چرا روایت‌ها و نگرش‌های موجود ناکافی است؟/ آبذ

چه شهریور۲۰، چه مرداد۳۲، چه بهمن۵۷ محتاج نگاه‌هایی پیچیده‌تر از روایت‌های موجود است. کوشش من در تحلیل ساختاری تاریخ سیاسی و ادبی معاصر، ازجمله برای پر کردن آن خلأی است که در تحلیل‌های موجود هست. موضوع هم -برخلاف تذکری که اخیراً عرفان ثابتی داده بود- این نیست که ما خیلی پا در گِل گذشته مانده‌ایم و دیگر باید گذشته را رها کنیم تا به‌سوی آینده حرکت کنیم و غیره. مسیرهای چرخش پارادایمی که برای چپ ترسیم می‌کنم اصلاً ربطی به گذشته ندارد؛ دقیقاً مسئله‌ای است مربوط به اکنون و آینده.

مسائل چپ هم پیچیدگی‌هایی دارد. اما من مسئله را ساده می‌کنم تا گرهگاه را نشان دهم. این‌که چپ از آن‌جایی که هست تا نقطه‌ی گرهگاه، و از نقطه‌ی گرهگاه به سمت‌وسوی مطلوبش به چه طور و اطواری می‌تواند حرکت کند موضوع بحث من نیست. من گرهگاه را نشان می‌دهم و می‌گویم از این‌جا باید رد شوید. مجموعه‌ای از جزمیت‌ها و پرستانه‌ها در دهه‌ی ۱۳۵۰ شکل گرفته است و همین‌طور نیم‌قرن است به قوت خود باقی مانده است. من می‌توانم ماجرا را شرح و تفصیل بدهم و بازارگرمی کنم اما مسئله آن شرح‌وتفصیل‌ها نیست؛ مسئله آن گرهگاه بازنیندیشیده و جزمیت‌یافته است. برای همین من مدام بعضی چیزها را تکرار می‌کنم.

چپ به‌طورکلی از یک دوگانگی نگرش رنج می‌برد. مشتی ادا و اطوار انترناسیونال دارد اما تصورش از خودش و از تاریخ خودش قبایلی و عشایری مانده است. این وضع را در دوره‌های مختلف به گونه‌های نه‌چندان مختلف تجربه کرده است. درواقع این شکاف غرب-شرق که محل حیات باری به هر جهت جریان‌های مختلف فکری در ایران است، مختص چپ نیست. اما چپ برای آن‌که بتواند نگاه مدرن به خودش پیدا کند و از افسانه‌های عشایری-قبایلی‌اش درباره‌ی ایران خلاص شود -البته به شیوه‌ی خاص خودش- باید از این حیات باری به هر جهت در شکاف شرق و غرب بیرون بیاید.

بشخصه به هیچ گذشته‌ای ازجمله گذشته‌ی باستانی علاقه‌ای ندارم و هرجا که سراغ چیزی در گذشته می‌روم یک مسئله‌ی مربوط به حال‌حاضر و آینده را در نظر دارم. مسائل ساختاری ایران در شهریور۲۰ و مرداد۳۲ و بهمن۵۷ مسائلی نیست که به پایان رسیده باشد. آن مسائل و زمینه‌هایشان حیّ و حاضر اند. اگر با آن‌ها مواجه نشوید، عیناً بر می‌گردند. و برخلاف تصور لیبرالی رواج‌یافته در سالیان اخیر هیچ پیشرفت و پیشروی «خودجوشـ»ـی در کار نیست.

مسیر اگر و تنها اگر آگاهانه طی شود، پیش می‌رود. به همین جهت باید مسائل بنیادین این مقاطع را بازشناخت و برای مسائل اساسی و کلان آینده استراتژی داشت. این استراتژی هم که می‌گویم استراتژی از جنس معنای دست‌راستی آن نیست. استراتژی در معنای چفت‌وبست شدن برخی آگاهی‌ها و افق‌ها در درون گفتمان‌هاست تا در قامت تعینات متنوع هر طیف و جریان به‌سوی آن‌ها تحرک شکل بگیرد. ما فقط روند را می‌توانیم تعریف کنیم و حرکت را ایجاد کنیم نه بیش‌تر. موضوعیت یافتن مسائل استراتژیک در هر طیف و جریان و دیدگاه، به تحرکات و نتایجی منجر می‌شود که خارج از کنترل و اراده‌ی ماست. ما فقط موضوعیت‌بخشی می‌کنیم؛ سمت‌وسوها و نتایج در اختیار هیچ‌کس نیست.

