قبلاً گفتهایم که اگر تمایزی که ما از ذهن به آنچ، انا و ابرانا قایل شدهایم، نشاندهندهی پیشرفتی در دانش ما باشد، باید قادرمان سازد روابط پویای درون ذهن را بهطور کاملتری درک کنیم و آنها را واضحتر توصیف کنیم. همچنین قبلاً به این نتیجه رسیدهایم که انا بهویژه تحت تأثیر ادراک قرار میگیرد و بهطور کلی، میتوان گفت ادراکات همان اهمیتی را برای انا دارند که غرایز برای آنچ دارند. در عین حال، انا نیز مانند آنچ تحت تأثیر غرایز است، که درواقع تنها بخش بهطورخاص تغییریافتهای از آن است.
من اخیراً دیدگاهی در مورد غرایز ایجاد کردهام که در اینجا به آن پایبند خواهم بود و آن را به عنوان مبنای بحثهای بیشتر در نظر خواهم گرفت. بر اساس این دیدگاه، باید دو دسته از غرایز را از هم متمایز کنیم که یکی از آنها، اروس یا غرایز جنسی، بهمراتب آشکارتر و قابل مطالعهتر است. این غریزه نهتنها شامل غریزهی جنسی مهارنشده و تکانههای طبیعت والایششده یا مهارشدهی ناشی از آن میشود، بلکه غریزهی صیانت نفس[1] را نیز شامل میشود که باید به انا نسبت داده شود و در ابتدای کار تحلیلیام، دلیل خوبی برای قرار دادن آن در مقابل غرایز ابژهی جنسی داشتیم. تعریف دستهی دوم غرایز چندان آسان نبود؛ در نهایت، سادیسم را به عنوان نمایندهی آن تشخیص دادیم. در نتیجهی ملاحظات نظری، که با زیستشناسی پشتیبانی میشود، وجود غریزهی مرگ را فرض کردیم که وظیفهاش هدایت مادهی اندامین به حالت غیراندامین است. از سوی دیگر، فرض کردیم که اروس با ایجاد انسجام هرچه گستردهتر ذراتی که مادهی زنده در آنها پراکنده شده است، قصد دارد زندگی را پیچیدهتر کند، و بنابراین، البته، هدفش حفظ زندگی است. با این عمل، هر دو غریزه به معنای دقیق کلمه محافظهکار خواهند بود، زیرا هردو تلاش میکنند وضعیتی را که با ظهور زندگی مختل شده بود، دوباره برقرار کنند. بنابراین، ظهور زندگی به عنوان علت تداوم زندگی و همچنین به عنوان علت تلاش برای مرگ در نظر گرفته میشود؛ و خود زندگی تضاد و سازشی بین این دو روند خواهد بود. مسئلهی منشأ زندگی همچنان یک مسئلهی کیهانشناختی باقی خواهد ماند؛ و مسئلهی هدف و غایت زندگی به صورت دوبُنانه[2] پاسخ داده خواهد شد.
از این دیدگاه، یک فرآیند تنکارشناسانهی خاص (آنابولیسم[3] یا کاتابولیسم[4]) با هر یک از دو دستهی غرایز مرتبط خواهد بود؛ هر دو غریزه در هر ذره از مادهی زنده، هرچند به نسبتهای نابرابر، فعال خواهند بود، به طوری که یک ماده میتواند نمایندهی اصلی اروس باشد.
این فرضیه هیچ توضیحی در مورد نحوهی ادغام، ترکیب و اختلاط دو دسته از غرایز با یکدیگر نمیدهد؛ اما اینکه این اتفاق به طور منظم و بسیار گسترده رخ میدهد، فرضی ضروری برای برداشت ماست. به نظر میرسد که در نتیجهی ترکیب انداموارههای تکسلولی به دیسههای چندسلولی حیات، غریزهی مرگ تکسلول میتواند با موفقیت خنثی شود و تکانههای مخرب از طریق ابزاری به نام یک اندام خاص به سمت دنیای بیرون هدایت شوند. به نظر میرسد این اندام خاص، عضلات باشند؛ و بنابراین به نظر میرسد غریزهی مرگ، خودش را -هرچند احتمالاً فقط تا حدی- به عنوان یک غریزهی تخریب علیه دنیای بیرون و سایر موجودات زنده بیان میکند.
