میدانید که ما هرگز به کمال و قطعیت دانش و ظرفیت خود مغرور نشدهایم؛ مانند آغاز کار، اکنون نیز آمادهایم به ناقص بودن درک خود اعتراف کنیم، چیزهای تازه یاد بگیریم و روشهای خود را به هر طریقی که نتایج بهتری به بار میآورد، تغییر دهیم.
اکنون که پس از سالهای دراز و دشوار جدایی که از سر گذراندهایم، بار دیگر با هم ملاقات کردهایم، احساس میکنم که باید جایگاه درمانی خودمان را، که جایگاهمان را مدیون آن هستیم، بررسی کنیم و مسیرهای جدیدی را که ممکن است در آنها توسعه یابد، بررسی کنیم.
ما وظیفهی درمانی خود را در صورت یکی از موارد زیر فرموله کردهایم: آگاه کردن بیمار از تکانههای نیاگاه و سرکوبشدهی موجود در ذهنش و برای این منظور، کشف مقاومتهایی که در مقابل این گسترش معلومات او دربارهی خودش قرار میگیرند. حال وقتی از کشف این مقاومتها صحبت میکنیم، آیا منظورمان این است که از این طریق بر آنها غلبه میشود؟ مطمئناً نه همیشه؛ اما امید ما این است که با سوءاستفاده از مکانیسم انتقال بیمار به شخص پزشک، به این هدف دست یابیم تا او را واداریم که اعتقاد ما را به ناکارآمدی فرآیندهای سرکوبگرانهی ایجادشده در دوران کودکی و عدمامکان ادارهی زندگی بر اساس اصل لذت بپذیرد. من در جای دیگری شرایط پویای موجود در تضاد جدیدی را که ما بیمار را از آن عبور میدهیم، توضیح دادهام، یعنی همان شرایطی که در بیمار، جایگزین تعارض پیشین برآمده از بیماریاش کردهایم. در این باره در حال حاضر چیزی برای تغییر نمیشناسم.
کاری که ما از طریق آن دستمایههای سرکوبشده در ذهن بیمار را به آگاهی او میآوریم، روانکاوی نامیده شده است. چرا «تحلیل» که به معنای تجزیه و تحلیل و تشریح است -در قیاس با کار شیمیدانان- دستمایههایی را که آنها در طبیعت مییابند و به آزمایشگاههای خود میآورند، پیشنهاد میکند؟ زیرا از یک جنبهی مهم، واقعاً قیاس بین این دو بجا است. نموناها و بروزات آسیبشناختی بیمار، مانند تمام فرآیندهای ذهنیاش، ماهیتی بسیار پیچیده و سازمانیافته دارند. عناصر آنها در اصل شامل انگیزههایی برخاسته از تکانههای غریزی است. اما بیمار چیزی از این انگیزههای اولیه نمیداند یا میشود گفت به اندازهی کافی نمیداند. اکنون ما به او میآموزیم که ساختار این دیسهبندیهای بسیار پیچیده در ذهن خود را درک کند. ما نموناها را تا تکانههای غریزی که آن نموناها را تحریک میکنند، ردیابی میکنیم. ما این انگیزههای غریزی موجود در نموناهای بیمار را که تاکنون از آنها بیاطلاع بوده است، به او نشان میدهیم؛ درست همانطور که یک شیمیدان مادهی بنیادین، «عنصر» شیمیایی، را از نمکی که در آن با عناصر دیگر ترکیب شده است و بنابراین غیرقابلتشخیص بوده است، جدا میکند. به همین ترتیب، با آن برونریزیهای[1] شخصیت بیمار که آسیبشناسانه در نظر گرفته نشدهاند، به بیمار نشان میدهیم که او فقط تا حدی از انگیزهی آن تکانهها آگاه بوده است، و چهطور سایر تکانههای غریزی که او از آنها نیز بیاطلاع مانده بود، در شکلگیری آنها نقش داشتهاند.
