چرا نمیشود که عقل[1] مقدار[2] باشد: دربابنفس کتاب یکم، باب۳
کریسانا شایتر[3]
۳.۱ مقدمه
ارسطو فصل III.4 از دربابنفس را با این بیان آغاز میکند که باید بررسی کنیم آیا آن بخش از نفس که بهواسطهی آن، نفس هم میداند و هم درک میکند … قابل تفکیک است یا نه، و اگر چنین است، آیا این تفکیک در مقدار[4] رخ میدهد، یا فقط در تعریف (lgs) (دربابنفس III.4، بند 429a10–12). بسیاری از مفسران این پرسش را گیجکننده میدانند، زیرا ارسطو این بخش از نفس را یک مقدار[5] نمیداند—خواه این مقدار قابل تفکیک باشد یا نه.
بهعنوان مثال، وی. دی. راس[6] اظهار میکند که نسبت دادن مقدار[7] به عقل [یا نوس] از سوی ارسطو، تا حدی شگفتآور است (1961، ص. 291؛ همچنین نکاه کنید به: شیلدز 2016، ص. 295). با این حال، واژهی megeths در تمامی نسخههای خطی[8] این اثر حضور دارد؛ بنابراین، مفسران نمیتوانند بهسادگی از کنار این عبارت گیجکننده عبور کنند. به همین دلیل، بسیاری از مفسران تلاش کردهاند تا این متن را به شیوهای تفسیر کنند که megeths را مترادف با tps (که معمولاً بهعنوان مکان ترجمه میشود) در نظر بگیرند.
مفسرانی که megeths را به مکان ترجمه میکنند، معتقدند که آنچه ارسطو در ابتدای دربابنفس III.4 واقعاً قصد بررسی آن را دارد، این است که آیا نوس از دیگر قوای روح، از نظر مکانی، قابل تفکیک است یا نه.
در این فصل، من استدلال خواهم کرد که دلایل خوبی برای ترجمهی megeths بهعنوان مقدار[9] بهجای مکان[10] وجود دارد.
نخست، ترجمهی megeths بهعنوان مکان بهگونهای است که گویی این واژه مترادف tps است. این امر نادیده گرفتن یکی از اهداف اصلی ارسطو در دربابنفس خواهد بود؛ چراکه ارسطو تلاش دارد نشان دهد که نفس میتواند همهی کارهایی را که پیشینیانش به آن نسبت دادهاند، انجام دهد، بدون آنکه نفس را به یک مقدار تبدیل کند.
ارسطو در ابتدای اثر تصریح میکند که نفس یک جوهر است، بهعنوان صورت (فرم) یک بدن طبیعی که دارای زندگی بالقوّه است (دربابنفسII.1، بند 412a19–21). اما تا زمانی که ارسطو ثابت نکند که نفس میتواند ادراک، تفکر، و حرکت را بدون آنکه خود، درون بدن حرکت کند، ایجاد کند، ما دلیلی برای پذیرش این تعریف نداریم. بنابراین، دربابنفس نهتنها توصیفی از صوری-هیولانیگرایی ارسطویی است، بلکه استدلالی گسترده در دفاع از آن نیز به شمار میرود.
ترجمهی megeths بهعنوان مقدار، بهجای مکان[11]، یکی از تمایزات مهم میان نظریّهی ارسطو دربارهی نوس و دیدگاههای پیشینیانش را برجسته میسازد. در دربابنفس I.3، ارسطو بهتفصیل علیه آنچه تصور میکند تبیین افلاطون از نوس بهعنوان یک دایرهی در حال چرخش در تیماوس است، استدلال میکند.
فارغ از اینکه آیا افلاطون واقعاً قصد داشته است که تبیین خود از نوس در تیماوس را به معنای لفظی آن بگیریم یا نه، ارسطو از این بحث بهعنوان فرصتی برای اثبات این نکته استفاده میکند که اگر نوس قرار است توانایی نفس برای فهم را توضیح دهد، نمیتواند یک مقدار[12] باشد.
مفسران معمولاً بر اهمیت ادعای ارسطو در دربابنفس III.4 تأکید میکنند که نوس نمیتواند دارای یک اندام بدنی باشد. در حالی که عدم وجود اندام بدنی بدون شک یکی از وجوه اصلی تمایز نوس از ادراک و سایر قوای نفس است، ایدهی اینکه تفکر نیازی به یک اندام بدنی ندارد، ایدهی جدیدی نیست. در واقع، همانطور که خواهیم دید، ارسطو این دیدگاه را یک باور رایج میداند که تفکر نیازی به اندام بدنی ندارد (دربابنفسI.3، بند 407b2–5).
آنچه جدید است، این ایده است که نوس نمیتواند متشکل از یک مقدار[13] باشد یا شامل هیچ مقدار خاصی باشد.
