاطفی هم در عملکرد تغذیهای و هم در عملکرد جنسی یافت میشود. اگر فروید کیفیت جنسی عمل مکیدن را از قیاس مکانیسم عاطفی استخراج کند، تجربهی بیولوژیکی نیز توجیهکنندهی اصطلاحی است که عمل جنسی را به عنوان تابعی از تغذیه توصیف میکند. این از هر دو جهت فراتر رفتن از مرزها است. آنچه کاملاً مشهود است این است که عمل مکیدن را نمیتوان جنسی توصیف کرد.
با این حال، ما از عملکردهای دیگری در مرحلهی نوزادی اطلاع داریم که ظاهراً هیچ ارتباطی با عملکرد تغذیه ندارند، مانند مکیدن انگشت و انواع متعدد مکیدن. در اینجا باید پرسید که آیا چنین چیزهایی به حوزهی جنسی تعلق دارند یا خیر. آنها به تغذیه کمک نمیکنند، بلکه لذت ایجاد میکنند. در این مورد شکی نیست، اما جای بحث دارد که آیا لذت حاصل از مکیدن را میتوان به طور قیاسی لذت جنسی نامید یا خیر. به همان اندازه میتوان آن را لذت تغذیهای نیز نامید. این توصیف اخیر از این نظر مناسبتر است که شکل لذت و مکانی که در آن به دست میآید، کاملاً به حوزهی تغذیه تعلق دارد. دستی که برای مکیدن استفاده میشود، به این ترتیب برای عمل مستقل تغذیه در آینده آماده میشود. با این اوصاف، مطمئناً هیچکس با ادعای اینکه اولین جلوههای زندگی انسان جنسی هستند، این سؤال را مطرح نمیکند.
با این حال، فرمولی که همین الآن به آن رسیدیم، مبنی بر اینکه در مکیدن انگشت، لذت بدون هیچ هدف تغذیهای جستجو میشود، ما را دربارهی اینکه آیا این کاملاً به حوزهی تغذیه تعلق دارد، دچار تردید میکند. متوجه میشویم که عادات بهاصطلاح بد کودک در حین رشد، ارتباط نزدیکی با مکیدنهای اولیهی نوزادی، مانند قرار دادن انگشت در دهان، جویدن ناخن، کندن بینی، گوش و غیره دارد. همچنین میبینیم که این عادات چقدر آسان بعداً به خودارضایی تبدیل میشوند. این نتیجهگیری که این عادات نوزادی، مراحل اولیهی خودارضایی یا فعالیتهای مشابه هستند و بنابراین، ماهیت جنسی مشخصی دارند، قابلانکار نیست: کاملاً درست است. من موارد زیادی دیدهام که در آنها همبستگی غیرقابلانکاری بین این عادات کودکانه و خودارضایی وجود داشته است، و اگر خودارضایی در اواخر کودکی، قبل از بلوغ رخ دهد، چیزی جز ادامهی عادات بد نوزادی نیست. از این منظر، استنباط از خودارضایی مبنی بر آنکه سایر عادات کودکانه دارای ماهیت جنسی هستند، طبیعی و قابلدرک به نظر میرسد، تا جایی که آنها اعمالی برای کسب لذت از بدن خود فرد هستند.