ما همچنین با تفکیک نیروی جنسی در انسان به عناصر تشکیلدهندهاش، آن را روشن کردهایم، و هنگامی که رؤیایی را تعبیر میکنیم، با نادیده گرفتن کل رؤیا و ایجاد تداعیهایی برای عناصر منفرد آن رؤیا، به تفسیر آن میپردازیم.
حال این مقایسهی نیکپرداخته میان روش پزشکی روانکاوی با روش شیمی میتواند مسیر جدیدی برای درمان ما پیشنهاد دهد. ما بیمار را تجزیه و تحلیل کردهایم، یعنی فرآیندهای ذهنی او را به اجزای تشکیلدهندهاش تفکیک کردهایم و این عناصر غریزی را در او به صورت جداگانه و مجزا نشان دادهایم؛ چهچیز میتواند طبیعیتر از این درخواست باشد که ما نیز باید به او کمک کنیم تا ترکیبی جدید و بهتر از آن اجزای تشکیلدهندهاش ایجاد کند؟ میدانید که این درخواست درواقع مطرح شده است. شنیدهایم که پس از تجزیه و تحلیل انداموارهی روانی بیمار، باید سنتزی از آن انجام شود! و در همین راستا، این نگرانی ابراز شد که میشود به بیمار تجزیه و تحلیل زیادهازحد و سنتز بسیار کمازحد داده شود؛ و سپس اقدامی کردند تا تمام وزن را روی این سنتز به عنوان عامل اصلی در اثر رواندرمانی صورت گرفت قرار دهند؛ و در این تعریض نوعی احیای آن چیزی را دیدیم که بهوسیلهی زندهشکافی[2] از بین رفته بود.
با این حال، نمیتوانم تصور کنم که در این روانفکنی، تعهد جدیدی برای ما وضع شده باشد. اگر بخواهم صادق و بیادب باشم، باید بگویم که این چیزی مگر یک عبارت بیمعنی نبود. من خودم را به این نکته محدود میکنم که این فقط مقایسه را تا جایی پیش میبرد که دیگر هیچ پایه و اساسی نداشته باشد، یا اگر ترجیح میدهید، این یک سوءاستفادهی غیرقابلتوجیه از یک عنوان است. با این حال، یک عنوان فقط برچسبی است که برای تمایز یک چیز از چیزهای مشابه دیگر به آن الصاق میشود، نه یک برنامهی درسی، توصیفی از محتوای آن یا یک تعریف. و دو شیء در یک مقایسه فقط باید در یک نقطهی واحد با هم تماس داشته باشند و ممکن است در هر چیز دیگری کاملاً با یکدیگر متفاوت باشند. حیات ذهنی چیزی چنان منحصربهفرد و خاص خود است که هیچ مقایسهای نمیتواند طبیعت آن را منعکس کند. اگر میگوییم کار روانکاوی شباهتهایی با تحلیل شیمیایی دارد، اما این هم است که به همان اندازه با مداخلات جراح یا دستکاریهای ارتوپدیست یا تأثیر یک آموزگار نیز قابلمقایسه است. مقایسه با تحلیل شیمیایی محدودیتهای خود را دارد، به این صورت که: در حیات ذهنی، ما با نیروهایی سروکار داریم که تحت الزام به اتحاد و ترکیب هستند. وقتی موفق میشویم یک نمونا را به عناصرش تجزیه کنیم، در آزادسازی یک غریزه از یک پیوند، آن نمونا در انزوا باقی نمیماند، بلکه بلافاصله دوباره با چیز دیگری ترکیب میشود.(۱)
درست برعکس! انسان روانرنجور ذهنش را تحت محاصره و مملو از مقاومتها برابر ما قرار میدهد؛ در همان حال که ما در حال تحلیل آن و ازبینبردن مقاومتها هستیم، ذهن روانرنجور شروع به رشد میکند؛ آن وحدت بزرگی که ما آن را انای او مینامیم، تمام گرایشهای غریزی را که قبلاً از آن جدا شده، از آن طرد شده بودند، در یک واحد ادغام میکند. بنابراین، روانفکنی در طی درمان تحلیلی بدون دخالت ما، به طور خودکار و اجتنابناپذیر حاصل میشود. ما با حل کردن نموناها در عناصرشان و با ازبینبردن مقاومتها، شرایط را برای این فرآیند ایجاد کردهایم. این ایده که وقتی ذهن بیمار در عناصرش حل میشود، سپس بیسروصدا منتظر میماند تا کسی دوباره آن را سرهم کند، حقیقت ندارد.