۳.۲ مقدار[14] در مقابل مکان[15]
مفسرانی که megeths را به مکان ترجمه میکنند، معتقدند که عبارت موجود در دربابنفس III.4 شباهت زیادی به دربابنفس II.2 دارد، جایی که ارسطو بررسی میکند که آیا قوای مختلف روح، مانند تغذیه، ادراک، تفکر[16]، و حرکت، از نظر مکانی از یکدیگر جدا هستند یا خیر (413b11–24). ارسطو بیان میکند که در برخی موارد، آسان است که ببینیم آیا هرکدام از اینها خود نفس است یا قسمتی از روح، و اگر قسمتی است، آیا بهگونهای جدا از یکدیگر در تعریف[17] هستند یا حتی در مکان[18] (دربابنفس II.2، 413b13–15). مفسران توافق دارند که در این قسمت، ارسطو به این سوال علاقهمند است که آیا قوای مختلف نفس از نظر مکانی از یکدیگر جدا هستند یا خیر، زیرا در تیماوس افلاطون، قوای مختلف نفس در مکانهای مختلف بدن قرار دارند. عقل در سر، نفس[19] در قلب، و میل[20] در کبد قرار دارد (نک. 69c5–71e8). بنابراین، هدف ارسطو در دربابنفس II.2 نشان دادن این است که برخلاف تیماوس، قوای نفس در مکانهای مختلف بدن قرار ندارند.
برای اثبات اینکه قوای نفس از نظر مکانی از یکدیگر جدا نیستند، ارسطو اشاره میکند که برخی از حشرات، وقتی به دو قسمت تقسیم میشوند، اغلب توانایی ادراک، حرکت، تصور، خواستهها، لذت و درد را در هر دو بخش حفظ میکنند (دربابنفس II.2، 413b19–22). اگر ادراک در یک مکان خاص بدن قرار میداشت، پس هر دو نیمهی حشرات نمیتوانستند ادراک کنند. تنها بخشی از حشره که توانایی ادراکی دارد، باید میتوانست این توانایی را حفظ کند. اما این اتفاق نمیافتد. هر دو نیمه حشره قادر به احساس لذت و درد هستند. به همین ترتیب، زمانی که برخی گیاهان به دو بخش تقسیم میشوند، هر دو بخش توانایی تغذیه و رشد را حفظ میکنند، که نشان میدهد روح هر گیاه بهطور بالفعل یک است، اما بالقوّه بیشتر (دربابنفس II.2، 413b18–19). ارسطو نتیجهگیری میکند که اجزای نفس از نظر مکانی جدا نیستند، با یک استثنای ممکن، و آن نوس است.
ارسطو میگوید که در مورد نوس و ظرفیّت برای تفکر[21] هنوز چیزی آشکار نیست، اما بهنظر میرسد که نوس نوعی مختلف از نفس است و تنها این بخش از نفس است که قابلیّت جداسازی دارد، همانطور که ابدی از فانی جدا میشود (دربابنفس II.2، 413b24–27). با توجه به شباهتهای زبانی میان این بخش از دربابنفس II.2 و III.4، بسیاری از مفسران معتقدند که هر دو قسمت به این موضوع پرداختهاند که آیا قوای نفس از نظر مکانی از یکدیگر جدا هستند یا خیر. برای مثال، آر. دی. هیکز (R. D. Hicks) ادعا میکند که مورد نوس بهطور خاص محفوظ نگه داشته شده و در دربابنفس III.4 دوباره مورد بررسی قرار گرفته است. هیکز معتقد است که این عبارت شرطی توسط mrin بیان شده است که ارسطو در سراسر دربابنفس برای اشاره به قسمتهای نفس به کار میبرد. به گفتهی او، اینکه ارسطو در دربابنفس III.4 بهطور خاص میپرسد که آیا قسمت[22] از نفس که میداند و درک میکند، از نظر مقدار[23] قابل جداسازی است، نشان میدهد که ارسطو به این علاقهمند است که آیا این بخش از نفس – یعنی نوس – از سایر بخشها جدا است یا نه (1907، 475). طبق تفسیر هیکز، ارسطو مسئلهی جداسازی نوس از سایر بخشهای نفس در مکان را کنار میگذارد و دوباره آن را در دربابنفس III.4 مطرح میکند (475).
مشکل در تفسیر هیکز این است که ارسطو واقعاً امکان جداسازی نوس از سایر بخشهای نفس در مکان را باز نمیگذارد. بلکه آنچه او میگوید این است که نوس بهنظر میرسد نوعی مختلف از نفس باشد و بنابراین، نوس ممکن است بهدلیل این تفاوت، از سایر بخشهای نفس جدا باشد. او میگوید که نوس ممکن است همانطور که ابدی از فانی جدا میشود، جدا شود. آنچه نوس را از سایر بخشها جدا میکند، نه مکانهای مختلف آنها، بلکه تفاوت نوع آنها است. نوس ابدی، ثابت، تغییرناپذیر، و غیرمادی است، در حالی که بخشهای فانی مادی هستند و دائماً در حال تغییر هستند.