به عبارت دیگر، صرف‌نظر از آن‌که قدرت‌های بزرگ جهانی چه مقدراتی برای ایران رقم بزنند، شما باید وضع مشخص خودتان و مسائل منحصربه‌فرد خودتان را بشناسید و برایشان برنامه داشته باشید. شناخت این‌ها و ارائه‌ی برنامه برایشان، به این معنی نیست که می‌شود خارج از اراده‌ی نیروهای خارجی و در یک انتزاع محض آن‌ها را پیش برد؛ بل‌که به این معنی است که بدانید مسائلی وجود دارد که قدرت‌های خارجی و متفکران غربی برای آن‌ها برنامه‌ای ندارند و شما موظفید آن‌ها را بشناسید و توصیفاً و تجویزاً موضعتان را در قبالشان معلوم کنید. برخی چیزها را اگر به حال خود رها کنید به نحو خودجوش تا حدی پیش می‌روند اما نه بیش از آن. بیش از آن، محتاج شناخت خود و تاریخ خود و معضلات خود و افق مطلوب خود است.

اگر بخواهیم روایت‌های موجود را در کلیتشان مرور کنیم نظریه‌ی توطئه یک دیدگاه جذاب و درعین‌حال آرامش‌بخش است که مختص طیف و جریان خاصی هم نیست. درباره‌ی تاریخ معاصر ایران هر طیفی بسته به خاستگاه و تجربه‌ی سیاسی و تاریخی‌اش شکل‌هایی از نظریه‌ی توطئه را هم در چنته دارد. نظریه‌ی توطئه آرامش‌بخش است و در شرایط معضل بیان راهی است برای آن‌که محورهای سرکوب‌شده‌ی بیان، که ذاتاً تنش‌زا و دلشوره‌آور اند، از دسترس ذهن خارج شود و هم‌هنگام ضرورت بازنگری دور زده شود. نظریه‌ی توطئه آدمی‌زاد را از پیرفتن مسئولیت خلاص می‌کند و یک روش کارآمد و البته غلط گفتاردرمانی تهیه می‌بیند.

حال می‌شود پرسید پس با توطئه‌های مسجل چه باید کرد؟ واقعیت درباره‌ی پارانویا به‌طورلکلی این است که پارانویا لزوماً یک عارضه‌ی توهمی نیست. یعنی سوژه‌ی پارانوییک غالباً شواهد و قراین واقعی در اطرافش برای توطئه پیدا می‌کند. بنابراین پارانویا، صرف‌نظر از گره اصلی آن که فقدان تجسم از انای خود در درون واقعیت ساختاری است، یک منظر است نه یک توهم. ما در سیاست کلاسیک یک پارادایم عمده داریم که پارادایم ارسطویی است و بر خیر عام بنا شده است. اما سیاست مدرن از یک چرخش پارادایمی با ماکیاولی شروع می‌شود که بر مبنای پارادایم مدرن سیاست لازم است به نحوی واقعی‌نگرانه توطئه را بخشی لایتجزا از سیاست بشماریم. بنابراین در مواجهه با توطئه در سیاست نه حق نک‌ونال برای کسی هست نه حق غافلگیری.

بنابراین از منظر سیاست مدرن، در واکنش به توطئه سؤال اصلی این نیست که چه‌کسی و به چه ترتیبی علیه من توطئه کرد. سؤال اصلی -به‌خصوص از منظر ساختارگرایی که اساسش آری‌گویی است- این است که قصور و تقصیر من چه بود. این البته سؤال آرامش‌بخشی نیست اما سؤال مسئولانه‌ای است که ضمناً شما را در بطن تاریخ خودتان و نه سرگردان میان بی‌شمار تاریخ‌های ریز و درشت، که آخر هم به‌خصوص منظر فاعلیت و عاملیت شما را مخدوش می‌کند، نگه می‌دارد. به عبارت دیگر، ما در هرچه غور کنیم و به هرجا سرک بکشیم عاقبت به تاریخ خودمان باز می‌گردیم و این یعنی مسئله اولی است بر نظریه. این اولویت اولویت زمانی نیست، اولویت ذاتی است.