وقتی مفهوم همگدازی[5] دو دسته از غرایز با یکدیگر را پذیرفتیم، امکان گسلشِ[6] کموبیش کاملِ آنها خود را بر ما تحمیل میکند. مؤلفهی سادیستی غریزهی جنسی، نمونهای کلاسیک از همگدازی غریزی در خدمت یک هدف مفید خواهد بود؛ و انحرافی که سادیسم در آن خودش را مستقل کرده است، نمونهای از گسلش خواهد بود، هرچند نه گسلش کاملاً تمامشده. از این نقطهنظر، دیدگاه جدیدی از مجموعهای بزرگ از واقعیتها به دست میآوریم که قبلاً از این منظر مورد بررسی قرار نگرفتهاند. ما درک میکنیم که غریزهی تخریب به منظور تخلیه، معمولاً در خدمت اروس قرار میگیرد؛ گمان میکنیم که حملهی صرع محصول و نشانهای از گسلش غریزی است؛ و به این درک میرسیم که گسلش -و ظهور بارز غریزهی مرگ- ازجمله قابلتوجهترین اثرات بسیاری از روانرنجوریهای شدید، مانند روانرنجوریهای وسواسی است. با یک تعمیم سریع، میتوانیم حدس بزنیم که جوهرهی پسرفت زی، مثلاً از سطح تناسلی به سطح سادیستی-مقعدی، در گسلش غرایز نهفته است، همانطور که برعکس، پیشرفت از مرحلهی تناسلی اولیه به مرحلهی قطعی، مشروط به افزایش مؤلفههای شهوانی (اروتیک) است. همچنین این سؤال مطرح میشود که آیا دوسویهگرایی معمول، که اغلب در تمایل ذاتی به رواننژندی به طور غیرمعمول قوی است، نباید به عنوان محصول گسلش در نظر گرفته شود؛ با این حال، دوسویهگرایی پدیدهای چنان بنیادی است که به احتمال زیاد نشاندهندهی حالت همگدازی ناقص است.
طبیعی است که اکنون باید با علاقه به بررسی این موضوع بپردازیم که آیا ممکن است ارتباطات آموزندهای بین دیسهبندیهایی که فرض کردهایم در ذهن وجود دارند (انا، ابرانا و آنچ) و دو دسته غرایز وجود نداشته باشد؛ و علاوه بر این، آیا میتوان نشان داد که اصل لذت که بر فرآیندهای ذهنی حاکم است، رابطهی ثابتی هم با دو دستهی غرایز و هم با این تمایزاتی که در ذهن ترسیم کردهایم، دارد یا خیر. اما قبل از آنکه در مورد این موضوع بحث کنیم، باید شکی را که در مورد خود مسئله مطرح میشود، برطرف کنیم. در مورد اصل لذت نمیتوان شکی داشت و تمایزات درون انا توجیه بالینی خوبی دارند، اما تمایز بین دو دستهی غرایز به اندازهی کافی مطمئن به نظر نمیرسد و ممکن است حقایق تحلیل بالینی با آن در تعارض باشند.
به نظر میرسد یکی از این واقعیتها وجود دارد. به جای تضاد بین دو دسته از غرایز، بیایید قطبیت عشق و نفرت را در نظر بگیریم. (یافتن بازنمای اروس دشوار نیست؛ اما باید سپاسگزار باشیم که میتوانیم بازنمایی از غریزهی مرگ گریزپا[7] را در غریزهی تخریب پیدا کنیم، که نفرت راه را برای آن نشان میدهد.) اکنون، مشاهدات بالینی نهتنها نشان میدهد که عشق با نظمی غیرمنتظره با نفرت (دوسویگی) همراه است، و نهتنها در روابط انسانی نفرت اغلب مقدمهی عشق است، بلکه در بسیاری از شرایط، نفرت به عشق و عشق به نفرت تبدیل میشود. اگر این تغییر چیزی بیش از یک توالی زمانی صرف باشد، پس واضح است که زمینه برای تمایزی بسیار اساسی مانند تمایز بین غرایز شهوانی و غرایز مرگ، که وجود فرآیندهای تنکارشناسانهی علیه یکدیگر را پیشفرض میگیرد، از بین میرود.