از اینجا تنها یک گام کوتاه تا جنسی شمردن مکیدن نوزاد فاصله است. همانطور که میدانید، فروید این گام را برداشت و شما همین الآن شنیدید که من آن را رد کردم. زیرا در اینجا به تناقضی برمیخوریم که حل آن بسیار دشوار است. اگر میتوانستیم فرض کنیم که دو غریزهی جداگانه در کنار هم وجود دارند، این امر نسبتاً آسان میبود. در این صورت، عمل مکیدن سینه یک عمل تغذیهای و در عین حال یک عمل جنسی، نوعی ترکیبی از دو غریزه خواهد بود. به نظر میرسد این برداشت فروید باشد. همزیستی آشکار دو غریزه، یا بهتر بگوییم بروز آنها به شکل گرسنگی و غریزهی جنسی، در زندگی بزرگسالان یافت میشود. اما در مرحلهی نوزادی، فقط عملکرد تغذیه را میبینیم که به لذت و رضایت اهمیت میدهد. ویژگی جنسی آن را فقط میتوان با یک حقّ تقدم اثبات کرد، زیرا واقعیتها نشان میدهند که عمل مکیدن اولین چیزی است که لذت میبخشد، نه عملکرد جنسی. کسب لذت بههیچوجه با جنسیانگی یکسان نیست. اگر فکر کنیم که این دو غریزه در کنار هم در نوزاد وجود دارند، خودمان را فریب میدهیم، زیرا در این صورت، مشاهدهای را که از روانشناسی بزرگسالان گرفته شده است، به روان کودک القا میکنیم. همزیستی یا تجلی جداگانهی این دو غریزه در نوزاد یافت نمیشود، زیرا یکی از سیستمهای غریزی اصلاً رشد نیافته است یا کاملاً ابتدایی است. اگر این نگرش را داشته باشیم که تلاش برای لذت چیزی جنسی است، میتوانیم به طور متناقضی بگوییم که گرسنگی یک تلاش جنسی است، زیرا نوزاد از طریق ارضای آن به دنبال لذت است. اما اگر با مفاهیمی مانند این دست و پنجه نرم کنیم، باید به مخالفان خود اجازه دهیم که اصطلاحات گرسنگی را دربارهی جنسیانگی به کار ببرند. این نوع یکجانبهنگری بارها و بارها در تاریخ علم ظاهر میشود. من این را به عنوان سرزنش نمیگویم: برعکس، ما باید خوشحال باشیم که افرادی هستند که به اندازهی کافی شجاع اند که بیاعتدال و یکسویه نگاه کنند. ما اکتشافات خود را مدیون آنها هستیم. جای تأسف است که هرکس باید با شور و حرارت از یکسویهنگری خود دفاع کند. نظریههای علمی صرفاً پیشنهادهایی دربارهی چگونگی مشاهدهی امور هستند.
وجود همزمان دو سیستم غریزی فرضیهای است که مطمئناً مسائل را تسهیل میکند، اما متأسفانه غیرممکن است زیرا با واقعیتهای مشاهدهشده در تضاد است و اگر دنبال شود، به نتایج غیرقابلدفاعی منجر میشود.
جنسیانگی چندریختی-انحرافی کودکانه
قبل از آنکه سعی کنم این تناقض را حل کنم، باید چیز بیشتری دربارهی نظریهی جنسی فروید و تغییراتی که از سر گذرانده است، بگویم. همانطور که قبلاً توضیح دادم، کشف یک فعالیت خیالشگرانهی جنسی در دوران کودکی، که ظاهراً اثر یک ترومای روانی داشته است، منجر به این فرض شد که کودک باید، برخلاف تمام دیدگاههای قبلی، یک جنسیانگی تقریباً کاملاً رشدیافته و حتی یک جنسیانگی چندریختی-انحرافی داشته باشد. به نظر نمیرسد جنسیانگی او بر عملکرد تناسلی و بر جنس مخالف متمرکز باشد، بلکه با بدن خود کودک درگیر است، از این رو گفته میشود که خودارضایی است. اگر علاقهی جنسی او به سمت شخص دیگری باشد، برای کودک تفاوت چندانی نمیکند که جنسیت آن شخص چیست. از این رو، کودک بهراحتی میتواند همجنسگرا باشد. به جای عملکرد جنسی ناموجود و موضعی، تعدادی عادت بهاصطلاح بد وجود دارد که از این دیدگاه به عنوان اعمال انحرافی ظاهر میشوند، زیرا شباهتهای نزدیکی با انحرافات بعدی دارند.
در نتیجهی این برداشت، جنسیانگی که معمولاً به عنوان یک واحد در نظر گرفته میشد، به مجموعهای از رانههای جداگانه تجزیه شد؛ و از آنجا که به طور ضمنی فرض میشد که جنسیانگی از اندام تناسلی سرچشمه میگیرد، فروید به مفهوم «مناطق شهوتزا» رسید که منظور او از آن دهان، پوست، دُبُر و غیره بود.