بنابراین، تحولات در درمان ما مطمئناً در جهت متفاوتی پیش خواهد رفت؛ مهمتر از همه، در آن چیزی که فرنتزی اخیراً آن را به عنوان «فعالیت» از سوی تحلیلگر توصیف کرده است.
بیایید تا پیشتر نرفتهایم دربارهی منظورمان از این فعالیت به توافق برسیم. ما وظیفهی درمانی خود را متشکل از دو چیز تعریف کردیم: به آگاه رساندن مطالب سرکوبشده و آشکار کردن مقاومتها. مطمئناً به اندازهی کافی فعال هستیم. اما آیا باید بیمار را رها کنیم تا بهتنهایی با مقاومتهایی که به او نشان دادهایم، مقابله کند؟ آیا میتوانیم در این مورد جز محرکی که از انتقال دریافت میکند، کمک دیگری به او نکنیم؟ آیا طبیعی به نظر نمیرسد که ما باید با قرار دادن او در موقعیت ذهنی خاصی که برای حل تعارض، که هدف ماست، مناسبترین باشد، به روش دیگری نیز به او کمک کنیم؟ گذشته از همهی اینها، آنچه شخص روانرنجور میتواند به دست آورد تا حدودی به تعدادی از شرایط خارجی بستگی دارد که در تأثیرشان بر او همگرا میشوند. آیا باید در تغییر این ترکیب با مداخله به شیوهای مناسب تردید کنیم؟ من فکر میکنم فعالیتی از این نوع از سوی پزشکِ در حال تجزیه و تحلیل، غیرقابلاعتراض و کاملاً موجه است.
ملاحظه میکنید که این امر، دریچهی جدیدی در تکنیک تحلیلی میگشاید که برای فهم آن، به کاربرد دقیق آن تکنیکها نیاز است و ضمناً قوانین بسیار مشخصی به دست خواهد داد. من اینجا سعی نخواهم کرد این تکنیک جدید را که هنوز در حال تکامل است، به شما معرفی کنم، بلکه به بیان یک اصل اساسی بسنده میکنم که احتمالاً نیروی هدایتکننده در کار ما دربارهی این مسئلهی جدید خواهد بود. این اصل به شرح زیر است: یک بررسی تحلیلی باید تا حد امکان، در شرایط خودداری[3] (در حالت حریم خصوصی[4]) انجام شود.
اینکه تعیین این موضوع تا چه حد امکانپذیر است، باید به بحث مفصلتری موکول شود. با این حال، منظور از خودداری، انجام هرگونه عمل جنسی بدون هرگونه رضایتی نیست، که البته عملی هم نخواهد بود؛ و منظور ما از آن، آن چیزی نیست که عموماً از آن برداشت میشود، یعنی خودداری از مقاربت جنسی؛ بلکه منظور چیز دیگری است که ارتباط بسیار بیشتری با روندشناسی[5] بیماری و بهبودی دارد.
به یاد خواهید آورد که این محرومیت[6] بود که بیمار را بیمار کرد و نموناهای بیمار بهعنوان ارضای جایگزین برای او عمل میکنند. میتوان در طی درمان مشاهده کرد که هر بهبودی در وضعیت بیمار، سرعت بهبودیاش را کاهش میدهد و آن انرژی غریزی را که او را به سمت درمان سوق میدهد، کاهش میدهد. اما این نیروی محرک غریزی برای درمان ضروری است؛ کاهش آن، هدف ما را، یعنی بازیابی سلامت بیمار را به خطر میاندازد. نتیجهای که ناگزیر خود را به ما تحمیل میکند چیست؟ هرچند ممکن است خشن به نظر برسد، باید مراقب باشیم که رنجهای بیمار، تا حدی که به نحوی مؤثر باشد، به طور زودرس پایان نیابد. وقتی نموناها تشریح شدند و ارزششان کاهش یافت، رنجهای بیمار تعدیل میشوند و آنگاه باید دوباره یک محرومیت به اندازهی کافی آزاردهنده را در نقطهی حساس دیگری ایجاد کنیم، وگرنه این خطر هست که هرگز به بهبود بیشتری دست نیابیم، مگر بهبودهایی کاملاً ناچیز و گذرا.