حال، موردی که در آن کسی ابتدا عاشق همان شخص میشود و سپس از او متنفر میشود (یا برعکس)، زیرا آن شخص به او دلیل این کار را داده است، بدیهی است که هیچ ارتباطی با مشکل ما ندارد. همچنین مورد دیگری که در آن احساسات عشق، که هنوز آشکار نشدهاند، خودشان را از ابتدا با دشمنی و تمایلات پرخاشگرانه ابراز میکنند، وجود ندارد. زیرا ممکن است در اینجا اجزای مخرب در نیروگذاری روی ابژه از شهوانی پیشی گرفته و بعداً به آن ملحق شوند. اما ما چندین مورد در روانشناسی روانرنجوریها میشناسیم که در آنها دلایل بهتری برای فرض وقوع تحول وجود دارد. در پارانویای آزار و اذیت، فرد مبتلا روش خاصی را برای دفاع از خود در برابر نیروگذاری همجنسگرایانهی بیشازحد قوی به یک فرد خاص در پیش میگیرد، در نتیجه فردی که زمانی بیشتر از همه دوستش داشته به یک آزارگر تبدیل میشود و سپس به هدف تکانههای پرخاشگرانه و اغلب خطرناک از سوی بیمار تبدیل میشود. در اینجا دلایلی برای قرار دادن یک مرحلهی میانی وجود دارد که در آن عشق به نفرت تبدیل میشود. تحقیقات تحلیلی اخیراً نشان داده است که منابع همجنسگرایی و احساسات اجتماعی غیرجنسی شامل احساسات بسیار شدید رقابت است که باعث ایجاد تمایلات پرخاشگرانه میشود و پس از غلبه بر آنها، عشق به ابژهای که قبلاً مورد نفرت بوده یا اینهمانی با آن، جانشین آن میشود. این سؤال مطرح میشود که آیا در این موارد باید تبدیل مستقیم نفرت به عشق را فرض کنیم؟ واضح است که در اینجا تغییرات کاملاً درونی هستند و دگرشوندگی در رفتار ابژه هیچ نقشی در آنها ندارد.
با این حال، مکانیسم احتمالی دیگری نیز هست که ما با بررسی تحلیلی فرآیندهای مربوط به تغییر در پارانویا، از آن آگاه شدهایم. یک نگرش دوسویهگرا از همان ابتدا وجود دارد و این تحول از طریق یک تغییر واکنشی در نیروگذاری انجام میشود، که طی آن انرژی از تکانههای شهوانی (اروتیک) خارج شده و برای تکمیل انرژی خصمانه استفاده میشود.
نه کاملاً یکسان، اما چیزی شبیه به آن زمانی اتفاق میافتد که یک نگرش خصمانهی رقابتجویانه غلبه میکند و منجر به همجنسگرایی میشود. نگرش خصمانه هیچ چشماندازی برای ارضا ندارد؛ در نتیجه (یعنی به عنوان یک معیار اقتصادی) با یک نگرش عاشقانه جایگزین میشود که برای آن امید بیشتری برای ارضا، یعنی امکان تخلیه وجود دارد. بنابراین میبینیم که در هیچیک از این موارد مجبور نیستیم تبدیل مستقیم نفرت به عشق را فرض کنیم، زیرا با تمایز کیفی بین دو دسته از غرایز ناسازگار است.
با این حال، به نظر میرسد که با گنجاندن این مکانیسم دیگر که از طریق آن عشق میتواند به نفرت تبدیل شود، در محاسبات خود، تلویحاً فرض دیگری را مطرح کردهایم که شایسته است بهصراحت بیان شود. ما طوری فرض کردهایم که گویی در ذهن (چه در انا چه در آنچ) یک انرژی قابلجابجایی وجود دارد که بهخودیخود خنثی است، اما قادر است نیروها را با یک تکانهی شهوانی یا مخرب، که از نظر کیفی با هم متفاوت هستند، پیوند دهد و کل نیروگذاری عاطفیاش را افزایش دهد. بدون فرض وجود یک انرژی قابلجابجایی از این نوع، نمیتوانیم پیشرفتی داشته باشیم. تنها سؤال این است که از کجا میآید، به چهچیز تعلق دارد و به چهچیز دلالت میکند.
مسئلهی کیفیت تکانههای غریزی و تداوم آن در طی فرازونشیبهایشان هنوز بسیار مبهم است و تا به امروز بهندرت بررسی شده است. در خردهغرایز جنسی[8]، که بهویژه برای مشاهده دسترسپذیر هستند، میتوان کارکرد فرآیندهایی را که در همان دستهای هستند که ما در موردشان بحث میکنیم، درک کرد؛ به عنوان مثال، میبینیم که درجهای از ارتباط بین خردهغرایز هست، که یک غریزه که از منبع شهوتزای خاص ناشی میشود، میتواند شدتش را برای تقویت خردهغریزهی دیگری (غریزهای که از منبع دیگری سرچشمه میگیرد) افزایش دهد، که ارضای یک غریزه میتواند جایگزین ارضای غریزهی دیگر شود؛ و بسیاری از واقعیتهای دیگر از همین نوع که همه اینها باید ما را به پذیرش فرضیات خاصی ترغیب کند.