در یک مرور کلی، روایت‌های دیگری هست که شخص‌محور است و مبنا را چه از منظر جاذبه و چه از منظر دافعه، بر شخص می‌گذارد. وقتی تاریخ معاصر را تاریخ اشخاص فرض کنیم، اگر همه‌چیزمان را برمبنای طرفداری یا مخالفت تعریف نکرده باشیم، چندان هم نتیجه‌ی نامطلوبی نمی‌دهد. خیلی بی‌طرفانه و آفاقی حیات سیاسی یا شخصی یک فرد را می‌شکافیم و حلاجی می‌کنیم تا بستاییمش یا بنکوهیمش. اما این طرز نگاه معمولاً با چنین بی‌طرفی علمی و آفاقی همراه نیست. یعنی یا همه‌چیز را بر مبنای تأیید گرد می‌آورد یا همه‌چیز را بر مبنای رد و طرد گردآوری می‌کند. بدین ترتیب ما در حقیقت در جهان پروتاگونیست‌ها و آنتاگونیست‌های فوق‌بشری سیر می‌کنیم و روایتمان از تاریخ معاصر خواسته و ناخواسته وابسته می‌شود به یک رمانس پیشامدرن قرون‌وسطایی. این البته ربطی به آن بجث مبهم و بیش‌وکم بی‌معنای مشهور ندارد که تاریخ، تاریخ امرا و حکمرانان است یا تاریخ مردم فرودست.

وقتی نگاه ما به تاریخ معاصر شخص‌محور شد، عملاً همه‌چیز را به اردوکشی له و علیه نام‌ها تبدیل می‌کنیم. این هم یک شیوه‌ی خیلی دم‌دستی برای بلاموضوع کردن واقعیت خارجی است. اگر در باور به نظریه‌ی توطئه، واقعیت خارجی به یک سطح نازک از فعل‌وانفعالاتی تبدیل می‌شود که کسانی پشت درهای بسته و با وقوف و هوشیاری کامل، ظرایف آن را ترتیب داده‌اند، در نگرش شخص‌محور واقعیت خارجی و حتی جزییات دیدگاه‌های یک نفر خلاصه می‌شود در این‌که با آقا یا خانم الف یا ب موافق است یا مخالف. این‌طور البته مسائل و مشکلات، همان‌طور که در باور به نظریه‌ی توطئه وجود دارد، ساده می‌شود و ضمناً مسیرهای تازه و خلاقانه‌ای برای سرکوب بیان پیدا می‌شود. با این وضع، عملاً بیان مشروع پیشاپیش در باسمه‌های معینی بسته‌بندی و معلوم شده است. می‌بینید که معضل بیان در این‌جا هم به شکل دیگری از راه می‌رسد و صرفاً مربوط به مسائل عرصه‌ی عمومی و مبانی حقوقی پیشامدرن نمی‌شود.

نکته‌ی دیگر، که باز من از منظر ساختارگرایی متذکر آن می‌شوم، این است که در جایگاه سیاسی، شخص آن‌قدرها به شخصیتش وابسته نیست که در حوزه‌های دیگر. در سیاست، شخصیت‌ها تابع آن چیزی هستند که سوبژکتیویته یا انفسیّت اشتراکی نامیده می‌شود. بنابراین تصویر و تصور ما از شخص در یک روایت شخص‌محور تا حد زیادی نتیجه‌ی انفسیّت اشتراکی‌ای است که نه‌فقط تصور ما را ساخته است، که خود آن انفس یا سوژه‌ی سیاسی را ساخته است. بنابراین طرز مواجهه‌ی شخص‌محور و قشون‌کشی‌های له و علیه این و آن در نهایت امر از هر لحاظ مبنای مخدوشی دارد و برای درک شخص در جایگاه سیاسی‌اش خواه از حیث تصوراتی که از او هست خواه از حیث همان انفسیَت یا سوژگی که در وی سراغ می‌کنیم تا حد بسیار زیادی تابعی است از انفسیّت یا سوبژکتیویته‌ی اشتراکی.