تا آنجا که من میبینم، خطر از دو جهت پیدا میشود. از یک سو، هنگامی که بیماری از ناحیهی روانکاو تجزیه و تحلیل میشود، بیمار با بیشترین تلاشهایش، به جای نموناهایش، ارضای جایگزین جدیدی برای خود ایجاد میکند که اکنون فاقد ویژگی رنج است. بیمار از ظرفیت عظیم جابهجایی در زی که اکنون تا حدودی آزاد شده است، استفاده میکند تا زی را در آن سرمایهگذاری کند و متنوعترین انواع فعالیتها، لذتها، علایق، عادات، از جمله آنهایی را که قبلاً داشته است، به جایگاه ارضای جایگزین ارتقا دهد. او دایماً حواسپرتیهای جدیدی از این نوع پیدا میکند که انرژی لازم برای تکمیل درمان به جانب آن حواسپرتیها سرازیر میشود و خود بیمار میداند که چگونه آنها را برای مدتی مخفی نگهدارد. وظیفهی تحلیلگر این است که این مسیرهای فرعی را شناسایی کند و هر بار از بیمار بخواهد که، هرقدر هم که عملکردی که منجر به رضایت میشود، بهخودیخود بیضرر باشد، آنها را رها کند. فرد نیمهدرمانشده همچنین ممکن است دست به ماجراجوییهایی بزند که چندان بیضرر نیستند، مثلاً وقتی که مرد است شاید نابهنگام به دنبال پیوند با زنی بگردد. اتفاقاً میتوان مشاهده کرد که ازدواج ناموفق و ناتوانی جسمی دو چیزی اند که غالباً روانرنجوری را از بین میبرند. هر دو بهویژه احساس گناه (نیاز به مجازات) را، یعنی همان چیز را که بسیاری از روانرنجوران را فوراً به روانرنجوریهایشان پیوند میدهد، ارضا میکنند. آنها با یک انتخاب احمقانه در ازدواج، خودشان را مجازات میکنند؛ یک بیماری طولانیمدت اندامین را مجازاتی از جانب سرنوشت میدانند و سپس در اغلب موارد، دیگر روانرنجوریشان را ادامه نمیدهند.
در تمام چنین موقعیتهایی، فعالیت پزشک باید به شکل مخالفتی پرانرژی با ارضای زودرس جایگزین باشد. با این حال، برای پزشک آسانتر است که از خطر دوم، یعنی دستکم نگرفتن آن ارضای زودرس جایگزین، که نیروهای محرک تحلیل را به خطر میاندازد، جلوگیری کند. بیمار بیش از هر چیز در خود درمان، در رابطهی انتقالیاش با پزشک، به دنبال ارضای جایگزین خودش است و حتی ممکن است تلاش کند از این طریق تمام محرومیتهای دیگرش را جبران کند. البته باید مقدار مشخصی از این ارضای جایگزین، کموبیش بسته به ماهیت مورد و فردیت بیمار، به او داده شود. اما خوب نیست اجازه دهیم از حد فراتر رود. هر تحلیلگری که از روی کمال قلب و آمادگیاش برای کمک، تمام آنچه را یک انسان ممکن است امیدوار باشد از دیگری دریافت کند به بیمار میدهد، مرتکب همان خطای اقتصادی میشود که مؤسسات غیرروانکاوانهی ما برای بیماران عصبی مرتکب آن میشوند. آن مؤسساتی که قایل به روانکاوی نیستند فقط تلاش میکنند همهچیز را تا حد امکان برای بیمار خوشایند کنند، تا بیمار بتواند در آنجا احساس خوبی داشته باشد و با خوشحالی دوباره جَلد همانجا شود و از سختیهای زندگی فاصله گیرد. با انجام این کار، آنها کاملاً از قویتر کردن بیمار برای زندگی و قادرتر کردن بیمار برای انجام وظایف واقعیاش در زندگی صرفنظر میکنند. در درمان روانکاوانه باید از هرگونه آرایش و پیرایشی اجتناب شود. تا آنجا که به روابط بیمار با پزشک مربوط میشود، بیمار باید آرزوهای برآوردهنشدهی فراوانی داشته باشد. مصلحت این است که دقیقاً آن دسته از رضایتهایی را که او شدیداً خواهان آنها است و با اصرار بیشتری ابراز میکند، از او دریغ کنیم.