علاوه بر این، در بحث حاضر، من چیزی جز یک فرض مطرح نمیکنم؛ هیچ مدرکی برای ارائه ندارم. به نظر میرسد این دیدگاه قابلقبول باشد که این انرژی خنثی و قابلجابجایی، که احتمالاً در انا و آنچ بهیکسان فعال است، از مخزن خودشیفتگی زی، یعنی اروس غیرجنسیشده، ناشی میشود. (غرایز شهوانی به نظر میرسد که در مجموع انعطافپذیرتر، آسانتر و جابهجاشدهتر از غرایز مخرب هستند.) از این رو، میتوانیم بهراحتی فرض کنیم که این زیِ قابلجابجایی در خدمت اصل لذت برای رفع انباشتگیها و تسهیل تخلیه به کار گرفته میشود. ضمناً واضح است که تا زمانی که تخلیه به نحوی انجام شود، بیتفاوتی خاصی در مورد مسیری که تخلیه در آن انجام میشود، وجود دارد. ما این ویژگی را میشناسیم؛ این ویژگی مشخصهی فرآیندهای نیروگذارانه در آنچ است. این در نیروگذاریهای شهوانی یافت میشود، جایی که بیتفاوتی خاصی نسبت به ابژهاش را نشان میدهد؛ و بهویژه در انتقالهایی که در تحلیل ایجاد میشوند، مشهود است، که صرفنظر از آنکه تحلیلگر چهکسی باشد، ناگزیر ایجاد میشوند. رنک اخیراً نمونههای خوبی از نحوهی اعمال انتقامجویانهی عصبی علیه افراد نادرست منتشر کرده است. چنین رفتاری از جانب نیاگاه، انسان را به یاد داستان طنز «سه خیاط روستایی» میاندازد که یکیشان باید به دار آویخته میشد زیرا تنها آهنگر روستا مرتکب جرم سنگینی شده بود. مجازات باید اعمال شود، حتی اگر بر گناهکار تحمیل نشود.
در مطالعهی کار رؤیا[9] بود برای اولین بار به این نوع بیخیالی در جابهجاییهای ناشی از فرآیند اولیه برخوردیم. در آن مورد، این ابژهها بودند که به موقعیتی با اهمیت ثانویه تنزل داده میشدند، درست مانند موردی که اکنون در مورد آن بحث میکنیم، یعنی مسیرهای تخلیه. به نظر میرسد که از ویژگیهای انا این است که هم در مورد انتخاب یک ابژه و هم در مورد مسیر تخلیه، دقیقتر است.
اگر این انرژی قابلجابهجایی، زیِ غیرجنسیشده باشد، میتوان آن را به عنوان انرژی والایششده نیز توصیف کرد؛ زیرا همچنان هدف اصلی اروس (یعنی اتحاد و پیوند) را حفظ میکند، تا جایی که به ایجاد آن وحدت یا گرایش به وحدت، که بهویژه از خصایص انا است، کمک میکند. اگر فرآیندهای فکری به معنای وسیعتر در میان این جابهجاییها طبقهبندی شوند، پس انرژی خود کار تفکر باید از منابع شهوانی والایششده تأمین شود.
در اینجا دوباره به این احتمال میرسیم که والایش ممکن است به طور منظم از طریق میانجیگری انا رخ دهد. مورد دیگر به یاد آورده خواهد شد که در آن انا با اولین نیروگذاریهای ابژهای آنچ (و مطمئناً با نیروگذاریهای بعدی نیز) با تصاحب زی از آنها به درونش و پیوند دادن آن به خردهتغییر انا که از طریق اینهمانی ایجاد میشود، سروکار دارد. تبدیل زیِ شهوانی به زیِ انا البته مستلزم کنار گذاشتن اهداف جنسی، نوعی غیرجنسیسازی است. در هر صورت، این امر بر کارکرد مهم انا در نسبتش با شهوت (اروس) نور میافکند. با به دست آوردن زی از نیروگذاریهای ابژهای، قرار دادن خود به عنوان تنها ابژهی عشق، و غیرجنسیسازی یا والایش زیِ آنچ، انا در تضاد با اهداف اروس عمل میکند و خود را در خدمت روندهای غریزی متضاد قرار میدهد. باید به برخی دیگر از نیروگذاریهای ابژهایِ آنچ تن دهد؛ بهاصطلاح، باید با آنها همراه باشد. بعداً به یکی دیگر از پیامدهای احتمالی این فعالیت خودخواهانهی انا باز خواهیم گشت.