اصطلاح «منطقهی شهوتزا» ما را به یاد «ناحیهی اسپاسمزا» میاندازد. در هر صورت، ایدهی اصلی یکی است: همانطور که ناحیهی اسپاسمزا جایی است که اسپاسم از آن سرچشمه میگیرد، ناحیهی شهوتزا جایی است که جریان جنسیانگی از آن سرچشمه میگیرد. براساس مدل اساسی اندامهای تناسلی به عنوان منبع کالبدین جنسیانگی، نواحی شهوتزا باید به عنوان اندامهای تناسلی متعددی در نظر گرفته شوند که جنسیانگی از آنها سرچشمه میگیرد. این حالت، جنسیانگی چندریختی-انحرافآمیز کودکان است. اصطلاح «انحرافآمیز» با قیاس نزدیک با انحرافات بعدی که بهاصطلاح، صرفاً نسخهی جدیدی از علایق «انحرافآمیز» خاص در اوایل نوزادی هستند، توجیه میشود. این انحرافات غالباً با یکی از نواحی شهوتزا مرتبط هستند و باعث ناهنجاریهای جنسیای میشوند که از ویژگیهای کودکان است.
اجزای جنسی همچون بروزات انرژی
از این دیدگاه، جنسیانگیِ تکریختی و طبیعیِ بعدی از چندین مؤلفه تشکیل شده است. ابتدا به یک مؤلفهی همجنسگرایانه و یک مؤلفهی دگرجنسگرایانه تقسیم میشود، سپس مؤلفهی خودارضایی و سپس نواحی مختلف شهوتزا میآید. این مفهوم را میتوان با موقعیت فیزیک قبل از رابرت مایر مقایسه کرد، زمانی که فقط زمینههای جداگانهای از پدیدهها وجود داشتند که هرکدام دارای ویژگیهای ابتدایی بودند که همبستگیشان بهدرستی درک نمیشد. قانون پایستگی انرژی، رابطهی نیروها با یکدیگر را نظم بخشید و همزمان مفهوم مطلق و ابتدایی بودن این نیروها را باطل کرد و آنها را به عنوان تجلیاتی از یک انرژی واحد درآورد. همین اتفاق باید با این تقسیم جنسیانگی به جنسیانگیِ چندریختی-انحرافآمیزِ دوران کودکی نیز رخ دهد.
تجربه ما را وا میدارد که تبادل مداوم اجزای فردی را فرض کنیم. بیش از پیش مشخص شد که برای مثال، انحرافات به قیمت ازدسترفتن جنسیانگی طبیعی وجود دارند و افزایش استفاده از یک نوع جنسیانگی، کاهش استفاده از نوع دیگر را به دنبال دارد. برای روشنتر شدن موضوع، مثالی میزنم. مرد جوانی چند سال دچار مرحلهی همجنسگرایی شد و در این مدت هیچ علاقهای به دختران نداشت. این وضعیت غیرطبیعی بهتدریج تا بیستمین سال زندگیاش تغییر کرد و علایق شهوانی او بیشتر و بیشتر عادی شد. او کمکم به دختران علاقهمند شد و خیلی زود بر آخرین آثار همجنسگرایی غلبه کرد. این وضعیت چندین سال ادامه داشت و او چندین رابطهی عاشقانهی موفق داشت. سپس میخواست ازدواج کند. اما در اینجا دچار ناامیدی شدیدی شد، زیرا دختری که موردعلاقهاش بود، رهایش کرد. در طول مرحلهی بعدی، او تمام ایدهی ازدواج را کنار گذاشت. پس از آن، او از همهی زنان بیزار شد و روزی متوجه شد که دوباره همجنسگرا شده است، زیرا مردان جوان دیگر تأثیر بهخصوص آزاردهندهای بر او نداشتند.