فکر نمیکنم با این جمله که وضعیت حریم خصوصی باید در طی درمان حفظ شود، دامنهی فعالیتهای مفید پزشک را به طور کامل شرح داده باشم. همانطور که به یاد دارید، فعالیت در جهت دیگر در طی درمان روانکاوانه، پیش از این، محل اختلاف میان ما و مکتب پنجم سوئیس بوده است. ما با قاطعیت تمام این دیدگاه را رد کردیم که باید شخص بیماری را که خود را در جستجوی کمک به دست ما سپرده است، به دارایی خودمان تبدیل کنیم، سرنوشتش را برایش رقم بزنیم، آرمانهای خودمان را به او تحمیل کنیم و با تکبر یک آفریدگار، او را به شکل خودمان درآوریم و ببینیم که بهبود یافته است. من هنوز هم نگرش موجود در این ردیه را حفظ میکنم و فکر میکنم اینجا جای آن احتیاط پزشکی است که در موارد دیگر مجبور به نادیده گرفتنش بودهایم. من همچنین آموختهام که چنین فعالیت گستردهای نسبت به بیماران بههیچوجه برای اهداف درمانی ضروری نیست. زیرا بی آنکه بر فردیت بیماران تأثیر بگذارم، توانستهام به افراد بیماری کمک کنم که هیچ وجه اشتراکی با آنها نداشتم، نه از نظر ملیت، نه از نظر تحصیلات، نه از نظر موقعیت اجتماعی و نه از نظر دیدگاهمان به زندگی بهطورکلی. آنزمان که ردیهی موردبحث را ارائه کردم، مطمئناً این تصور را داشتم که اعتراضات سخنگویان ما (گمان میکنم ارنست جونز بود که نقش اصلی را داشت) به طرزی مفرط تند و سازشناپذیر بود. ما نمیتوانیم از پذیرش بیمارانی که آنقدر درمانده و ناتوان از زندگی عادی هستند که برایشان باید تحلیل را با تأثیر آموزشی ترکیب کرد، اجتناب کنیم؛ و حتی در مورد اکثریت، هرازگاهی موقعیتهایی پیش میآید که پزشک موظف است جایگاه معلم و مربی را به عهده بگیرد. اما این کار همیشه باید با احتیاط فراوان انجام گیرد و بیمار باید آموزش ببیند طبیعت خودش را آزاد و محقَّق کند و شبیه ما نشود.
دوست ارجمند ما، جِی. جِی. پاتنم، در سرزمین آمریکا، که اکنون با ما در موضعی بسیار خصمانه قرار دارد، باید ما را ببخشد اگر نمیتوانیم پیشنهادش را بپذیریم، یعنی اینکه روانکاوی باید خود را در خدمت یک دیدگاه فلسفی خاص به جهان قرار دهد و این را به بیمار القا کند تا بیمار را والاتر سازد. من میگویم که در نهایت این فقط جباریت است، حتی اگر پشت شرافتمندانهترین انگیزهها پنهان شده باشد.