در دربابنفس II.2، ارسطو دو سوال مختلف، هرچند مرتبط، را مطرح میکند. اول، او بررسی میکند که آیا قوای مختلف نفس در بخشهای مختلف بدن قرار دارند و به این ترتیب، از نظر مکانی از یکدیگر جدا هستند یا خیر. او نتیجه میگیرد که این قوای نفس از نظر مکانی از یکدیگر جدا نیستند، اما از نظر تعریف قابل جداسازی هستند. دوم، او میپرسد که آیا نوس بهدلیل این که نوعی مختلف از نفس است، از سایر بخشهای نفس جدا است یا خیر. سوال اول، که مربوط به جداسازی قوای نفس از نظر مکانی است، در دربابنفس II.2 پاسخ داده میشود و بنابراین نیازی به بازبینی آن در ادامهی دربابنفس نیست. سوال دوم، که آیا نوس از نظر نوع از سایر قوای نفس جدا است یا خیر، بسیار سختتر است و به همین دلیل ارسطو در دربابنفس II.2 به آن پاسخ نمیدهد و آن را در دربابنفس III.4 مطرح میکند.
۳.۳ ادراک و حرکت[24]
در دربابنفس II.2، ارسطو نشان داده است که قوای مختلف نفس در مکانهای مختلف بدن وجود ندارند. با این حال، او هنوز باید ثابت کند که نفس خود یک megeths نیست. ارسطو ادعا میکند که پیشینیان او معتقدند که نفس باید از بدن جدا باشد و از طریق بدن حرکت کند تا بتواند ادراک، دانش و حرکت را ایجاد کند (DA I.2، 403b25). دو دلیل وجود دارد که چرا فیلسوفان پیشین معتقد بودند که نفس باید یک megethsباشد. به گفتهی ارسطو، برخی معتقدند که نفس حرکت را با حرکت خود ایجاد میکند (DA I.2، 403b28–31). اگر نفس در حال حرکت باشد، فرضی که بسیاری از پیشینیان او دارند این است که باید از یک یا چند عنصر تشکیل شده باشد. برخی دیگر از فیلسوفان معتقدند که نفس باید یک موجود مادی باشد تا بتواند ادراک و دانش را به وجود آورد و به اصل همچنین از طریق مشابه شناخته میشود پایبندند (DA I.5، 409b26–28). آنها معتقدند که نفس باید مشابه با چیزهایی باشد که آنها را ادراک و میدانند، و بنابراین، به گفتهی ارسطو، آنها فکر میکنند که نفس باید از همان عناصر تشکیل شده باشد که اجسام قابل ادراک و قابل شناختهشدن.
کسانی که معتقدند نفس باید یک megeths جداگانه باشد، طبق ارسطو از دو فرض نادرست استدلال میکنند. فرض اول این است که چیزی که خود در حرکت نیست، نمیتواند چیزی دیگر را حرکت دهد (DA I.2، 403b29–30). طبق این دیدگاه، تمام حرکت ناشی از تحرک یا حرکتدهندگان خودمتحرک است. فرض دوم این است که هر چیزی که باعث ادراک و دانش میشود باید از نظر مادی مشابه با شیء ادراکشده یا شناختهشده باشد. ارسطو هر دو فرض را در ابتدای دربابنفس رد میکند. برای ارسطو، چیزی میتواند حرکت ایجاد کند بدون آن که خود در حال حرکت باشد. و لازم نیست که ادراککننده و شیء ادراکشده از نظر مادی مشابه باشند تا ادراک را ایجاد کنند. در DA I، ارسطو نشان میدهد که چرا این دو فرض در مورد نفس نادرست هستند، اما کافی نیست که ثابت کند نفس نمیتواند در حرکت باشد و ادراک یا دانش را با ترکیب عناصر به وجود نیاورد. برای نشان دادن این که نفس یک megeths نیست، او باید ثابت کند که نفس میتواند همه کارهایی را که او و پیشینیانش معتقدند نفس قادر به انجام آن است، بدون آن که هیچ بخشی از نفس یک مقدار[25] باشد، که به همین دلیل او در تمام دربابنفس روی ادعای اخیر تمرکز میکند.
وقتی او نظریّهی ادراک را ارائه میدهد، بهعنوان مثال، بر این نکته تأکید میکند که ظرفیّت ادراک یک megeths نیست، و میگوید: چیزی که ادراک میکند یک megeths خاص است؛ با این حال، قابلیّت ادراک داشتن یک megeths نیست، و خود ادراک نیز یک megeths نیست، بلکه نوعی تناسب و بالقوّهگی از آن چیز است (DA II.12، 424a26–28). نه ظرفیّت ادراک، یعنی ظرفیّت نفس برای ادراک، و نه خود ادراک یک megeths است. تنها چیزی که ادراک میکند یک مقدار است. از متن نقلشده مشخص نیست که او فکر میکند این کار را انسان انجام میدهد، ارگان حسی، یا ارگان حسی اصلی، یعنی قلب. به هر حال، ارسطو از واژهی megeths استفاده میکند تا نشان دهد که نفس برای ادراک اشیاء ادراکی نیازی به یک megeths که از عناصر ساخته شده باشد و از بدن جدا باشد ندارد. نمیتوان تردید کرد که megeths در این بخش به معنای مقدار است نه مکان، و بنابراین حداقل یک نمونه در دربابنفس داریم که در آن او از megeths به معنای مورد انتظار خود، یعنی بهعنوان یک مقدار فضایی، استفاده میکند.