از حیث تولید و بازتولید روایت‌ها هم می‌توان در یک چشم‌انداز عمومی نوعی پاتریارشی فراگیر را بازشناخت. پاتریارشی در سطوح مختلف امر سیاسی و اجتماعی در ایران حضور دارد. این‌جا تیتروار بررسی‌اش می‌کنیم و آدم جدی و پیگیری باید پیدا شود همین موضوع را برحسب وصف شمه‌واری که من می‌دهم تفصیل و جزیی‌نگاری کند. پاتریارک‌ها لایه‌به‌لایه نقش تعیین‌کننده دارند که ازجمله در روایت است؛ یعنی در هر نحله و طیف و گرایشی نفْس روایت غالب یک پاتریارک است که طی دهه‌ها و نسل‌ها گاه حتی در پژوهش‌های دانشگاهی، حتی پژوهش‌های دانشگاهی خارج از ایران که محظورات دانشگاه‌های داخل را هم ندارند، درون‌مایه‌های مشخصی از آن‌ها پیوسته تکرار می‌شود. در روایت شخص‌محور ما با جنسی پاتریمونیالیسم سروکار داریم اما پاتریارشی به معنای مرجعیت پدرانه‌ی روایت در هر طیفی تا حد زیادی حیّ و حاضر است.

این مرجعیت پدرانه در مناسبات درون جریان‌های فکری-سیاسی هم متجسم است. به عبارت دیگر، در هر طیفی پاتریارک‌ها حافظان آن روایت‌های غالب اند که کل آن طیف را منسجم نگاه داشته است. این‌که اقتدار نهادی و اقتدار روایی پاتریارک‌های نهادی به چه نحو کاسته و افزوده می‌شود، موضوع بحث مفصلی است که محتاج تدقیق و بررسی جزیی است. اما در مجموع، مسیر روایت‌های بدیل صرفاً از طریق نفی پاتریارک‌ها میسر می‌شود. به عبارت دیگر، بن‌بست گفتمانی موجود و قفلی که بر شیوه‌ی روایتگری تاریخ معاصر خورده است تا حد زیادی متأثر از اقتدار پاتریارک‌ها است.

یک مد دیگر که از دهه‌ی ۱۳۷۰ به راه افتاد مد تکثر آرا است. تکثر آرا در غایت منظور مدعیانش این است که کاری به کار نظرات ما نداشته باشید، بگذارید ما هرچه دلمان می‌خواهد بگوییم و این یعنی تکثر آرا. بر این اساس، اگر تکثر آرا را بپذیریم سر سپرده‌ایم به هردمبیل روایی. البته این هردمبیل روایی درواقع به سود بعضی از روایت‌ها قرار است تمام شود. بشخصه نه پلورالیست هستم نه به تکثر مکثر به این معنی اعتقادی دارم. اما کسی که از تکثر آرا صحبت می‌کند در گام اول باید واقف باشد که تکثر آرا یک خودداری یا وادهی خلاقی نیست؛ تکثر آرا بافتار حقوقی‌ای لازم دارد که مبتنی باشد بر فرد حقوقی و فرد اقتصادی. تا وقتی شما این بافتار حقوقی را ندارید خطابه کردن له یا علیه تکثر آرا و پلورالیست‌بازی هیچ محتوای محصَّلی ندارد.

اما چرا من در مجموع با تکثر آرا مخالفم. رأی داشتن یا صاحب رأی بودن امری استثنایی است نه یک قاعده. بنابراین وقتی که از تکثر آرا حرف می‌زنیم به این معنی است که فضا آن‌قدر پرسروصدا شود که رأی از رأییتش ساقط شود. صاحبان رأی البته معدود اند و حتماً با هم در رأی تضارب‌ها و تصادم‌هایی می‌نند. این را بهتر است تعدد آرا بگوییم نه تکثر آرا. پلورالیسم هم موضوعی است که در بطن تجربه‌ی تاریخی حقوق مبتنی بر فرد حقوقی و فرد اقتصادی موضوعیت یافته است نه در بافتار یک هردمبیل مناقشات عشیره‌ای و قبیله‌ای. حاصل آن‌که رأی کثیر نمی‌شود. هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود. در غیر این صورت همین هردمبیل و رونوشت از آرا ی ۷۰ الی ۱۰۰ ساله‌ی اخیر و همهمه و غوغا برقرار خواهد بود.