دست آخر، نوع کاملاً متفاوتی از فعالیت، به کمک درک تدریجی این امر که انواع مختلف بیماریهایی که ما درمانشان میکنیم، با تکنیک واحد درمان نمیشوند، ضروری شده است. بحث مفصل در این باره زودهنگام خواهد بود، اما میتوانم دو مثال از نحوهی زیر سؤال رفتن نوع جدیدی از فعالیت ارائه دهم. تکنیک ما در درمان هیستری رشد کرد و هنوز هم عمدتاً متوجه درمان این بیماری است. اما فوبیاها از قبل ما را مجبور کردهاند که از محدودیتهای قبلی خودمان فراتر برویم. اگر منتظر بمانیم تا بیمار اجازه دهد تحلیل بر او تأثیر بگذارد تا آن را رها کند، بهسختی میتوانیم بر فوبیا غلبه کنیم. در این صورت، بیمار هرگز دستمایههای لازم برای رفع قانعکنندهی فوبیا را برای تحلیل ارائه نخواهد کرد. باید به طرزی متفاوت عمل کرد. مثال اجتماعهراسی را در نظر بگیرید. دو نوع اجتماعهراسی وجود دارد، یکی خفیف و دیگری شدید. بیمارانی که به دستهی اول تعلق دارند، درواقع وقتی بهتنهایی بیرون میروند از اضطراب رنج میبرند، اما هنوز به همین دلیل از تنها بیرون رفتن دست نکشیدهاند. موارد دیگر با کنار گذاشتن کامل تنهایی، خود را از اضطراب محافظت میکنند. با این حال، مورد آخر یا شدید اجتماعهراسی فقط وقتی موفق میشود که بتوان از طریق تحلیل، بیماران را وادار کرد مانند دستهی اول رفتار کنند، یعنی بهتنهایی رفتوآمد کنند و در حین تلاش، با اضطراب خود مبارزه کنند. بنابراین، ابتدا به تعدیل قابلتوجهی از فوبیا دست مییابیم و تنها زمانی که این امر با توصیهی پزشک حاصل شده باشد، تداعیها و خاطرات به ذهن بیمار میآیند و امکان برطرف کردن فوبیا را فراهم میکنند.
در موارد شدید کنشهای وسواسی، به نظر میرسد نگرش مبتنی بر انتظار منفعلانه حتی کمتر سازگار است؛ درواقع، بهطورکلی، این موارد تمایل به یک فرآیند درمان بدون نمونا، یعنی یک دورهی طولانی درمان دارند؛ در تحلیل اینگونه موارد از بیماران همیشه خطر آشکار شدن بسیاری از موارد، بدون ایجاد هیچ تغییری در بیماران وجود دارد. فکر میکنم شکی نیست که در اینجا تکنیک صحیح فقط میتواند این باشد که صبر کنیم تا خود درمان به یک اجبار تبدیل شود، و سپس با این اجبار متقابل، اجبار بیماری را بهزور سرکوب کنیم. با این حال، خواهید فهمید که این دو موردی که به شما ارائه دادم، تنها نمونههایی از پیشرفتهای جدیدی اند که درمان ما به سمت آنها گرایش دارد.
و اکنون در پایان، به موقعیتی که متعلق به آینده است، اشارهای مؤکد میکنم؛ موقعیتی که برای بسیاری از شما خیالیده به نظر میرسد، اما با تمام این احوال فکر میکنم شایسته است در ذهن خود برای آن آماده باشیم. میدانید که اثرات درمانی که میتوانیم به دست آوریم، از نظر تعداد بسیار ناچیز است. ما فقط تعداد انگشتشماری از مردم هستیم و حتی با سختکوشی، هریک از ما میتوانیم در یک سال فقط با تعداد کمی از افراد سروکار داشته باشیم. در مقابل حجم عظیم بدبختیهای عصبی که در جهان وجود دارد و شاید لازم نباشد که باشد، مقداری که میتوانیم از شر آنها خلاص شویم تقریباً ناچیز است. علاوه بر این، ضروریاتی که وجود خودمان را ایجاب میکند، کارمان را به طبقات مرفه محدود میکند که عادت دارند پزشکانشان را انتخاب کنند، و البته انتخابشان به دلیل انواع تعصبات از روانکاوی منحرف میشود. درحالحاضر، ما نمیتوانیم در میان صفوف شلوغ مردمی که بهشدت از روانرنجوری در رنج اند، کاری کنیم.