تحقیق ارسطو در مورد ظرفیّت حرکت نیز بخشی دارد که شباهت زیادی به آنچه در DA III.4 مورد بحث است، دارد. ارسطو بررسی میکند که آیا حرکت فقط یکی از بخشهای نفس است که از نظر مقدار[26] یا تعریف[27] از دیگر بخشها جدا است یا اینکه کل نفس اینگونه است، و اگر یکی از بخشها باشد، آیا ویژگی خاصی دارد که از دیگر ویژگیها و قوای معمولی که قبلاً مورد بحث قرار گرفتهاند جدا است، یا اینکه همین یکی از آنها است. (DA III.9، 432a19–22)
هیکز دوباره این بخش را بهعنوان تحقیقی در مورد اینکه آیا بخش حرکتی نفس از دیگر بخشها از نظر مکان جدا است میخواند. اما تنها دلیلی که برای فکر کردن به اینکه megeths باید مترادف با tps باشد، این است که ارسطو megeths را با lgs مقایسه میکند، همانطور که در DA II.2 tps را با lgs مقایسه میکند.
همانطور که دیدیم، در DA II.2، ارسطو استدلال میکند که بخشهای مختلف نفس از نظر مکانی از یکدیگر جدا نیستند، به این معنی که قوای مختلف نفس در قسمتهای مختلف بدن قرار ندارند، همانطور که افلاطون فرض میکند. اما او در DA II.2 نشان نداده است که آیا ادراک و حرکت بدون آن که نفس یک megeths باشد ممکن است یا نه. استدلال در DA II.2 چندین احتمال ناخوشایند را باز میگذارد. یکی از این احتمالات این است که ممکن است دو نفس در یک بدن وجود داشته باشد. ممکن است یک نفس ادراکی و یک نفس حرکتی وجود داشته باشد که megethsهای جداگانهای هستند که از طریق بدن جریان مییابند، در این صورت آنها در مکانهای مختلف بدن قرار نخواهند داشت. زمانی که شما حشره را به دو قسمت تقسیم میکنید، همانطور که ارسطو پیشنهاد میدهد، هر دو نیمه هنوز توانایی حرکت و ادراک را حفظ میکنند، اما هر نفس با این حال یک megeths خواهد بود که از بدن و از یکدیگر جدا است.
اثبات این که قوای مختلف نفس از نظر مکانی در بدن از یکدیگر جدا نیستند نسبتا ساده است، اما نشان دادن این که آنها megethsهای جداگانه نیستند، خیلی سختتر است. اگر همانطور که پیشینیان او فرض میکنند، نفس باید در حال حرکت باشد تا بدن را حرکت دهد، در این صورت نفس باید یک megeths باشد تا بتواند حرکت را ایجاد کند، زیرا تنها megethsها میتوانند در حرکت باشند. به همین ترتیب، اگر فرض بر این باشد که نفس باید از نظر مادی مشابه با اشیاء ادراکی باشد، در این صورت نفس باید یک megeths باشد. بنابراین، در فصلهای مربوط به ادراک و حرکت، ارسطو بهطور خاص به این سوال میپردازد که آیا این قوای نفسانی از نظر megeths قابل جداسازی هستند یا نه.
اما حالا در مورد نوس[28] چه میتوان گفت؟
3.4 استدلالی برای اینکه نوس نمیتواند یک مقدار[29] باشد
ارسطو در دربابنفس I.3 استدلال میکند که نوس (عقل) نمیتواند یک مقدار باشد. او ابتدا به توصیف افلاطون در تیمائوس اشاره میکند که در آن نفس بهعنوان خطی که به دایرهای پیچیده شده و بهطور پیوسته در حال حرکت است، توصیف میشود (DA I.3، 406b29–31). طبق توصیف افلاطون، نوس بهعنوان دایرهای در حال چرخش و حرکت پیوسته دیده میشود، اما افلاطون توضیح نمیدهد که چهگونه نفس از طریق این حرکت استدلال میکند. ارسطو با ایدهی اینکه نوس میتواند یک مقدار باشد، مخالف است و دلایل مختلفی برای این مخالفت ارائه میدهد.