به نظر میرسد این امر به نحو ضمنی بسط مهمی از نظریهی خودشیفتگی را نشان میدهد. در همان ابتدا، تمام زی در آنچ انباشته میشود، در حالی که انا هنوز در حال شکلگیری است یا اصلاً قوی نیست. بخشی از این زی توسط آنچ به پیوندهای ابژهای شهوانی فرستاده میشود، و در نتیجه، انا، که اکنون قویتر میشود، تلاش میکند تا این زیِ ابژهای را به دست آورد و خودش را به عنوان یک ابژهی عشق به آنچ تحمیل کند. بنابراین، خودشیفتگی انا، امری ثانویه تلقی میشود که با کنارهگیری زی از ابژهها به دست میآید.
بارها و بارها با ردیابی تکانههای غریزی متوجه میشویم که این تکانهها خودشان را به عنوان مشتقات اروس آشکار میکنند. اگر ملاحظات مطرحشده در کتاب ورای اصل لذت و در نهایت اجزای سادیستی که انا را به اروس پیوند دادهاند، نبود، در پایبندی به دیدگاه دوبُنیانگارانهی بنیادی خودمان با مشکل مواجه میشدیم. اما از آنجایی که نمیتوانیم از این دیدگاه فرار کنیم، به این نتیجه میرسیم که غرایز مرگ ذاتاً خاموش هستند و غوغای زندگی عمدتاً از اروس سرچشمه میگیرد.
و اما مبارزه علیه اروس! بهسختی میتوان تردید کرد که اصل لذت به عنوان قطبنمایی برای آنچ در مبارزهاش علیه زی عمل میکند؛ نیرویی که چنین اختلالاتی را در روند زندگی ایجاد میکند. اگر درست باشد که زندگی تحت حاکمیت اصل تعادل ثابت فخنر[10] است، شامل نزول مداوم به سمت مرگ است؛ اما سقوط سطح به تأخیر میافتد و تنشهای تازهای با خواستههای اروس، غرایز جنسی، همانطور که در نیازهای غریزی بیان میشوند، ایجاد میشوند. آنچ، که بهوسیلهی اصل لذت، یعنی با درک «درد»، هدایت میشود، خودش را از این تنشها به طرق مختلف محافظت میکند. این کار را در وهلهی اول با اجابت هرچه سریعتر خواستههای زیِ غیرجنسینشده[11]، یعنی با تلاش برای ارضای گرایشهای جنسی مستقیم، انجام میدهد. اما این کار را فراتر و به شیوهای بسیار جامعتر، در نسبت با یک دیسهی خاص از ارضا که تمام ادعاهای مؤلفه را در بر میگیرد، انجام میدهد؛ یعنی با تخلیهی دستمایههای جنسی، که بهاصطلاح، واسطههای اشباعشدهی تنشهای شهوانی هستند. دفع دستمایههای جنسی در عمل جنسی تا حدی با جدایی جسم و پلاسمای زایشی مطابقت دارد. این امر شباهت بین مرگ و وضعیتی را که پس از ارضای کامل جنسی رخ میدهد، و این واقعیت را که مرگ در برخی از حیوانات پستتر با عمل جفتگیری همزمان است، توضیح میدهد. این موجودات در عمل تولیدمثل میمیرند زیرا پس از حذف اروس از طریق فرآیند ارضا، غریزهی مرگ برای دستیابی به اهدافش آزاد است. در نهایت، همانطور که دیدهایم، انا، با والایش بخشی از زی برای خودش و اهدافش، به آنچ در کار تسلط بر تنشها کمک میکند.
[1]. self-preservative instinct
[2]. dualistically
[3]. anabolism
[4]. katabolism
[5]. fusion
[6]. defusion
[7]. elusive
[8]. Component-instinct
[9]. Dream-work
[10]. Fechner’s principle of constant equilibrium
[11]. nondesexualized libido