معضل دیگر، شکلی از وانمود کردن دقت است که مسیر اصلی آن تثبیت روایت‌های موجود و ممانعت از تحرک گفتمانی است. در این حالت، معمولاً یک جزء روایت از طریق تدقیق در اسناد و اقوال موجود، شبهه‌ناک می‌شود و شکلی از اَبَردقّت دانشگاهی بر بحث تحمیل می‌شود تا اساس یک نگرش یا اساس یک روایت رد شود و دیگری تثبیت شود. در حقیقت این یک تکنیک محققانه است تا نتوان در اساس یک دیدگاه یا در اساس یک روایت تشکیک کرد و روایت بدیل پدید آورد. در این حالت، اَبَردقّت دانشگاهی با چنان شدّتی به کار گرفته می‌شود که به مخاطب القا شود همه‌چیز در عدم‌قطعیت می‌گذرد و الی یوم القیامة باید برای تسجیل جزییات وقت صرف کرد. یکی از مزایای رویکرد ساختارگرا که من اتخاذ می‌کنم همین است که نه از طریق اجزای مورداختلاف، که از طریق کلیات مورداجماع موضوع را بازنگری می‌کند. یعنی از شواهد هرچه بدیهی‌تر برای برای پی‌ریختن بحث استفاده می‌کنم. به همین جهت گاه به نظر می‌رسد من دارم توضیح واضحات می‌دهم. اما تکیه بر واضحات در حقیقت کمک می‌کند که راه برای پیش‌بردن بحث، خارج از مغالطات مرسوم هموار شود.

وقتی می‌گویم آرشیو، صامت نیست بل‌که به فراخور دیدگاه شما به صدا در می‌آید منظورم همین است. یعنی مرعوب آرشیو نباشید. آرشیو، مجموعه‌ی لایتناهی جزییات نیست؛ آرشیو همان کلیتی است که در ذهن شما است. من نه‌فقط در پژوهش‌های خودم، که از خردسالی خواسته و ناخواسته با آرشیو سروکار داشته‌ام. برای همین احساس مرعوب‌شدگی‌ای که ممکن است برای یک محقق در مواجهه با آرشیو روی دهد برایم کاملاً ملموس است. به همین جهت موضوع را ساده می‌کنم، تا معلوم باشد فارغ از محتویات ریز و درشت آرشیو آن‌چه در اساس مهم است این است که شما بر پایه‌ی چه دیدگاهی به سراغ آرشیو رفته‌اید. این‌جا نظریه اولویت دارد بر شواهد.

بهتر است همین‌جا بحث را به آخر ببرم. هر سرفصل که گفتیم جای شرح و بسط دارد اما اشارت‌وار لازم است بشناسیمشان و کار این نوشته همین بود. به عبارت دیگر، این توضیحات، هم شمه‌ای از آن گرفتاری‌هایی است که در روایت‌های موجود هست و هم توضیحی است از کار و پروژه‌ی فکری خودم که جایی بیرون این گرفتاری‌های روایت‌های موجود و همچون یک روایت بدیل پیش می‌رود. به‌طور قطع روایت من تنها روایت بدیل نیست. اما شرط امکان هر روایت بدیل دیگری جز روایت من، وقوف به همه‌ی این مسائل است که این‌جا برشمرده شد. والسلام.

 

‌‌آغاز نگارش: تهران، ۲۸ اوت ۲۰۲۶ مسیحی

پایان نگارش: تهران، ۳ سپتامبر ۲۰۲۶ مسیحی

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فرزاد ظروفچی

سپاس از شما. باید چند باره بخوانم تا بفهمم چه می گویید که تازه ممکن است همان را هم نفهمم. ❤️