اولین دلیل این است که ارسطو معتقد است که نوس بهصورت پیوسته به شیوهای که یک مقدار پیوسته است، نیست. در حالی که مقادیر پیوسته هستند چون اجزای آنها بهطور فیزیکی با یکدیگر در تماس هستند، ارسطو بر این باور است که نوس بهطور متفاوت عمل میکند. او توضیح میدهد که استدلال (یا نؤین) و اشیاء تفکر (یا نوئماتا) به شیوهای پیوسته هستند که مشابه مقادیر نیست. استدلال شامل افکار متوالی (مثل اعداد) است نه اجزای یک مقدار که بهطور فیزیکی پیوسته باشند. برای مثال، فکر تمام انسانها فانی هستند با فکر سقراط فانی است دنبال میشود، اما این افکار پیوسته مانند اجزای یک شیء مادی نیستند.
ارسطو استدلال میکند که نوس تنها در صورتی میتواند پیوسته باشد که اشیاء آن نیز مشابه مقادیر پیوسته باشند. اما افکار، برخلاف مقادیر، گسسته و متوالی هستند، نه پیوسته. بنابراین، نوس نمیتواند بهصورت پیوسته مانند یک مقدار باشد. نوس یا باید تجزیهناپذیر باشد یا بهطور پیوستهای به روش دیگری عمل کند، اما بهطور قطعی به شیوهای مشابه مقادیر پیوسته نیست.
علاوه بر این، ارسطو استدلال میکند که اگر نوس یک مقدار باشد، قادر نخواهد بود بهطور مؤثر استدلال یا درک اشیاء تفکر را انجام دهد. او به مشکل استدلال در نتیجه اجزای یک مقدار اشاره میکند. اگر نوس از اجزای خود استدلال کند، ارسطو میگوید این اجزا یا باید بهعنوان نقاط یا بهعنوان مقادیر باشند. با این حال، مقادیر بهطور طبیعی میتوانند به اجزای کوچکتری تقسیم شوند. اگر نوس از اجزای خود بهعنوان نقاط استدلال کند، باید برای درک یک شیء تفکر، تعداد نامحدودی نقطه را پیمایش کند که این امر غیرممکن است. بهطور مشابه، اگر نوس از اجزای خود بهعنوان مقادیر استدلال کند، با همان مشکل تقسیمپذیری نامحدود مواجه خواهد شد که منجر به یک سری بیپایان از تقسیمات میشود. برای مثال، اگر زیرمقادیر استدلال کنند، ما همیشه از خود میپرسیم که این زیرمقادیر از چه چیزی استدلال میکنند، که منجر به یک سلسله بیپایان از مقادیر کوچکتر میشود. این تسلسل بیپایان استدلال را غیرممکن میکند و از آنجایی که نوس نمیتواند از اجزای خود بهعنوان مقادیر استدلال کند، ارسطو نتیجه میگیرد که نوس نمیتواند یک مقدار باشد.
ارسطو سپس به این فکر میکند که آیا نوس از اجزای خود استدلال میکند یا نه. در این صورت، تنها چیزی که اهمیت دارد این است که برخی از اجزا با شیء تفکر در تماس باشند. اما اگر اینگونه باشد، ارسطو میگوید هیچ دلیلی برای فرض اینکه نوس باید یک مقدار باشد وجود ندارد. اگر نوس میتوانست از هر یک از اجزای خود استدلال کند، در این صورت میتوانست بهراحتی از قسمتی از خود که نقطه است استدلال کند همانطور که از قسمتی که مقدار است استدلال میکند. اما اگر نوس میتواند بهعنوان یک نقطه استدلال کند، دیگر نیازی به فرض اینکه نوسیک مقدار باشد، وجود ندارد.
در نهایت، ارسطو به این فکر میکند که آیا نوس که بهعنوان یک مقدار تصور میشود، میتواند از کل دایره استدلال کند. او میپرسد اگر لازم است که از کل دایره برای استدلال استفاده شود، تماس اجزا چهگونه برای اشیاء ایجاد میشود؟ علاوه بر این، چهگونه از چیزی که اجزاء دارد درباره چیزی که اجزاء ندارد یا برعکس استدلال میکند؟ (DA I.3، 407a17–19). ارسطو این مسئله را بیشتر توضیح نمیدهد، اما میتوانیم حدس بزنیم که منظور او چیست. اگر نوس از کل دایره استدلال کند، پس بهطور فرضی باید یک انقلاب کامل انجام دهد تا تمام اجزای آن با شیء تفکر در تماس قرار گیرند. اما اگر این درست باشد، شیء تفکر باید با تعداد بیپایانی نقطه و مقدار در تماس باشد که همانطور که قبلاً گفته شد، این امر غیرممکن است. بنابراین، ارسطو نتیجه میگیرد که نوس نمیتواند یک مقدار باشد.