حال فرض کنیم با نوعی سازماندهی توانستهایم تعداد خود را تا حدی افزایش دهیم که برای درمان تودههای بزرگی از مردم کافی باشد. از سوی دیگر، میتوان انتظار داشت که در زمانی وجدان جامعه بیدار شود و به آن هشدار دهد که فرد فقیر به همان اندازه که حق دارد به ذهن خود کمک کند، حق دارد به ابزارهای جراح برای نجات جان خود نیز دسترسی داشته باشد؛ و اینکه روانرنجوریها سلامت مردم را به اندازهی سل تهدید میکنند و میتوانند به همان اندازهی سل، موجب ضعف رفتاری افراد باشند. سپس کلینیکها و بخشهای مشاورهای ساخته خواهند شد که پزشکان آموزشدیده در کار روانکاوی در آنها به کار گمارده خواهند شد تا مردانی که در غیر این صورت به نوشیدن روی میآورند، زنانی که تقریباً زیر بار محرومیتها تسلیم شدهاند، کودکانی که چارهای جز سرکشی یا روانرنجوری ندارند، بتوانند با روانکاوی، مقاومت کنند و کاری در جهان انجام دهند. این درمان رایگان خواهد بود. ممکن است طول بکشد تا دولت این را به عنوان یک وظیفهی فوری در نظر بگیرد. شرایط فعلی ممکن است رسیدن آن را حتی بیشتر به تأخیر بیندازد؛ احتمالاً این نهادها ابتدا با کمکهای خصوصی آغاز خواهند کرد؛ با این حال، بالاخره زمانی این شرایط فرا خواهد رسید.
سپس وظیفهی ما این خواهد بود که تکنیک خودمان را با شرایط جدید تطبیق دهیم. شک ندارم اعتبار فرضیات روانشناختی ما، افراد بیسواد را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد، اما باید سادهترین و طبیعیترین بیان را برای آموزههای نظریمان پیدا کنیم. احتمالاً متوجه خواهیم شد که فقرا حتی کمتر از ثروتمندان آمادهی جدایی از روانرنجوریهایشان هستند، زیرا زندگی سختی که پس از بهبودی در انتظار آنها است، هیچ جذابیتی ندارد و بیماریشان به آنها حق بیشتری میدهد که دیگران کمکشان کنند. احتمالاً اغلب فقط در صورتی میتوانیم به چیزی دست یابیم که به شیوهی امپراتور یوزف، کمک به ذهن را با مقداری حمایت مادی ترکیب کنیم. همچنین بسیار محتمل است کاربرد درمان ما بر روی شمار بسیار بیماران، ما را مجبور کند طلای خالص تحلیل را بهوفور با مس تلقین مستقیم ترکیب کنیم؛ و حتی تأثیر هیپنوتیزم ممکن است دوباره جایی در آن پیدا کند، همانطور که در درمان روانرنجوریهای جنگ پیدا کرده است. اما این رواندرمانی برای مردم، هر شکلی که به خود گیرد، هر عنصری که از آن ترکیب شده باشد، مؤثرترین و مهمترین اجزایش مطمئناً همانهایی خواهند بود که از روانکاوی دقیق وام گرفته شدهاند، روانکاویای که هیچ هدف پنهانی ندارد.
۱۹۱۹
پینوشت:
۱. حتی در تحلیل شیمیایی نیز چیزی بسیار مشابه رخ میدهد. همزمان با جداسازی عناصر مختلف، که شیمیدان تجزیه را بر آنها تحمیل میکند، سنتزهایی که بخشی از قصد او نیستند، به دلیل آزادسازی پیوندهای انتخابی در موادشان، به وجود میآیند.
[1]. expressions
[2]. vivisection
[3]. abstinence
[4]. privation
[5]. dynamics
[6]. frustration