اگر جنسیت را متشکل از یک جزء ثابت دگرجنسگرایانه و یک جزء ثابت همجنسگرایانه بدانیم، هرگز نمیتوانیم این مورد را توضیح دهیم، زیرا فرض اجزای ثابت، مانع از هر نوع دگرگونی میشود. برای اینکه حق مطلب را ادا کنیم، باید تحرک زیاد اجزای جنسی را فرض بگیریم، که حتی تا جایی پیش میرود که یک جزء تقریباً به طور کامل ناپدید میشود، در حالی که دیگری پیشزمینه را در اختیار میگیرد. اگر چیزی جز تغییر موقعیت رخ ندهد، به طوری که جزء همجنسگرایانه با تمام قدرت به نیاگاه فرو رود و عرصهی آگاهی را به جزء دگرجنسگرایانه واگذار کند، دانش علمی مدرن، ما را به این نتیجه میرساند که اثرات معادل آن از حوزهی نیاگاه ناشی میشود. این اثرات باید به عنوان مقاومت در برابر فعالیت جزء دگرجنسگرایانه، یعنی مقاومت در برابر زنان، در نظر گرفته شوند. اما در موردی که ما مثال زدیم هیچ مدرکی برای این امر وجود ندارد. اگرچه آثار ضعیفی از چنین تأثیراتی وجود داشت، اما شدتشان به حدی کم بود که نمیتوانست با شدت قبلی جزء همجنسگرایانه مقایسه شود.
بر اساس نظریهی موجود، هنوز قابلدرک نیست که چگونه مؤلفهی همجنسگرایانه، که تا این حد ثابت در نظر گرفته میشود، میتواند بدون برجایگذاشتن هیچ رد فعالی ناپدید شود. (علاوه بر این، درک چگونگی وقوع این دگرگونیها بسیار دشوار خواهد بود. در مواقع ضروری، میتوان رشدی را که از مرحلهی همجنسگرایی در دورهی بلوغ میگذرد، درک کرد تا بعداً به شکلی ثابت و مشخص، پایههای دگرجنسگرایی طبیعی را بنا نهد. اما چگونه میتوانیم توضیح دهیم که محصول یک رشد تدریجی، که ظاهراً بسیار نزدیک به فرآیندهای اندامین بلوغ است، ناگهان تحت تأثیر یک مؤلفه از بین میرود تا جایی برای مرحلهی قبلی باز شود؟ یا اگر دو مؤلفهی فعال به عنوان موجوداتی که همزمان در کنار هم وجود دارند فرض میشوند، چرا فقط یکی از آنها فعال است و دیگری نیز فعال نیست؟ ممکن است کسی اعتراض کند که مؤلفهی همجنسگرایی در مردان درواقع خود را بهراحتی در یک تحریکپذیری عجیبوغریب، حساسیت ویژه نسبت به سایر مردان نشان میدهد. طبق تجربهی من، دلیل آشکار این رفتار مشخصه، که نمونههای زیادی از آن را در جامعهی امروز میبینیم، اختلالی ثابت در رابطه با زنان و نوعی وابستگی خاص به آنها است. این میتواند نکتهی مثبت را تشکیل دهد که توسط نکتهی منفی در رابطهی همجنسگرایانه خنثی میشود. طبیعتاً این دلیل واقعی نیست. دلیل واقعی، حالت کودکانهی شخصیت مرد است.)
بنابراین، ارائهی توضیحی کافی دربارهی چنین تغییر صحنهای ضروری بود. برای این کار، ما به یک فرضیهی پویا نیاز داریم، زیرا این دگرگونیهای جنسی را فقط میتوان به عنوان فرآیندهای پویا یا انرژیکی در نظر گرفت. بدون تغییر در روابط پویا، نمیتوانم تصور کنم که چگونه یک شیوهی عملکرد میتواند به این شکل ناپدید شود. نظریهی فروید این ضرورت را در نظر گرفت. برداشت او از اجزا، از شیوههای جداگانهی عملکرد، شروع به تضعیف کرد، ابتدا بیشتر در عمل تا در نظریه، و در نهایت با برداشتی از انرژی جایگزین شد. اصطلاحی که برای این منظور انتخاب شد، لیبیدو بود.