خلاصه اینکه، ارسطو نشان میدهد که نوس نمیتواند یک مقدار باشد به دلایل مختلف: او نمیتواند به شیوهای که مقادیر هستند پیوسته باشد، او نمیتواند از اجزای خود بهعنوان مقادیر استدلال کند، و او در برابر یک تسلسل بیپایان استدلال مقاومت میکند. بنابراین، نوس باید چیزی متفاوت از مقدار باشد که ارسطو را به بررسی بیشتر ماهیت نفس در دربابنفس III.4 میرساند.
3.5 جدا بودن از نظر مقدار[30]
ارسطو ادعا میکند که باید بررسی کنیم آیا بخشی از نفس که از طریق آن نفس هم میداند و هم درک میکند… از نظر مقدار جدا شدنی است یا نه، بلکه تنها از نظر حساب (لوگوس) (DA III.4، 429a10–12). آنچه ارسطو در حال بررسی آن است، هنگامی که ایدهی اینکه او در حال بررسی این است که آیا نوس از دیگر بخشهای نفس از نظر مکان جدا است یا نه را رد میکنیم، نامشخص میشود.
تا زمانی که به DA III.4 میرسیم، ما قبلاً میدانیم که نوس یک مقدار نیست، خواه جدا شده باشد یا نه، بر اساس استدلالهایی که ارسطو در DA I.3 ارائه میدهد، بنابراین عجیب خواهد بود اگر او دوباره در DA III.4 این سوال را بررسی کند. علاوه بر این، او استدلالهای بیشتری علیه ادعای اینکه نوس یک مقدار است ارائه نمیدهد. آنچه او در سراسر این فصل بر آن تمرکز دارد، این است که چهگونه نوس استدلال میکند. بنابراین، من فکر میکنم DA III.4 بیشترین معنا را دارد اگر ما me megeths (نه مقدار) را به این معنی بگیریم که او در حال بررسی این است که آیا نوس از دیگر تواناییهای نفس جدا است یا نه، نه بهعنوان یک مقدار، بلکه بهطرز دیگری. در DA II.2، ارسطو ادعا میکند که نوس ممکن است از دیگر تواناییهای نفس جدا باشد اگر مشخص شود که نوس از نظر نوع با دیگر تواناییها متفاوت است.
برای تعیین اینکه آیا بخشی از نفس که میداند و درک میکند جدا شدنی است یا نه، نه از نظر مقدار، بلکه بهطور دیگری، ارسطو ادعا میکند که باید هم تفاوتهای این بخش از نفس و هم چهگونگی وقوع استدلال را بررسی کنیم (DA III.4، 429a12–13). او تحقیق خود را با شرطی آغاز میکند که اگر استدلال مانند ادراک باشد، باید بهطور خاص بهگونهای تحت تأثیر (پاسخه) شیء استدلال (نوئتُن) یا چیزی مشابه آن قرار بگیرد (DA III.4، 429a13–15). در فصل قبلی، ارسطو پیشفرض شرطی را تأیید میکند و میگوید که استدلال و ادراک شبیه هستند زیرا هر دو راههایی هستند که نفس تمایز قائل میشود (کرینی) و به شناخت چیزهایی که هستند میرسد (DA III.3، 427a19–21). اگر استدلال مانند ادراک باشد بهواسطهی این که هر دو ظرفیّت تمایزگذاری هستند، پس ادعا این است که نفس باید تحت تأثیر اشیاء فکر قرار بگیرد تا بتواند آن اشیاء را تمایز دهد.
ارسطو ادامه میدهد که: بنابراین لازم است که این قسمت از نفس تحت تأثیر قرار گیرد، اما بدون تغییر (آپاتهس)، در عین حال قادر به دریافت شکل باشد؛ باید بهطور بالقوّه اینچنین باشد، اما نباید اینگونه باشد؛ و باید بهگونهای باشد که همانطور که قدرت ادراکی نسبت به اشیاء ادراکی است، نوس نیز نسبت به اشیاء فکری باشد. (DA III.4، 429a15–18)
اگر بخشی از نفس که استدلال میکند شبیه بخشی از نفس باشد که ادراک میکند، سپس بر اساس ارسطو، این بخش از نفس باید تحت تأثیر قرار گیرد. این ادعا بهنظر میرسد که نتیجهگیریای است که از شرط قبلی گرفته شده باشد. نفس باید تحت تأثیر اشیاء فکر قرار بگیرد اگر نفس قرار است توسط اشیاء فکر تحت تأثیر قرار گیرد. اما چرا باید اینطور باشد که برای اینکه نفس تحت تأثیر اشیاء فکر قرار بگیرد، باید همچنان بدون تغییر بماند؟
پاسخ این است که نفس باید بهگونهای تحت تأثیر اشیاء فکر قرار بگیرد تا بتواند آنها را تمایز دهد، اما برای اینکه نفس همچنان بتواند اشیاء فکر را تمایز دهد، این پتانسیل که توسط این اشیاء تحت تأثیر قرار بگیرد باید بدون تغییر باقی بماند. به عبارت دیگر، پتانسیل استدلال باید ادامه پیدا کند حتی زمانی که نفس در حال استدلال است. زمانی که نفس تحت تأثیر اشیاء فکر قرار میگیرد، نفس تغییر میکند به این معنا که از استدلال بالقوّه به استدلال بالفعل تبدیل میشود. اما نفس باید در عین حال بدون تغییر در رابطه با پتانسیل خود برای استدلال باقی بماند. به این ترتیب، ظرفیّت نفس برای استدلال تحت تأثیر اشیاء فکر قرار نمیگیرد. همین امر برای ظرفیّت ادراکی نیز صادق است. زمانی که ما ادراک میکنیم، نفس تحت تأثیر اشیاء ادراکی قرار میگیرد، اما پتانسیل ادراک باقی میماند بدون تغییر.
اما برخلاف ظرفیّت ادراکی، نوس ارگانی بدنی ندارد، بنابراین ارسطو باید توضیح دهد که چهگونه نفس تحت تأثیر اشیاء فکر قرار میگیرد. او ادعا میکند که دو راه برای تحت تأثیر قرار گرفتن وجود دارد. تحت تأثیر قرار گرفتن به یکی از دو طریق نوعی تخریب توسط متضاد است، و از سوی دیگر بهجای آن، حفظ آنچه بالقوّه است توسط آنچه بالفعل است، و آنچه مشابه چیزی است در رابطه با بالقوّه نسبت به بالفعل (DA II.5، 417b2–5). از یک طرف، تحت تأثیر قرار گرفتن بهعنوان نوعی تغییر در نظر گرفته میشود که در آن چیزی یکی از ویژگیهای خود را از دست میدهد و ویژگی متضاد دیگری را بهدست میآورد. برای مثال، وقتی چیزی سرد میشود، ویژگی داغی خود را از دست میدهد و ویژگی سردی را بهدست میآورد.
دومین روش تحت تأثیر قرار گرفتن به متضادها اشاره نمیکند. ما میگوییم چیزی تحت تأثیر قرار میگیرد یا در حال تغییر است، زمانی که چیزی آن را از حالت بالقوّه به حالت بالفعل میبرد. بهعنوان مثال، وقتی شکل آبی بودن بر ارگان حسی اولیه تأثیر میگذارد، ممکن است ما از حالت بالقوّه ادراک رنگ آبی به حالت بالفعل ادراک آبی تغییر کنیم. ادراک شامل تحت تأثیر قرار گرفتن به هر دو طریق است. زمانی که سردی را ادراک میکنیم، برای مثال، شکل قابل ادراک سردی باعث تغییر فیزیکی در بدن میشود. اما خود این تغییر فیزیکی ادراک نیست. ما سردی را تنها زمانی ادراک میکنیم که از حالت بالقوّه ادراک آن به حالت بالفعل ادراک آن تغییر کنیم، که این دومین روشی است که چیزی ممکن است تحت تأثیر قرار گیرد.
اما استدلال تنها شامل دومین نوع تحت تأثیر قرار گرفتن از اشیاء فکر است.
ما زمانی که نوس از حالت بالقوّه استدلال به حالت بالفعل استدلال میرود، شیء فکر را میشناسیم، اما شیء فکر تغییر فیزیکی در بدن ایجاد نمیکند. وقتی به این فکر میکنیم که آب بودن چیست، هیچ متضادی برای تخریب وجود ندارد. دلیل این است که شیء فکر به شیوهای که اشیاء قابل ادراک در اشیاء فیزیکی وجود دارند، در اشیاء فیزیکی وجود ندارد. رنگ آبی ویژگی فنجان قهوه است و توانایی دارد که بر چشمهای ما تأثیر بگذارد و تغییر فیزیکی در ارگان حسی ایجاد کند. اما اشیاء فکر در اشیاء فیزیکی بهگونهای که اشیاء قابل ادراک در اشیاء فیزیکی وجود دارند، وجود ندارند. نمیتوانیم ذات یک فنجان را برای مثال نشان دهیم، همانطور که میتوانیم آبی بودن فنجان را نشان دهیم. به عبارت دیگر، اشیاء فکر مقادیر نیستند، در حالی که اشیاء قابل ادراک مقادیر هستند. بنابراین اشیاء فکر باید بهگونهای متفاوت از اشیاء قابل ادراک بر نفس تأثیر بگذارند.
آنچه ادراک و استدلال را از هم متمایز میکند، پس در نوع اشیاء است که هرکدام تمایز قائل میشوند. ارسطو ادامه میدهد که بنابراین لازم است که از آنجا که [قسمت نفس که میداند و درک میکند] تمام چیزها را استدلال میکند، جدا باشد، همانطور که آنکساگوراس میگوید، تا حکمرانی کند، یعنی تا بداند؛ زیرا دخالت هر چیزی بیگانه آن را مانع و مسدود میکند (429a118–21). تایید ارسطو از آنکساگوراس جای تعجب ندارد، با توجه به استدلال او علیه افلاطون در DA I.3. او فقط نمیگوید که نوس نمیتواند درباره برخی اشیاء استدلال کند اگر با ماده مخلوط باشد. بلکه او ادعای قویتری میکند که نوس نمیتواند هیچ چیزی را استدلال کند اگر با ماده ترکیب شود، چون ماده یک نوع مقدار است و نوس نمیتواند استدلال کند اگر یک مقدار باشد. همانطور که پیشتر دیدیم، برای ارسطو، چیزی در مورد مقادیر بهعنوان مقدار وجود دارد که استدلال را غیرممکن میسازد.
بسیاری از مفسران این نکته ارسطو را در دربابنفس III.4 به این صورت درک میکنند که نوس نمیتواند ارگان بدنی داشته باشد، زیرا در این صورت نوس نقاط کور مشابه آنچه در ادراک وجود دارد را خواهد داشت. اگر به چیزی که دمای آن با پوست ما یکسان باشد دست بزنیم، بهطور مثال، نمیتوانیم دمای آن شیء را ادراک کنیم. اما نوس میتواند تمام چیزها را استدلال کند و بنابراین نمیتواند بهگونهای محدود باشد که ظرفیّت ادراکی محدود است. اما اگر به استدلال دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم که این که نوس نمیتواند ارگان بدنی داشته باشد، در حالی که درست است، نتیجه این است که نوس نمیتواند استدلال کند بهعنوان یک مقدار، نه دلیلی بر این که نوس باید فاقد مقدار باشد.
بنابراین (آرا)، آن قسمت از نفس که نوس نامیده میشود (و منظور من از نوس آن چیزی است که توسط آن نفس استدلال میکند و تصورات را درک میکند) در حقیقت هیچکدام از چیزهایی که پیش از استدلال بودن نوس هستند، نمیباشد؛ بنابراین (دیو)، منطقی نیست که با بدن مخلوط باشد، زیرا در این صورت آن بهگونهای خاص به کیفیتی تبدیل میشود، یا سرد یا گرم، و برای آن ارگانی خواهد بود، همانطور که برای قدرت ادراکی وجود دارد. اما همانطور که هست، هیچ ارگانی برای آن وجود ندارد. (DA III.4، 429a22–27)
3.6 نتیجهگیری
هدف اصلی این فصل این بوده است که نشان دهد دلایل بسیار خوبی برای ترجمهی کلمه megeths به معنی مقدار در اثر دربابنفس وجود دارد. اگرچه این ممکن است به نظر نقطهای کوچک بیاید، ترجمهی megeths به چیزی غیر از مقدار یکی از چالشهای اصلیای که ارسطو برای خود تعیین کرده است را نادیده میگیرد. در سرتاسر دربابنفس، او در تلاش است تا اثبات کند که نفس میتواند حرکت، ادراک و استدلال را بدون اینکه مقدار جداگانهای باشد، همانطور که پیشینیانش میپنداشتند، به وجود آورد. اثبات اینکه نُوس میتواند بدون اینکه مقدار جداگانهای باشد، استدلال کند، بهویژه دشوار است زیرا نُوس از طریق یک عضو جسمانی عمل نمیکند. همانطور که مشاهده کردیم، اینکه نُوس عضو جسمانی ندارد ایدهای جدید نیست. افلاطون در تئاتتوس استدلال میکند که استدلال امری است که نفس بدون بدن انجام میدهد. اما در تیمائوس، افلاطون هنوز به نظر میرسد که برای استدلال کردن، نُوس باید یک مقدار باشد. بنابراین، یکی از اهداف اصلی ارسطو در دربابنفس این است که نشان دهد برای نُوس غیرممکن است که بهعنوان یک مقدار استدلال کند. اما اگر نُوس مقدار نباشد و از طریق مقدار محقق نشود، آنگاه نُوس باید یک ظرفیّت بسیار متفاوت از دیگر ظرفیّتهای نفس باشد. آنچه چنین ظرفیّتی میتواند باشد و چهگونه عمل میکند، وظیفه دشواری است که او در فصلهای III.4–8 دربابنفس بر عهده میگیرد.
[1]. Nus
[2]. Magnitude
[3]. Krisanna Scheiter
[4]. χωριστὸς κατὰ μέγεθος، chōrists kata megeths
[5]. magnitude
[6]. W. D. Rss
[7]. megeths
[8]. manuscripts
[9]. magnitude
[10]. place
[11]. place
[12]. magnitude
[13]. magnitude
[14]. Megeths
[15]. Tps
[16]. dianētiks
[17]. lgs
[18]. tps
[19]. thums
[20]. epithumia
[21]. dunamis theritikē
[22]. mrin
[23]. kata megeths
[24]. Lcmtin
[25]. magnitude
[26]. megeths
[27]. lgs
[28]. Nus
[29]. megeths
[30]. Chōrists kata Megeths